|  |   |  |  
 

آموزش آرایه های ادبی در شعر فارسی

اطناب

 

عنوان آرايه: اطناب:

 توصيف آرايه:

گفته شد كه اطناب يا درازگويى بيان مقصود است به لفظى كه درازتر از معنى باشد.

اكنون به شرح طرق حصول آن مى‌پردازيم:

 

ايضاح بعد از ابهام:

نِعْمَتَانِ مَجْهُولَتَانِ: اَلصِّحَّةُ وَ اَلْأَمَانُ كه در آن« نعمتان مجهولتان» داراى ابهام است و

« الصّحّة و الأمان» براى ايضاح آن آمده است.

ايغال

ايغال كه آن را« امعان» نيز گويند در لغت به معنى دور جاى رفتن است و در اصطلاح آن

است كه سخن را به چيزى پايان برند كه در اصل از آن بى‌نياز باشند اما آوردن آن را

فايدتى باشد.

در وفاى عشق تو محبوب خوبانم چو شمع   شب‌نشين كوى سربازان و رندانم چو شمع

 

كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت   تا در آب و آتش عشقت، گدازانم چو شمع

 

... كه« چو شمع» مصداقى از ايغال است كه نوعى از اطناب باشد. زيرا اولا در پايان

سخن آمده است. ثانيا در بيان مقصود به آن نيازى نيست- در وفاى عشق تو محبوب

خوبانم، شب‌نشين كوى سربازان و رندانم...- ثالثا ايراد آن براى تشبيه است و در تشبيه

مبالغه.

تذييل

آن است كه براى تأكيد و تقويت جمله‌اى، جملۀ ديگرى آورند كه مشتمل بر معنى

جملۀ اول باشد. مانند:« وَ قُلْ جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْبٰاطِلُ إِنَّ اَلْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً» آيه- كه جملۀ

« إِنَّ اَلْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً» مشتمل بر معنى جملۀ« زَهَقَ اَلْبٰاطِلُ» و مؤكّد آن مى‌باشد.

گر خمر بهشت است بريزيد كه بى‌دوست   هر شربت عذبم كه دهى عين عذاب است

 

مصراع دوم، تذييل است چرا كه بر معنى جملۀ قبل- گر خمر بهشت است بريزيد-

مشتمل است و مؤكّد آن.

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت   آرى به اتفاق جهان مى‌توان گرفت

 

ماجراى من و معشوق مرا پايان نيست   هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام

 

كه در هر يك از آنها، مصراع دوم، مصداق تذييل است.

تكميل

تكميل كه آن را« احتراس» نيز نامند يعنى سخنى را كه موهم خلاف مقصود باشد كامل

كنند به چيزى كه توهم خلاف مقصود را برطرف سازد. مانند« كه نيست» در غزل زير:

روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست   منّت خاك درت در بصرى نيست كه نيست

 

...

مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز   ور نه در محفل رندان، خبرى نيست كه نيست

...

غير از اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است   در سراپاى وجودت، هنرى نيست كه نيست

كه به عنوان تكميل يا احتراس، ايراد شده است تا توهّم خلاف مقصود بدان دفع

گردد زيرا بى‌آن- كه نيست- معنى مصراع اول چنين است: هيچ چشمى از فروغ رويت

روشن نيست- مخالف مقصود- و با آن چنين: هر چشمى از فروغ رويت روشن است به

عبارت ديگر هيچ چشمى نيست كه از پرتوى روى تو روشن نباشد- موافق مقصود همچنين است مصاريع مشابه ديگر.

گر خمر بهشت است بريزيد كه بى‌دوست   هر شربت عذبم كه دهى عين عذاب است

 

كه در آن« بى‌دوست» به عنوان احتراس آورده شده است تا تصور نشود كه« خمر

بهشت» را بايد ريخت و هر شربت گوارايى عذاب صرف است.

تتميم

يعنى سخنى را كه موهم خلاف مقصود نباشد تمام كنند به چيزى كه نكته‌اى را

برساند مانند« وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً» كه در آن« على حبّه»

مصداق تتميم مى‌باشد. يعنى با وجود دوست داشتن طعام و اشتهاى به آن- البته در

صورتى كه مرجع ضمير در« حُبِّهِ» را« طعام» بدانيم- آن را به ديگرى دهند و در ابيات

زير:

با همه عطف دامنت، آيدم از صبا عجب   كز گذر تو خاك را، مُشك ختن نمى‌كند

 

با آنكه از خود غائبم وز مى چو حافظ تائبم   در مجلس روحانيان، گهگاه جامى مى‌زنم

 

گفتم اى بخت بخسبيدى و خورشيد دميد   گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو

 

كه در آنها، با همه عطف دامنت، با آنكه از، با اين همه... براى تتميم ايراد شده‌اند.

صفت

گاهى با آوردن صفت، سخن را مطنب كنند مانند صفت« غريب» در:

فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست   هم قصه‌اى غريب و حديثى عجيب هست

 

كه هم موصوف خود- قصه‌اى- را تخصيص داده و هم موجب اطناب كلام شده

است. همچنين است صفت ديگر يعنى« عجيب».

يوسف- گم‌گشته- باز آيد به كنعان غم مخور   كلبۀ احزان شود روزى گلستان غم مخور

 

كلمۀ« گم گشته» مورد نظر است كه به سبب آن سخن، مطنب شده است چرا كه

منظور از گم‌گشته همان يوسف است. به عبارت ديگر صفت و موصوف يك معنى را

افاده مى‌كنند.

تأكيد

مانند تأكيد لفظى> در اين دو بيت كه منسوب به مولاى متقيان است:

أَيَا صَاحِبِي الذَّنْبِ لاٰ تَقْنَطُوا   فَإِنَّ الاِلٰهَ رَؤُوفٌ رَؤُوف

 

وَ لاٰ تَرْحَلَنَّ بِلاَ عُدَّةٍ   فَإِنَّ الطَّرِيقَ مَخُوفٌ مَخُوف

 

« اى گنهكاران نه نوميد شويد كه خداوند رؤوف است رؤوف و نه بى‌توشۀ آخرت، كوچ كنيد كه راه

مخوف است مخوف». و تأكيد لفظى> در:

دل و دينم،- دل و دينم-، ببرده است   بَر و دوشش،- بَر و دوشش، بَر و دوش-

 

دواى تو،- دواى توست- حافظ   لب نوشش، لب نوشش، لب نوش

 

و تأكيد معنوى> در:

ايام خوش آن بود كه با دوست به سر شد   باقى همه بى‌حاصلى و بى‌خبرى بود

 

من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش   - كه تو خود دانى اگر زيرك و عاقل باشى-

 

كه از اسباب اطناب‌اند.

تكرار

تكرار هم از موجبات اطناب است مانند« إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اِصْطَفٰاكِ عَلىٰ

نِسٰاءِ اَلْعٰالَمِينَ»- آيه- كه در آن« اِصْطَفٰاكِ» تكرار شده است.

روز وصل دوستداران ياد باد   - ياد باد آن روزگاران ياد باد-

 

اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر   - زار و بيمار غمم، راحت جانى به من آر-

 

اى پيك راستان، خبر سرو ما بگو   - با اين گدا، حكايت آن پادشا بگو-

 

كه تكرار در آنها سبب اطناب شده است- تكرار، بيشتر براى تأكيد به كار مى‌رود و

فرق عمدۀ آن با تأكيد لفظى اين است كه در تكرار بين مكرّر و ما قبل آن، فاصله وجود

دارد و در تأكيد لفظى فاصله وجود ندارد.

بدل

گاهى هم با بدل، سخن را مطنب كنند. چون« خسرو شيرين‌دهنان» در بيت زير:

شاه شمشادقدان،- خسرو شيرين‌دهنان-   كه به مژگان شكند، قلب همه صف‌شكنان

 

بدل است از« شاه شمشادقدان»، بدل كل از كل. همچنين است« سنگين‌دلى» در:

ببرد از من قرار و طاقت و هوش   بتى،- سنگين‌دلى-، سيمين بناگوش

 

- نگارى، چابكى، شنگى- پرى‌وش   - حريفى، مهوشى، تركى- قباپوش

 

كه بدل است از« بتى». همچنين است« نگارى، چابكى، شنگى، حريفى، مهوشى و

تركى» كه بدل‌اند و« سيمين بناگوش، پرى‌وش و قباپوش» صفت. بنابراين سخن مزبور،

مصداق بارزى از اطناب است و با توجه به اين كه منظور از صفت همان موصوف و

منظور از بدل همان مبدل‌منه مى‌باشد، معنى مطنب فوق فقط همين است كه: معشوق،

قرار و طاقت و هوش از من ببرد و حافظ اين معنى را در لفظى درازتر گنجانيده تا مقصود

خويش را بيشتر در ذهن مخاطب تقرير و تثبيت كند.

عطف بيان

مانند« شاه شجاع» در بيت زير:

داور دين،- شاه‌شجاع-، آن كه كرد   روح قُدُس، حلقۀ امرش به گوش

 

كه عطف بيان است براى« داور دين» و از موجبات اطناب.

عطف مترادف بر مترادف: مانند عطف« خطا» بر« سهو» در:

سهو و- خطاى- بنده چو گيرند اعتبار   معنىِ لطف و رحمت پروردگار چيست

 

و عطف« پرده» بر« نقاب» در:

جمال يار ندارد نقاب و- پرده- ولى   غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد

 

و عطف« ناتوانى» بر« ضعف» در:

با ضعف و- ناتوانى-، همچون نسيم خوش باش   بيمارى اندر اين ره، خوشتر ز تندرستى

 

و عطف« معدن» بر« كان» در بيت زير:

گر پرتوى ز تيغت بر كان و- معدن- افتد   ياقوت سرخرو را بخشند رنگ كاهى

 

لازم به ياد آورى است كه عطف مترادف بر مترادف براى تأكيد است.

عطف خاص بر عام: كه يكى ديگر از موجبات اطناب است مانند آيۀ شريفۀ« حٰافِظُوا

عَلَى اَلصَّلَوٰاتِ وَ اَلصَّلاٰةِ اَلْوُسْطىٰ»- صلوة وسطى يعنى نماز عصر به واسطۀ آن كه بين دو

نماز روز و دو نماز شب قرار دارد و هر يك از نمازهاى پنج‌گانه كه بين نمازهاى ديگر

واقع شده است- كه صلاة وسطى يعنى نماز وسط، اخص است از صلوات-« فِيهِمٰا فٰاكِهَةٌ وَ

نَخْلٌ وَ رُمّٰانٌ» كه نخل و رمان اخص‌اند از فاكهه. عطف خاص بر عام بيشتر براى آگاهانيدن

شنونده است از ارزش و اهميت خاص.

بكن معامله‌اى- وين دل شكسته بخر-   كه با شكستگى ارزد به صد هزار درست

 

جملۀ« اين دل شكسته بخر» خاص است و« بكن معامله‌اى» عام.

نذر كردم گر از اين غم بدر آيم روزى   تا در ميكده شادان و- غزلخوان- بروم

 

كه« غزلخوان» يعنى معطوف، اخص است از« شادان» يعنى معطوف عليه.

روى جانان‌طلبى، آينه را قابل ساز   ورنه هرگز گل و- نسرين- ندمد ز آهن و روى

 

كه در آن معطوف يعنى نسرين خاص است و معطوف عليه يعنى گل عام- ممكن

است منظور از گل، گل محمدى باشد كه در آن صورت عطف خاص بر خاص خواهد بود.

عطف عام بر خاص: إِنَّ صَلاٰتِي وَ نُسُكِي... 2- 5 6: 162- آيه- كه در آن« نسكى» اعم است از

« صلوة». عطف عام بر خاص براى افادۀ تعميم است.

جهان چو خلد برين شد به دور سوسن و گل   ولى چه سود كه در وى نه ممكن است خلود

 

گل- معطوف- اعم است از سوسن- معطوف‌عليه- حافظ مى‌خواهد بگويد: جهان

چو خلد برين شد به دور سوسن و ياسمن و لاله و نسرين و غيره ولى چه سود كه در آن

نمى‌توان جاودانه بود.

تفسير

و آن، جملۀ تفسيرى آوردن است. جملۀ زائدى كه پيشينۀ خود را روشن و آشكار

سازد.

حافظ از دولت عشق تو، سليمانى شد   يعنى از وصل تواش نيست بجز باد به دست

 

مصراع دوم، جملۀ تفسيرى است و« سليمانى شد» را تفسير كرده است.

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوى   مى‌خواند دوش درس مقامات معنوى

 

يعنى بيا كه آتش موسى نمود گل   تا از درخت نكتۀ توحيد بشنوى

 

بيت دوم، جملۀ تفسيرى و از موجبان اطناب است و پيشينۀ خود يعنى درس مقامات

معنوى را روشن و آشكار ساخته است.

تعليل

و آن، جملۀ تعليلى آوردن است. جملۀ زائدى كه علت جملۀ ديگر را بيان كند. مانند:

نقد دلى كه بود مرا صرف باده شد   قلب سياه بود از آن بر آن حرام رفت

 

جملۀ« قلب سياه بود» جملۀ تعليلى است و ما قبل و ما بعد خود را تعليل كرده است.

در هر طرف ز خيل حوادث كمينگهى است   زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

 

يعنى بدان سبب كه در هر طرف، ز خيل حوادث كمينگهى است، سوار عمر عنان

گسسته مى‌دواند.

اعتراض

و آن، جملۀ معترضه آوردن است، جملۀ زائدى كه ميان جملۀ اصلى آمده باشد و

نكته‌اى از قبيل دعا و نفرين و غيره را افاده كند.

شكّرفروش- كه عمرش دراز باد- چرا   تفقّدى نكند طوطى شكرخا را

 

جملۀ« كه عمرش دراز باد» جملۀ معترضه و از موجبات اطناب است.

هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم   دور از رخ تو- چشم مرا نور نمانده است

 

جملۀ« دور از رخ تو» جملۀ معترضه است.

بجز آن نرگس مستانه- كه چشمش مرساد-   زير اين طارم فيروزه كسى خوش ننشست

 

كه جملۀ« كه چشمش مرساد» براى اعتراض ايراد شده است.

موارد ديگرى از موجبات اطناب وجود دارد كه براى رعايت اختصار از بيان آنها

خوددارى مى‌شود.