|  |   |  |   |

  • خانه
  • اشعار
  • اشعار موضوعی
  • شعر طنز
  • وز و شب با خودت نرو هي ور (راشد انصاری)

اشعار طنز پردازان فارسی زبان

وز و شب با خودت نرو هي ور (راشد انصاری)

راشد انصاری

روز و شب با خودت نرو هي ور
باتو هستم، بله، شما... دختر


قلب تو گرچه واقعاً پاك است
خواهرم، خوشگلي خطرناك است!
با چنان تيپ و اين چنين تركيب
صورتي مثل كاغذ تذهيب،
وقتي از خانه مي زني بيرون
مرد صد ساله مي شود دل خون!
متلك بشنوي تو از حالا
از جوان هاي بي سرو بي پا
آن يكي با دروغ و صد نيرنگ
مي دهد و عده هاي خوب و قشنگ
ديگري گويدت كه جاني تو
گز شيرين اصفهاني تو!
پيرمردي يواشكي از پشت
گويد اين دخترك مرا هم كشت!
نم نمك مي روي ز راه به در
با همين گفته ها شوي خرتر!
ـ ـ ـ
سادگي بعد از اين نمي صرفه
من فداي چشات بشم حرفه!
سادگي ها تو يك كمي كم كن
تو خيابون حواستو جم كن!
(جمع ما شد اگر كه جم! به درك
يا كه شد قافيه «كلم» به درك!)
گيرهاي سه پيچ را ول كن
خوشگلم، فكر اين اراذل كن
اين جوان ها تمام ناجورند
آي ماهي! بپا همه تورند!
پلويي مي شوي به يك دوري
سي دي ات پخش مي شود فوري!
مي شوي نقل محفل مردم
سبب عيش كامل مردم
آبرويت به باد خواهد رفت
نه يه خورده! زياد خواهد رفت
ـ ـ ـ
كار من نيست تا كنم خواهر،
امر معروف، نهي از منكر
قصد من نيست تا كنم كيفي
منتها چون كه ديدمت حيفي،
گفتم اين را بپرسم اي زيبا
كه اگر فكر شوهري حالا؟!
گر چه ناراحتي تو از دستم
من خودم «كيس» قابلي هستم! 

برچسب ها: شعر طنز

چاپ ایمیل