|  |   |  |  
 

زندگینامه شاعران مشهور معاصر ایران

تصویر تست
حسین منزوی
 

 زندگینامه

حسين منزوی در اول مهر 1325 در زنجان در خانواده‌اي فرهنگي متولد شد.او از سنين جواني سرودن شعر را آغاز كرد و در سال 1346 به عنوان شاعري مطرح و تاثير گذار در جامعه مطرح شد و غزل‌هاي او مورد توجه غزل سرايان قرار گرفت.
او در سال 1346 وارد دانشگاه شد و در دانشكده ادبيات تهران ثبت نام كرد. اما ديري نمي گذرد كه در مي يابد،اين رشته نمي تواند انتظارات اش را بر آورده كند،به همين دليل در سال 1350 درس را نيمه كاره رها مي كند. او در همان سال مجموعه شعر "حنجره زخمي تغزل"‌‏را منتشر مي كند.اين كتاب در بخش " شعر جهان‌‏" جايزه "فروغ فرخزاد"را كه در آن دوران جزء معتبرترين جوايز ادبي ايران به شمار مي رفت،را دريافت مي كند‌‏.
پس از انتشار اين كتاب،"منزوي" تصميم به ادامه تحصيل در رشته علوم اجتماعي مي گيرد. اما اين اين رشته را نيز نيمه كاره رها مي كند و در صدا و سيما مشغول به كار مي شود و در اين دوران برنامه "يك شعر يك شاعر" را تهيه وكارگرداني مي كند.
در همين سالها "منزوي" بسياري از ترانه ها و تصنيف هايش را مي سازد كه آنها نيز مورد توجه قرار مي‌گيرد و تعدادي از اين ترانه ها توسط خوانندگان مطرح آن روز خوانده مي شود. 
منزوي پس از انقلاب به زنجان (محل تولدش)‌‏ باز مي گردد و تا پايان عمر در آنجا اقامت مي كند.دردوران اقامت اش ،در زنجان بيكار نمي نشيند و به ساختن ترانه و تصنيف مي پردازد.او تا پايان عمر همچنان به كار خود ادامه داد. اين شاعر هرگز كار دولتي نداشت و تنها با انتشار شعرهايش گذران عمر كرد. 
" منزوي" پيشنهادهايي به غزل امروز داد. او همانند "نيما" كه تحولي شگرف در شعر به وجود آورد، تحولي در غزل معاصر به وجود آورد.
او در دوره اي غزل سرود كه همه منتقدان فكر مي كردند عمر شعر كلاسيك و غزل به پايان رسيده است.اما "منزوي" ثابت كرد كه غزل از پتانسيل بالايي برخوردار است و نمي توان آن را ناديده گرفت.
"منزوي" در شعر سپيد نيز دستي داشت، شعرهاي سپيد او گاهي حتي با شعر بزرگترين شاعران سپيد سرا پهلو مي زند. "منزوي" موسيقي را خوب مي شناخت. صدا و خط خوبي نيز داشت.
سرانجام حسين"منزوي" كه مدتها ازبيماري قلبي رنج مي برد، در 16 ارديبهشت ماه 1383 در كمال ناباوري زندگي را با همه عشقي كه به آن داشت وداع گفت.

اشعار

غزل 105

چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا كه تویی
 تمام طول خط از نقطه ی كه پر شده است 
 از ابتدا كه تویی تا به انتها كه تویی
 ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه 
 از او و ما كه منم تا من و شما كه تویی
 تویی جواب سوال قدیم بود و نبود 
 چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تویی
 به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن 
 قدیم تازه و بی مرز بسته تا كه تویی
 به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم 
از این سغر همه پایان آن خوشا كه تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا 
 كسی نشسته در آنسوی ماجرا كه تویی
 نهادم آینه ای پیش روی آینه ات 
 جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تویی
 تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای 
 نوشته ها كه تویی نانوشته ها كه تویی

 

غزل 104

مرا ندیده بكیرید و بگذرید از من 
 كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من 
 زمین سوخته ام نا امید و بی بركت 
 كه جز مراتع نفرت نمی چرید از من 
 عجب كه راه نفس بسته اید بر من و باز 
 در انتظار نفس های دیگرید از من 
 خزان به قیمت جان جار می زنید اما 
 بهار را به پشیزی نمی خرید از من 
 شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه 
 عجیب نیست كز اینسان مكدرید از من 
 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است 
 به لب مباد كه نامی بیاورید از من 
 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من 
 چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
 شما كه قاصد صد شانه بر سریداز ممن 
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من 
 شما كه با غم من آشناترید از من 

 

غزل 102

 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم 
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم 
 با آسمان مفاخره كردیم تا سحر 
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم 
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید 
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم 
 تا كور سوی اختركان بشكند همه 
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم 
 با وامی از نگاه تو خورشید های شب 
 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم 
 هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود 
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم 
 تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد 
 شك از تو وام كردم و در باورم زدم 
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل 
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

 

غزل 101

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم 
 لختی حریف لحظه های غربتت باشم 
 ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر 
 بگذار تا من هم شریك قسمتت باشم 
 تاب آوری تا آسمان روی دوشت را 
 من هم ستونی در كنار قامتت باشم 
 از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم 
سنگی شوم در بركه ی آرام اندوهت 
 با شعله واری در خمود خلوتت باشم 
 زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است 
 وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم 
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود 
 بگذار همچون آینه در خدمتت باشم 
 در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد 
 معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

 

 

غزل 99

نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن 
 غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من 
 تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم 
 كه خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان كن 
من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما 
 قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن 
 تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی 
 كه اكنون گشته در آوازهای تو طنین افكن 
 نیستان های یك آواز در صد ها و صدها نی 
 نیستان های یك جان در هزاران و هزاران تن 
 غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو 
 چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن 
 به خوابت دیده ام ز آن پیش كاین بیداری مشئوم 
در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن 
 همین تنها تو را از سبز و سرخ مسكن مألوف
به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن 
 گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم 
 كه از باغ نخستین از وطن سخت است دل كندن 
 ولی كندم دل و چون تو ز مهر خاكش آكندم 
 چه مهری! ز آسمانش كندن و در خاكش افكندن 
 دل آكندم ز مهر خاك و افسون های رنگینش
فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن 
زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر كه از هر جا به سوی 
 غربت خود می كشد دامن 
 زنی كه غم سبد های بهانه می برد پیشش
كه پنهانی برایش پر كند از گریه و شیون 
 زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته 
 زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن 
زنی كز عشق می میرد ولی با حجب می گوید 
 نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینك من

 

 

غزل 97

 ای دوست عشق را مشكن حیف از اوست ، دوست 
 این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست 
 بار نخست نیست كه با بار شیشه عشق 
 از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟
تاری ز طره دادی امانت مرا شبی 
 یعنی طناب دار تو زین رشته های موست 
 یك گام دور گشتی و نزدیك تر شدی 
 عشق است و هیچ سوی غریبش هزار سوست 
 سرگشته چون من و تو در آیا و كاشكی
 صد پی خجسته گمشده ی این هزار توست 
 ماهی شدن به هیچ نیرزد نهنگ باش
بگریز از این حقارت آرامشی كه جوست
با گردباد باش كه تا آسمان روی 
 بالا پسند نیست نسیمی كه هر زه پوست 
 مرداب و صلح كاذب او ،غیر مرگ نیست 
 خیزاب زندگی است همه گرچه تندخوست 
 با دیرو دوری از سفرش دل نمی كند 
 مرغی كه آستانه ی سیمرغش آرزوست 
 تا همدم كسی نشود دم نمی زند 
 نی ، كش هزار زمزمه پرداز در گلوست

 
غزل 98
این بار هم نشد كه ببرم كمند را 
 و ز پای عشق بگسلم این قید و بند را 
 این بار هم نشد كه به آتش در افكنم 
 با شعله ای ز چشم تو هر چون و چند را 
این بار هم نشد كه كنم خاك راه عشق
 در مفدم تو ،‌منطق اندیشمند را 
 این بار هم نشد كه ز كنج دهان تو 
 یغما كنم به بوسه ای آن نوشخند را 
 تا كی زنم دوباره به گرداب دیگری
 در چشم های تو دل مشكل پسند را ؟
 پروایم از گزند تعلق مده كه من 
 همواره دوست داشته ام این گزند را 
 من با تو از بلندی و پستی گذشته ام 
كوتاه گیر قصه ی پست و باند را

 

غزل 96

با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست 
 هر رود را اهلیت دریا شدن نیست 
 از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه 
 زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست 
باید سرشت باد جز غارت نباشد 
 تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست 
 در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما 
 با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست 
 وقتی كه رودش زاد و كوهش پرورش داد 
 طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست 
 با ریشه ها در خاك ،‌ بی چشمی به افلاك 
 این تاك ها را حسرت طوبی شدن نیست 
 آیا چه توفانی است آن بالا كه دیگر 
 با هر كه افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست 
 سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش 
 از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست 
 وقتی تو رویا روی اینان می نشینی 
 آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست 
 آنجا كه انشا از من ، املا از تو باشد 
 راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست

 

غزل 94

نقش های كهنه ام چه قدر ، تلخ و خسته و خزانی اند 
 نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند 
 روغن جلا نخوورده اند رنگهای من كه در مثل 
 رنگ آب راكد اند اگر آبی اند و آسمانی اند 
از كف و كفن گرفته اند رنگ های من سفید را 
 رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند 
 رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یك نبوغ 
مثل نقش های آخرین روزهای عمر مانی اند 
 طرح تازه ای كشیده ام از حضور دوست - مرتعی
 كه در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند 
 مرتعی كه روز آفتابی اش یك نگاه روشن است و باز 
 قوس های با شكوه آن جفتی ابروی كمانی اند 
 طرح تازه ای كه صاحبش فكر می كند كه رنگ هاش 
 مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند 
 رنگ های طرح تازه ام رنگ های ذات نیستند 
 ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند 
 نقش تازه ای كشیده ام از دو چشم مهربان دوست 
 كه تمام رنگ ها در آن وامدار مهربانی اند

 

غزل 91

من خود نمی روم دگری می برد مرا 
 نابرده باز سوی تو می آورد مرا 
 كالای زنده ام كه به سودای ننگ و نام 
 این می فروشد آن دگری می خرد مرا 
یك بار هم كه گردنه امن و امان نبود 
 گرگی به گله می زند و می درد مرا 
 در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شكن برای چه می پرورد مرا ؟
 عمری است پایمال غمم تا كه زندگی 
 این بار زیر پای كه می گسترد مرا 
 شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد 
 چندانكه می خورم غم تو ، می خورد مرا 
 قسمت كنیم آنچه كه پرتاب می شود 
 شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا

 

غزل 90

به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد 
 صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد 
 سرت به بازوی من تكیه ای نداد و سرم 
 دمی به بالش دامان تو غنوده نشد 
لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود 
 ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد 
 نشد كه با تو برآرم دمی نفس به نفس 
 هوای خاطرم امروز مشكسوده نشد 
 به من كه عاشق تصویرهای باغ و گلم 
 نمای ناب تماشای تو نموده نشد 
 یكی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه كنم 
 كه باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد 
 چه چیز تازه در این غربت است ؟ كی ؟ چه زمان
 غروب جمعه ی من بی تو پوك و پوده نشد ؟
 همین نه ددیدنت امروز - روزها طی گشت
كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد 
 غم ندیدن تو شعر تازه ساخت . اگر 
 به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد

غزل 80

 امشب ستاره های مرا آب برده است 
 خورشید واره های مرا ،‌خواب خورده است 
 نام شهاب های شهید شبانه را 
 آفاق مه گرفته هم از یاد برده است 
از آسمان بپرس كه جز چاه و گردباد 
 از چالش زمین چه به خاطر سپرده است 
 دیگر به داد گمشدگان كس نمی رسد 
آن سبز جاودانه هم انگار مرده است 
 ماه جبین شكسته ی در خون نشسته را 
 از چارچوب منظره دستی سترده است 
 عشق - آتشی كه در دلمان شعله می كشید 
 از سورت هزار زمستان فسرده است 
 ای آسمان كه سایه ی ابر سیاه تو 
 چون پنجه ای بزرگ گلویم فشرده است 
 باری به روی دوش زمین تو نیستم 
 من اطلسم كه بار جهانم به گرده است

 

غزل 76

 كدام عید و كدامین بهار ؟ با چه امید ؟
 كه با نبود تو نومیدم از رسیدن عید 
تو نرگس و گل سرخ و بنفشه ای ورنه 
 اگر تو باغ نباشی گلی نخواهم چید 
به زینت سر گیسوی تو نباشد اگر 
 شكوفه ای ز سر شاخه ای نخواهم چید 
 نفس مبادم اگر در شلال گیسوی تو 
 كم از نسیم بود در خلال گیسوی بید 
 به آتش تو زمان نیز پاك شد ورنه 
بهار اگر تو نبودی پلشت بود و پلید 
س نه هر مخاطب و هر حرف و هر حدیث خوش است 
 كه جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنید 
 ز رمز و راز شكفتن اشارتی نگفت 
كسی كه از دهنت طعم بوسه ای نچشید
چه كس كشید ز تو دست و سر نكوفت به سنگ ؟
 چه كس لبت نگزید و به غبن لب نگزید ؟
 چگونه دست رسد با زمان به فرصت وصل 
 مرا به مهلت اندك تو را به عهد بعید ؟

 

غزل 75

آیا من این تنم - این تن در حال رفتنم ؟
 یا روح من كه گرد تو پر می زند منم ؟
 من هر دوم به روح و تن آكنده وار تو 
 اینگونه كز تو می روم و جان نمی كنم 
ای یار ! تازیانه ی تو هم نوازش است 
اینسانكه از تو می خورم و دم نمی زنم 
 كرمم در آرزوی پریدن نه عنكبوت 
 تاری كه می تنم همه بر خویش می تنم 
شاید به ناخنی بخراشم تنی ، ولی
چون تیغی آختم ، به دل خویش می زنم 
روشن چراغ صاعقه ات باد همچنان 
 ای آنكه هیچ رحم نكردی به خرمنم 
 هر چند زخمخورده ی رنجم . به جای شكر 
 در پیش عشق طرح شكایت نیفكنم 
 اما چگونه با تو نگویم كه جا نداشت 
 بیگانه وار ، راه ندادن به گلشنم 
 با این سرود سبز سزاوار من نبود 
 باغی كه ساختید ز سیمان و آهنم 
 ای آنكه شیونم نشنیدی به گوش دل 
 این شیوه باد ، تا بنشینی به شیونم

 

غزل 74

ما می توانستیم زیباتر بمانیم 
ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم 
 ما می توانستیم بی شك ... روزی ... اما 
 امروز هم آیا دوباره می توانیم ؟
ای عشق ! ای رگ كرده ی پستان میش مادر 
 دور از تو ما ، این برگان بی شبانیم 
 ما نیمه های ناقص عشقیم و تا هست 
 از نیمه های خویش دور افتادگانیم 
 با هفتخوان این تو به تویی نیست ، شاید 
ما گمشده در وادی هفتاد خوانیم 
 چون دشنه ای در سینه ی دشمن بكاریم ؟
 مایی كه با هر كس به جز خود مهربانیم 
 سقراط را بگذار و با خود باش . امروز
 ما وارثان كاسه های شوكرانیم 
 یك دست آوازی ندارد نازنینم 
ما خامشان این دست های بی دهانیم 
افسانه ها ،‌میدان عشاق بزرگند 
 ما عاشقان كوچك بی داستانیم

 

غزل 69

مرا ، آتش صدا كن تا بسوزانم سراپایت 
 مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت 
 مرا اندوه بشناس و كمك كن تا بیامیزم 
 مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت 
مرا روی بدان و یاری ام كن تا در آویزم 
 به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت 
 كمك كن یك شبح باشم مه آلود و گم اندرگم 
 كنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت 
 خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی 
 به هر نامه كه خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت 
 اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
 نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت 
 كه من با پاكبازی های ویس و شور رودابه 
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت 
 اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی 
 كمك كن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت 
 كمك كن مثل ابلیسی كه آتشوار می تازد 
 شبیخون آورم یك روز یا یك شب به پروایت 
 كمك كن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم 
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت 
 مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان 
 كه كامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت

 

غزل 65

 حرفی بزن جان آستین سوی تومی افشاندم 
 چیزی بگو عشق از كمین بوی تو می باراندم 
 حرفی بزن چیزی بگو كاین بغض در من بشكند 
 بغضی كه دارد از درون دور از تو می تركاندم 
با من تو امروزی نئی تا از كئی ؟ می بینمش 
 عشق است و با لالای تو گهواره می جنباندم 
 وقتی اشارت از سر انگشت اهرم می كنی 
 چون صخره ی كور و كری سوی تو می غلطاندم 
 با چشم و دل چون سر كنم الا كه در تملیك تو 
 كاین زان تو می بیندم و آن زان تو می داندم 
هم خود مگر برگیری ام از خاك و تا منزل بری 
 وقتی كه پای راهوار از كار در می ماندم 
 از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم 
 می پیچد و از هر طرف سوی تو می پیچاندم 
 گرداب و ساحل هر چه ای حكم من سرگشته ای 
 وقتی قضا از هر كجا سوی شما می راندم 
 شور دل شوریده را من با چه بنشانم كه عشق 
 با هر چه پیشش می رسد ، سوی تو می شوراندم 

 

غزل 62

حكمم از زمین رها شدن نبود 
 سرنوشت من خدا شدن نبود 
 از هزار چوب خیزران یكی 
 در قواره ی عصا شدن نبود 
گیرم استخوان به نیش هم كشید 
 سگ به جوهر هما شدن نبود 
 از چهل در طلسم قصه ام 
 هیچ یك برای واشدن نبود 
 تو در آینه شما شدی ولی 
 با منت توان ما شدن نبود 
 آری آشنا شدن هم از نخست 
 جز به خاطر جدا شدن نبود

 

غزل 60

 عجب لبی ! شكرستان كه گفته اند ، اینست 
 چه بوسه ! قند فراوان كه گفته اند اینست 
 به بوسه حكم وصال مرا موشح كن 
 كه آن نگین سلیمان كه گفته اند اینست 
تو رمز حسنی و می گنجی ام به حس اما 
 نگنجی ام به بیان آن كه گفته اند اینست 
 مرا به كشمكش خیره با غم تو چه كار ؟
 كه تخته پاره و توفان كه گفته اند اینست 
 كجاست بالش امنی كه با تو سر بنهم 
 كه حسرت سر و سامان كه گفته اینست 
 نسیمت آمد و رؤیای دفترم آشفت 
 نه شعر ، خواب پریشان كه گفته اند اینست 
غم غروب و غم غربت وطن بی تو 
نماز شام غریبان كه گفته اند اینست

 

غزل 59

آب آرزو نداشت به غیر لز روان شدن 
 دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن 
 می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس 
 چندانكه تن رها شدن از خویش و جان شدن 
آهن به فكر تیغ شدن بود و برگزید 
 در رنجبونه های زمان امتحان شدن 
 تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت 
 همچون نسیم در چمن گل چمان شدن 
 آنانكه كینه ور به گروه بدی زدند 
 قصدی نداشتند به جز مهربان شدن 
 باران من ! گدایی هر قطره ی تو را 
 باید نخست در صف دریادلان شدن 
 با خاك آرزوی قدح گشتن است و بس 
 و آنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن

غزل 55

ریشه در خون دلم برده درختی كه من است 
 من كه صد زخمم از این دست و تبرها به تن است 
 ای غریبان سفر كرده ! كدامین غربت 
 بدتر از غربت مردان وطن دروطن است ؟
چاه دیگر نه همان محرم اسرار علی 
 چاه مرگی است كهپنهان به ره تهمتن است 
 این نه آب است روان پای درختان دیگر 
 جو به جو خون شهیدان چمن در چمن است 
 و آنچه در جنگل از اطلال و دمن می بینی 
 مدفن آنهمه جان بر كف خونین كفن است 
 بی نیازند ز غسل و كفن .اینان را غسل 
 همه از خون و كفن ها همه از پیرهن است

 

غزل 54

نگفت و گفت : چرا چشم هایت آن دو كبود 
 بدل شده است بدین بركه های خون آلود ؟
درنگ كرد و نكرد آنچنانكه چلچله ای 
 پری به آب زد و نانشسته بال گشود 
نگاه كرد و نكرد انچنان به گوشه ی چشم 
 كه هم درود در آن خفته بود و هم بدرود 
 اگر چه هیچ نپرسید آن نگاه عجیب 
 تمام بهت و تحیر ، تمام پرسش بود 
 در این دو سال چه زخمی زدی به خود ؟ پرسید 
 گرفته پاشخ خود هم بدون گفت و شنود 
 چه زخم ؟ آه ، چه زخمی است زخم خنجر خویش
كشنده زخم به تدریج زخم بی بهبود 
 

 

غزل 52

مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان من 
 كوبی زمین من به سر آسمان من 
 درمان نخواستم ز تو من درد خواستم 
 یك درد ماندگار! بلیت به جان من 
می سوزم از تبی كه دماسنج عشق را 
 از هرم خود گداخته زیر زبان من 
 تشخیص درد من به دل خود حواله كن 
 آه ای طبیب درد فروش جوان من 
 نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را 
 تا خون بدل به باده شود در رگان من 
 گفتی : غریب شهر منی این چه غربت است 
 كاین شهر از تو می شنود داستان من 
 خاكستری است شهر من آری و من در آن 
 آن مجمری كه آتش زرتشت از آن من 
 زین پیش اگر كه نصف جهان بود بعد از این 
 با تو شود تمام جهان اصفهان من

 

غزل 42

بانوی اساطیر غزل های من اینست 
 صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست 
 گفتم كه سرانجام به دریا بزنم دل
 هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست 
من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل 
 آسودگی ام نیست كه معنای من اینست 
 هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست 
 صاحبنظرم علم مرایای من اینست 
 گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست 
 قد قامتی افراز كه طوبای من اینست 
همراه تو تا نابترین آب رسیدن 
 همواره عطشناكی رؤیای من اینست 
 من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت 
نایاب ترین فصل تماشای من اینست 
 دیوانه به سودای پری از تو كبوتر 
 از قاف فرود آمده عنقای من اینست 
 خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار 
 امروز بجشوند كه سودای من اینست 
 دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم 
 كولاكم و برفم همه فردای من اینست

 

غزل 29

محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم 
بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم كرد آونگم 
سازی غریبم من كه در هر پرده ام هر زخمه بنوازد 
 لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم 
تو جرأت رو كردن خود را به من بخشیده ای ورنه 
 آیینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم 
صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد 
 با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر كه می جنگم 
حود را به سویت می كشانم گام گام و سنگ سنگ اما 
توفان جدا می افكند با یك نهیب از تو به فرسنگم 
 در اشك و در لبخند و سوك و سور رنگ اصلی ام عشق است 
 من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم 
 از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند 
 و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم 
 

غزل 9

قصد جان می كند این عید و بهارم بی تو 
 این چه عیدی و بهاری است كه دارم بی تو 
 گیرم این باغ ، گلاگل بشكوفد رنگین 
به چه كار آیدم ای گل ! به چه كارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بكشد كار ، ای یار 
 من كه در عشق چنین شیفته وارم بی تو 
 به گل روی تواش در بگشایم ورنه 
 نكند رخنه بهاری به حصارم بی تو 
 گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است 
 بازهم باز بهارش نشمارم بی تو 
 با غمت صبر سپردم به قراری كه اگر 
 هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو 
بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری 
 نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو 
 دل تنگم نگذارد كه به الهام لبت 
 غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو 

 

برچسب ها: شاعران معاصر مشهور