|  |   |  |  
 

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

احسان اکابری

تصویر تست

 احسان اكابری هستم
ساكن شهر چرام
استان کهگیلویه و بویر احمد
متولد شب یلدای سال 1363
دارای مدرك كاردانی كامپیوتر

1

 

 

 

دلاوری و هوای نبرد تن به تنت نیست

 

چه سود عشق تو را تا تو را هوای منت نیست ؟

 

زنی و باغ تو لبریز میوه های بهشت است

 

ولی چه حیف که ما را رهی به پیرهنت نیست

 

چه رفته بر تو که از آسمان خویش ملولی ؟

 

قفس به روی تو باز است و میل پر زدنت نیست

 

غریبی آنکه بگردی تمام عمر و ببینی

 

میان این همه آغوش ها یکی وطنت نیست

 

هنوز باور آن مشکل است کز تو شنیدم

 

که داغ بوسه ی سرخ من آشنای تنت نیست

 

من از وصال تو هم قانعم به خیالت

 

تصور از تو مرا کافی است گر بدنت نیست

2

 

نه مرغ در قفسم تا به آب و دانه بسازم

بیا که هر دو جهان با تو عاشقانه بسازم

اگر چه دامن وصل تو دست یافتنی نیست

بر آن سرم که در آخر به قاف خانه بسازم

چو شمع بی تو سراپا اسیر شعله ی دردم

چو شمع قسمتم این است با زبانه بسازم

تو رفته ای و من از پی در انتظار تو تا کی

به خاک هر قدمت اشک ها روانه بسازم

به دست باد سبکسر مده دو زلف خودت را

به دست من بده مضمون جاودانه بسازم

به داغ عشق تو می میرم و نه عجیب است

ز خاک سر چو بر آرم تو را بهانه بسازم

تو تک درخت بلندی و من کبوتر وحشی

تمام فکر من این است بر تو لانه بسازم

3

 

رسیدنت به سلامت نگار غم شکنم

 

توئی که با تو بهار آمدست در چمنم

 

عسل فروش لبت را بگو دکان وا کن

 

که خیل بوسه به صف مانده اند بر دهنم

 

کنار قند نگاهت چقدر دلچسب است

 

به چای داغ لبت گاه نیز لب بزنم

 

مرا بگیر و در آغوش خویشتن بفشار

 

که بی تو خسته تر از مردمان بی وطنم

 

مرا هوای رها گشتن از قفس ها نیست

 

به شوق با تو پریدن به فکر پر زدنم

 

تمام پیکر تو قطب های جاذبه است

 

من از توئی که چنینی چگونه دل بکنم ؟

4

از زندگی همیشه نشانی نداشته ست

تقویم من که فصل جوانی نداشته ست

مثل پرنده ای که قفس زادگاه اوست

تا چشم کرده باز جهانی نداشته ست

مردم بر آرزوی دلم خنده می زنند

چون حاتمی که غصه ی نانی نداشته ست

نازم کویر تشنه که از روز اولین

بر سینه غیر ریگ روانی نداشته ست

حیران مشو که بی تو چرا جان نمی دهم

این پیکر نحیف که جانی نداشته ست

از من مخواه درد خودم بازگو کنم

آئینه از قدیم زبانی نداشته ست

5

 

در باطن از فرشته و در ظاهر از پری

 

بانوی من به جلوه و افسونگری سری

 

می خواهم اعتراف کنم عاشقت شدم

 

هرچند دل سپرده ی افسون دیگری

 

می ترسم آنکه روح من از تن جدا شود

 

وقتی به چشم خیره به این سوی بنگری

 

دل می بری به عشوه ز من بسكه با كلاس

 

لم می دهی به صندلی و قهوه می خوری

 

این روزها هوای دلت سخت ابری است

 

این روزها که خیره به دیواری و دری

 

غم می خوری و با تو به جان درد می کشم

 

داری مرا به ورطه ی اندوه می بری

 

نشکن به زیر اینهمه غم تا که نشکنم

 

سرباز لشکر توام ای میر لشکری

6

خسته از مکر زلیخا و برادر هایم

باز گم گشته سر رشته ی باور هایم

دوستان تا که مرا خفته ی غفلت دیدند

دوره کردند دگر باره به خنجر هایم

آنکه در عشق تو با خون جگر سر می کرد

آن منم گر چه به چشم تو  در آخر هایم

شاعری پیشه ی من نیست خدا می داند

من شبم اینهمه اشعار هم اخترهایم

جگرم سوخت نه از زخم ، که آخر دیدم

تیر را ساخته صیاد هم از پر هایم

کوه دردم به لب خامشم اینگونه نبین

در درون شعله ور از آتش اخگر هایم

پیش از این خوی بدش شهره عالم ها بود

گرگ را تبرئه کردند برادر هایم

7

بر داغ تو باید بکنم صبر ولی نیست

تاب از تو جگر گوشه ی جانم ، عملی نیست

تشبیه لب سرخ تو با غنچه گناه است

خندیدن گل هر چه که باشد عسلی نیست

در حیرتم  از صنعت اندام ظریفت

ابیات قوی اینهمه در هر غزلی نیست

زیبای منی سرخوش از آنم که به هر روی

یک ذره از این حسن که داری بدلی نیست

گفتی بدهم بوسه ، دلم خوش به چه باشد ؟

قربان تو این وعده که بار اولی نیست

هر بار که قاصد خبر وصل تو آورد

گفتم خبری نیست و دیدیم بلی نیست

ای عشق که افسانه ی شبهای درازی

با داغ تو هر کس که در افتاد یلی نیست

8

امشب فضای کوفه شبیه مدینه است

یا ایها الرسول جهان غرق کینه است

رفتی و تیغ های همه دشنه تر شدند

شمشیرها به خون علی تشنه تر شدند

این مردمان که راه خطا رفته و گمند

از خرد تا بزرگ همه ابن ملجمند

از این زمانه توشه فقط اشک و آه برد

هر شب گلایه های خودش پیش چاه برد

یک کس نبود همدم غمهای او شود

نزدیک بود کشته ی بغض گلو شود

دیگر به روی هر دو لبش جان رسیده بود

کشتی میان ورطه ی طوفان رسیده بود

شاید جهان برای علی جا نداشته ست

انسان همیشه پاس خدا را نداشته ست

رازش بدون فاش شدن در گلو نشست

یک تنگ آب بود که دریا در او نشست

شیطان برای منبر انسان که خیز کرد

کوفه به شوق قتل علی دشنه تیز کرد

این شهر را فضای غریبی گرفته است

دل های ما به طرز عجیبی گرفته است

سردار خیبر است و غریبانه می رود

دارد خدای کعبه از این خانه می رود

بر روی میله های قفس عکس در کشید

روی نماز بود که از خویش پر کشید

پیش از سلام بانگ شروع سفر زدند

شیطانیان که دست به شق القمر زدند

ظلمت به چارسوی جهان راه می برد

وقتی خسوف می رسد و ماه می برد

9

تا کی نگاه بی رمقت جانب در است

عشق تو سال هاست در آغوش دیگر است

حالا که بی بهار ، خزان می رسد ز راه

یاد گذشته نیز فقط زجر آور است

تقدیر سکه ایست دو رو ، سنگ یا غبار

تنها جواب آینه ی زود باور است

این داغ ، تازه نیست که بر دل نشسته است

این گرگ سال هاست که با من برادر است *

عمریست من به خون خودم دست شسته ام

وقتی دو سوی جنگ چنین نابرابر است

قدری صبور باش که فرجام می رسد

قدری درنگ کن که نفس رو به آخر است

10

 

 
 

این قدر بس که غمی باشد و حالی برسد

عشق درد است نباید به وصالی برسد

آه  ، این بخت گل آلوده چرا نگذارد

یک کف دست به ما آب زلالی برسد

حرف ناگفته که کم نیست ولی می ترسم

بغض بر بغض شود بار و به لالی برسد

پر زدن ساده ترین شیوه ی تنها شدن است

درد باید بکشد هر که به بالی برسد

بین ما فاصله آن نیست که لازم باشد*

پلک بر هم بگذاریم و خیالی برسد

من و تو باید از این گردنه ها رد بشویم

کاش مردم بگذارند مجالی برسد

 

 

 

 

 

برچسب ها: شاعران معاصر