|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

مریم اسکندری گندمانی

تصویر تست

مریم اسکندری گندمانی متولد اسفند 57  چهار محال بختیاری .از کودکی به شعر و ادب علاقه ی خاصی داشت شعر را از دوران دبیرستان به صورت جدی دنبال کرد .شعر را با سپید شروع کرد و در غزل و رباعی بهتر درخشید .در جشنواره های دانشجویی و کشوری رتبه های بسیاری کسب کرد .ارشد ادبیات را در سال 93 گذراند .مدت بیست سال به عنوان مسئول و مدرس انجمن ادبی پژمان گندمان به شعر و ادب شهر خود خدمت کرده و اکنون در خانه فرهنگ گندمان فعالیتهای فرهنگی خود را دنبال میکند

1
شبی که چشم تو را از بهار کم کردند
دوباره لشکر پاییز را علم کردند
به باغ داغ غریب پرنده را دادند
و سهم پنجره ها را غبار غم کردند
نخواستند غزل از تو تازه تر باشد
که دستهای خیال مرا قلم کردند
همیشه آینه ای روبه روی من بودی
مرا و نام تو را قصه گوی هم کردند
نه کوه بود ونه صحرا نه بیستون نه جنون
فقط دو چشم نجیب تو عاشقم کردند
وجود خسته ام عریان بی تو بودن بود
لباس کهنه ی عشق تو را تنم کردند
دوباره غربت پاییز فصل شعرم شد
دوباره چشم تو را از بهار کم کردند
مریم.اسکندری


2
کی تا به حال دیده خود درد گریه کند
پاییز غم شود کسی و زرد گریه کند
کی دیده کوه از کمرش بشکند شبی
در دست باد مثل تلی گرد گریه کند
دریا به بی کسی خویش باز دل بزند
انقدر خسته بی برو برگرد گریه کند
هرگز شده است آفتاب خودش تب بکند
از داغ غم بگوید و دل سرد گریه کند
صبح از طلوع کردن هر روز جا بزند
در کوچه های غمزده شبگرد گریه کند
بگذار آخر این قصه اشک باشد و اشک
بر آنچه دست غم سرش آورد گریه کند
ای کاش چشم خیس خیالم ندیده بود
اینگونه بیت بشکند و مرد گریه کند

 

3
باید به چشمان دلت دیدن بیاموزی
این بره را مفهوم ترسیدن بیاموزی
دنیا بهشتت نیست اما لااقل باید
آدم شوی قانون ناچیدن بیاموزی
وقتی دری بسته است و هرگز وا نمیگردد
یک عمر بیهوده است کوبیدن بیاموزی
گه با سکوتی سبز و گاهی با صدایی سرخ
باید به شعرت نای شوریدن بیاموزی
چاه است راه و نیست دستی تا عصا گردد
باید به چشمان دلت دیدن بیاموزی

 

4
تن شسته در آغاز تنت شب بوها
جاری شده در پی ات سراسر جوها
هر واژه تو را تو را به خود میخواند
مسحور سرودنت دو بیتی گوها
دلها همه چون پرنده سرگردانت
حسرت زده ی کبوترانت قوها
گل مست تمنای تو،می ریزد باز
شیرینی نامت از لب کندوها
پارو زده اند تا سحر شوقت را
شاید برسند تا تو دریا خو ها
آغاز بهانه ی رهایی صحنت
دلبسته ی دام دل تو آهو ها
دل شوق شکفتنی مداوم دارد
هر صبح بیا بگذر از این پستو ها
مریم اسکندری

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران چهار محال بختیاری

چاپ ایمیل