|  |   |  |  

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

بهار حق شناس

تصویر تست

 

بعد مدت ها مي نويسم ...بعد مدت ها هستم ونفس مي كشم 

نفس مي كشم تورا...زندگي را... وهمه ي آنچه ندارم ...

بوكفسكي مي گويد:آنچه دوست داري را پيداكن وبگذار تورا بكشد ///

داستان همين است ...

 

عصياني ام شبيه همان خاطرات تلخ


يك وحشي گسيخته از زندگي سخت


من را ببر به وحشت يك خواب بي صدا


آرام و بي صدا به خيالي هميشه تخت

 


من خسته ام از اينكه كسي عاشقم شود


من خسته ام از اينكه تو را عاشقت كنم


رد شو از اين جنون زنانه كه بيخود است


آخر تو را چگونه ...؟ كجا..؟ عاشقت كنم

 


هي عاشقانه قصه به چشمم نخوان كه من


در پيچ و تاب قصه ي تو جا نميشوم


عصياني ام اگر چه كمي خسته ام ولي


ديگر براي دلخوشي ات پا نميشوم

 



با بوسه روي گردن من غلت ميزني


در من جنون عشق خودت را بهم نزن


تكليف عشقبازي ماها مشخص است


من را براي دلخوشي خود رقم نزن

 



از اين بدن براي خودت ؛ سهم برندار


مردي درون رگ به رگم خانه كرده است


زن بودنم بهانه ي تلخي ست در قفس


بغضي درون زندگي ام لانه كرده است

 



زن نيستم ...شبيه تو مردي درونم است


مردي كه عاشقانه به من بوسه مي زند


مردي درون آينه زل مي زند به من


مردي كه از نگاه زنش دل نمي كند..



من خسته ام...توخستگي ام را به دل نگير


ردشو برو..به زندگي ام خو گرفته ام


مرداب لحظه هاي مرا درخودت ببين


در يك كفن به شكل تنم بو گرفته ام

 


...
اما نرو...بمان و مرا با خودت ببر!


آرام و بي صدا به خيالي هميشه تخت


از اين سكوت تلخ و از اين خاطرات بد


                                    از اين هواي مرگ...

                                                              از اين زندگي سخت

 

 

خیلی دیر شده ومن فکر می کنم دیگر وقت رفتن شده 

زمان هزار بار هم که بنوازد

من از تو دور مانده ام ...آنقدر دور که مرا نمی بینی ومن هرروز که در آیینه نگاه می کنم 

تورا به یاد می آورم که می گفتی :بهار چقدر خسته به نظر می رسی 

تو بی من طاقت نمی آوری...پیر می شوی دختر ؛دل بکن بیا از اینجا برویم ...

حق با تو بود پیر شده ام درست بعد ِلحظه لحظه نبودن هایت...

می بینی ؟!...

 

 

 

هرشب که آغوشم مکدر شد ؛از درد های مزمن بیکار

له می شدم اما نمی دیدی؛  درد مرا بر شانه ی دیوار 

 

حک میکنی ذهن مرا در خود ؛تا باز هم با من بیامیزی

حسی شبیه من نداری ؛نه !در عشق رعشه می زنی هربار

 

زل می زنم... زل می زنی بر من...توی اتاقی که شبش خواب است 

با سایه ام تا صبح می خوابم ,با سایه ایی شکل تو بلاجبار

 

برگردنم هی بوسه خواهی زد ؛سر می روم از زندگی هرشب

حسِ علاقه عادت من بود ...این بوسه را در خاطرت بسپار

 

تردید دارم دوستت دارم !بالا بیاور عشق را تف کن ...

فردای پاکم را نمی خواهم ,من خسته م از روزه ی شک دار

 

ازشعرهایم سخت بیزاری ،از حرفهایت سخت دلگیرم ...

این اعتماد لعنتی مرده است ؛با یک  نگاه مرده ی بیمار 

 

زن بودنم حس قشنگی نیست...زن بودنم یعنی هجوم درد 

از دست هایت دور خواهم شد،از دستهای خسته ی تب دار 

 

دارد نگاهت می کند یک زن ؛دارد نگاهم می کند مردی ...

گم میشوم در رفتنت از دور ؛در طعم تلخ پاکتی سیگار

 

من مست در این آسمان گیج ؛یک مشت قرص مزمن بیکار

می ترسم از این روزگار مست؛می ترسم از آغاز یک تکرار

 

بن بست هایت را نخواهی برد...می پیچم از دردی درون خود

هی مشت می کوبم به این دیوار ...

 

                هی مُــــــــــشت می کـــــــــــوبم به این

                                                 دیـــــــــــــــوار...

 

 

دلم گرفته از این روزها................. دلم تنگ است

 

این روزها که بحث  فیس بوک داغه فضای وبلاگ خیلی کم رنگ شده 

دلم برای این فضای صمیمی تنگ شده...

اینجا حداقل چیزیش که به واقعیت نزدیک بود:خوندن واقعی مطالب بود !

حداقل همش "لایک" نمی خوردیم ...همش سرسری از همه چی گذر نمی کردیم .

اگه کمتر میام وکمتراینجا می نویسم ...چون همه کم تر می نویسن چون همه کم رنگ  شدن...

گلایه بسه ...به زودی کار جدید میذارم

 

 

همیشه آنچه انتظار داری اتفاق نمی افته...  

همیشه؛

در تب این جاده ها به فکر اینکه چه اتفاقی می افته داغونت می کنه 

همون نقل قوله:جاده  الهی کمرت بشکنه ...است

یه جاخوندم :

وقتی همه رو شبیه اون می بینی یعنی ؛عاشقی

وقتی اونو شبیه همه می بینی یعنی ؛تنهایی...

 

ومن این روزابدجورتنهام!

 

تظاهـــــــــــــــــــر کن ازم دوری؛

                      تظــــــــــــــاهر می کنم هستــــــــــی!

 

آره ...دلتنگی یعنی روبه روی دریا بایستی وخاطره یک خیابان خفه ات کند!

نه اینکه نخوام ؛ گاهی واقعا نمیشه! دعا می کنم دعا می کنم ...دعا ...

شاید یه روزی یه روز خوب بیاد که دیگه هیچ کس دلتنگ نباشه

اما هر جور فکر می کنم یه موقع ها تو خلوتم 

به خودم میگم: بهار!بهار!بهار!!!

اگه دلتنگ هم نباشی چیزی نیست که  باهاش  بغض هاتو شونهکنی///...

خوبه !!!بذار دلتنگ ...بمونم

 

حس ما را کسی نمی فهمد ؛ هر دو به اشتباه افتادیم

یا خدا اشتباه می کرده . . . یا که در این گناه افتادیم 

 

عشق یعنی تو مال اوباشی...ومن اینجا به اسم پوچ کسی !

خاطراتی همیشه دوراز هم؛عشق یعنی که تو؛به من نرسی !

 

لذت انگیز نیست باور کن ، دارم از زندگیم می پاشم

چشم هایم همیشه می پرسند : تا چه روزی بدون تو باشم

 

بی تو هرگز نمی شود تکرار ؛ لذت بوسه های پنهانی

در همان لحظه ها که می گفتی ؛ پای حرفت همیشه می مانی

 

من تورا قدرعشق می خواهم،باورش هم برای من سخت است 

نه!تصورنمی کنم هرگز،چشم هایی به جای من! سخت است

 

قول دادی مراقبم باشی ، در همان روزهای بارانی

سرد سردم شده ! تو را دیدم ! تو که با اودر این خیابانی 

 

گفتی از اشتباه می ترسی ! روی قول ت نمی شود باشی

منکه لبخند می زدم به تو اشک هایی شبیه نقاشی-

 

رنگ می بازم و نمی فهمی . . . دارم از التهاب می میرم

توی بغضی غریب واماندم : نکنی انتخاب می میرم 

 

آه یادم نبود می ترسی !!! مردم از اشتباه می خندند

مردمانی که توی این شهرند : داستان مرا نمی فهمند

 

توهُل ام داده ایی به سمت خودم!من برایت ازعشق می گفتم

گر چه از زندگیم می پاشم ؛ باشد از چشم هات می افتم

 

باشد... اما؛

                توهم همیشه بخند!خنده به چشم هات می آید

یاد من را همیشه پنهان کن ؛

                         که زنی هم بدون تو شــــــــــاید . . .

  

پاییز ای مسافرخاک آلود...

 

    در دامنت چه چیز نهان داری... 

 

 

برچسب ها: شاعران معاصر