|  |   |  |  

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

ابراهیم حاج محمدی

تصویر تست

1

گر چـــه آتشـــیـن تـــر اســـت آه مستمند ها
بـــه بـاد مــــی رود فقــط کـــلاه مستمند ها

به باد جُـــم نمی خـــورد ز جـای خویش کوه تا
پُر اســـت دســت و بالـــش از گنــاه مستمند ها

عبث تر از وجــودش آتشی است دوزخی مگر؟
بجــــز جهنّــــم اســـــت اگـــر پنـــاه مستمند ها

بگو، سپـــاه اغنـــیا، کجـا ؟ چگونه ؟ چند بار؟
شکســـت خـورده اســــت از سپــاه مستمند ها

بدون هیــچ شک و شُبهه رشـک می برید کی؟
بـــه روزگــار تیـــره و تبـــاه مستمند ها

اگر که هســت بختشان چو تختشان نگون شود
به ورطـــه منتهـــی چرا نــــه راه مستمند ها؟

اگر نه دست توست پس بدست کیست رُک بگو
بـــدون طفــــره ای خدا ، صـــلاح مستمند ها؟

چه جای نا سپاســــی اســــت در جنـــاح اغنیا
شعــــف ندیـــده انـــد اگـــر جنـــاح مستمند ها

خشابمان پُر اسـت پُر! پُـــر است از آه منبسط
اگـــر دعـــاست ای خـــدا ، ســـلاح مستمند ها

سپیـــد بخـــت می شـــوی ، لیاقتــی ت اگر بُوَد
چـو افـــتد ای غنـــی بــه تـو ، نگاه مستمند ها
2
سنگدل

زهر می نوشــم در این آشفته حالی ،سنگدل
خوش به حالــت بی خیالی،بی وبالی،سنگدل

هر چه بر من بگذرد این روزگار تلخ،سخت
آرزو دارم نبـــاشی در مـــلالی،سنگدل

رنجـــه کی می آرمـد این روح در این کالبد
تا طلبـــکار از تو باشـد دل ، حلالی،سنگدل

آه دامنگیـــر دارم بنـــد بنـــدش بگســـلد
هر که بدخواه تو شد در این حوالی،سنگدل

دوستــت دارم چـــرا باور نـــداری نازنیـــن
گر چه بـــیزار از منی، با این زلالی،سنگدل


واژه کـــم می آورد در وصف انـدوه دلـــم
حزن من را نیســت در عالـم مثالی ،سنگدل

سست عنصر من نبودم سست عنصر نیستم
بی تو امّا نیـــست در من اعتـــدالی،سنگدل

تو،نمی دانــم ولی مـــن با خودم روراسـتم
نشنـــوی از من دروغــی احتمالی،،سنگدل

تاج عزّت هست عشقت مثل شاهــان بر سرم
حال و روزم هست با این عشق عالی،سنگدل

دست من کــوتاه شد،خرمــاست امّـا بر نخیل
وای،بر من بگذرد هـر روز ســـالی،سنـگدل

آب در هـــاون نبـــاید کوفـــت امّـــا عاشــقم
عشـــق دارد در دلــم تا اشتـــعالی،سنگدل

رسم من جز این نخواهد بود می کوبم در آن
آب را،جـــز ایـــن نــــدارم اشتـــغالی،سنگدل

مرگ را پروا نـــدارم ناگـــزیرم چــون از آن
بی تو من با مـــرگ می یابم تعالی،سنگـــدل
3
تب ، آهت را اگر برتابد اطمینانت ارزانی است

تنـت چون بر تلاش از استراحـــت پل نمی بندد

روانـــت بــر تعـــالی از سفـــاهـــت پل نمی بندد

قدر پیمـــا نگـــردد از قضـــا ماهــی تو ر ا آنی

به هشـیاری کسی چون با بلاهـت پل نمی بندد

چرا پروا نداری ، بر بهشـت از دوزخ ای غافل

کســـی که دل به دنیـــا بست راحت پل نمی بندد


به تختـــی پر نمی افشاند آسان بختت از آن رو

که تا فرزانگی هـــا جز وجــاهـــت پل نمی بندد

چه دستــاوردت از رنگین کمالی بهتر است آیا

اگــر رنگیـــن گمـــانت تا قباحـــت پل نمی بندد


تب آهـــت را اگر بر تابد اطمینانت ارزانی است

کـه بـــر درمانـــدگی ها انتــــباهت پل نمی بندد


ســـرور اندوز از جامـی نشاط انگیز کس هرگز

بـــه جـــولانـــگاه مستی با کراهت پل نمی بندد


قـــدم بردار امّـــا با درایــــت در شبـــی تاریک

که پیشـت سایـــه حتی با صراحت پل نمی بندد


بیـــا ماننـــد مـــا آئیـــنه آییــن باش ، بر حیرت

بـــد اقبالـــی اگــر چشـــمی سیاهت پل نمی بندد


اگـــر بـــر دین خــود پـــیرایه بندد ابلهی جز بر

عـــبث ــ فوّاره ها را بی شبــاهت ــ پل نمی بندد


به مرهم اعتمادی نیست جامی شوکران سرکش

اگـــر بر التیـــامی از جراحـــت پـــل نمی بنـــدد

4
خر می شوند تا که بگویند آدمند !
مانند هر دو تیغــه ی قیـــچی کـه با همند
همواره سر به شانه ی همـــدیـــگر آرَمند

آنان کـــه از عـــذاب خـــداونـــد بی خیـال
مست از غرور ـ باده ی شیطان ـ دمادمند

و آنان که زود و ساده تر از آب خوردنی
خر می شـوند تا کـــه بگــوینـــد آدمــند !

بازیچـــه های شیطنتند این دو فرقه چون
ابلیـــس هـــر زمـــان که بخـوانَد فراهمند

پهن اســــت اگر بساط گنـــاهـــند شادمان
برچیده گشـــت اگر به عیـان غرق ماتمند

اینان کـــه در سیـــاستـــشان ماکیاولیست
پـــیوســـته از حمــاقـــتِ پیـــدا ، لـَـمالَمند

از آستــــان رحمــت حـــق دور می شوند
والله ، روسیــــاه فقــــط ، در دو عالمــند

فرجام کارشـــان چه بُوَد جز هلاکت ، آه
بر متّـــکای غفــــلت اگــر حالیـــا ، لَمند

هل مِن مَزیدِ دوزخِ ِمست ازشـرارِ شرک
یعنی که اشتهـــای مـــرا أشقــیا ، کَــمند

اکنون اگر چه بیشتر ازآن که ظــن برید
ماننـــد هـای حرمله در دســـت و بالمند
اینگونه رُند کرد که با دشمنان نبرد؟
5
امروز ناگزیر ،

چه از جان خویش سیر!

مانند روز های فراگیر تلخ و زرد

با کوله بار مملوی از زخم و رنج و درد

پر واضح است که بیراه می رویم .

شاید به سوی عالم اشباح می رویم

راهی است ، باز ، پر طمع ، اشباع ناپذیر

مانند روز های سرد زمستانی ای سمج

بر ما گذشت و می گذرد روز گار تلخ

مائیم؟ یا نه ! مرد زمستانی ای سمج

وین جام شوکرانِ چنان زهر مار تلخ!

در چنگِ تنگِ فصل ِخزان شد زمین اسیر

دهلیزهای قلب زمان سرد ــ زمهریرــ

بیرون از آستین فلک دست دیگری است

این کاروان به سوی عدم می رود به پیش

این ردّ پای ما که به رم می رود به پیش

پیرنگ ِ شعله ، شعله ی سرمست دیگری است

در بیکران ظلمت شب خفته ایم ناز

حال آنکه هست آدمِ بیدار ، سرفراز

شاید فقط به خواب ببینیم ، شادمان

بالیده ایم رو به افق های دور دست

با ما چه کرده است ؟ چه ؟

رؤیای دور دست!

از نوحه ، اشک ، ماتم و حسرت چه طرف بست

جز آن که عهد بست که از بیخ برکَنَد

بنیان هر چه کاخ ستم پیش روی اوست

پیدا کند هر آنچه که در جستجوی اوست

انسان ،اگر که عشق فقط در سبوی اوست

آن کس که درس عشق نخوانده ست استوار

بیهوده سوده سر به زمین ، مات ، سوگوار

حتما ، بُراق هست فقط ذوالجناح و ما

حسرت کشیده ایم که پرواز کیمیاست!

باور نکرده ایم که این راز کیمیاست

گسترده شب اگر چه بساطی پر از فریب ،

از هرچه هست روی زمین آسمان تهی است

از ریشه های نفرت و کین آسمان تهی است

از آن زمان که قدر ندانست ـ بی خیال ـ

سرمایه ی گران خودش را ـ سرشت را ـ

گم کرده است آدمی آسان بهشت را

فرخنده هست طالع ابلیس بد سگال!

پرورده است روی زمین انحطاط را

از دست داده ایم دریغ احتیاط را

پرواز می دهیم فقط اهتزاز را

بی بال و پر چه خوب شویم آسمان نورد

فریاد می کنیم اگر اعتراض را

اینگونه ــ رُند ــ کرد که با دشمنان نبرد؟

برچسب ها: شاعران معاصر

چاپایمیل