|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

الهام خوشی

الهام خوشی

الهام خوشی
در یک صبح تابستانی تیرماه هشتاد در زنجان متولد شد. کودکی و نوجوانی خود را در کانون پرورشی فکری گذراند و لا به لای صندلی های رنگارنگ کانون نوشتن را با ترانه های کودکانه آغاز کرد
 استعدادش در نوشتن توسط مربی های کانون جدی گرفته شد. به دلیل علاقه فراوانی که به شعر و داستان داشت نتوانست یکی را الویت قرار دهد و هر دو را به طور موازی دنبال میکند. مهم ترین مقامی که در داستان کسب کرده مقام اول کشوری در کنگره بسیج هنرمندان است. در حال حاضر که در اواسط شانزده سالگی ست مشغول نوشتن اولین کتابش میباشد. شوق ش در دنیای شیرین قصه او را به قصه گویی کشاند، البته این شوق در شعر نیز بی تاثیر نبود وبهمین #علت بر آن شد که دنبال یک دنیای شاعرانه باشد و به عکاسی نیز روی بیاورد.
1
گاهی همه چیز سرد میشود
که انگار دنیا جنازه ای است کهنه
و ما فقط کرم هایی هستیم که توی هم گره خورده ایم

گاهی گره آنقدر محکم میشود که کبود میکند قلبت را
و با خودت میگویی
دیگر تمام است
چشم هایت را میبندی و انتظار مرگ را میکشی

درست همانجایی که یخ میزند بدنت
و صدایی ته ذهنت میگوید تمام

پر میشوی از گرمای نفرت
و باز
همان کرمی هستی که میان اجزای مرده دنیا
 وول میخورد...

چشم هایت را میبندی و
دل به دریا میزنی
چشم که باز کنی
گیر کرده ای توی یک چاله ی مستطیلی

خنده ات کمرنگ میشود
تار میشود
دنیا دور سرت میچرخد و
سایه مرگ همه چیز را سیاه میکند...


#الهام_خوشی

2
مرا یاد یک انتظار شیرین می اندازد
 پیرزنی که یاد نوروز برایش لالایی میشود

میدوی تا به بهار برسی
اما
پاهایت یخ زده اند
میان هر چیزی که عاشق ترت میکند

عشق همین گیر کردن ها ست
رد شدن هاست

عشق غنچه ایست
که زیر برف ها جان میدهد..

#الهام_خوشی

3
زمین با او ستاره باران میشود
فرقی نمیکند کجا
میان کدام دشت
بین پس کوچه های کوفه
یا زمانی که کربلا میخواندش

نامه ها بوی مرگ میدهد
اما باز میآیی
میآیی با اینکه دشت از تیغ و خار پر شده است


 اب از دستانش جاری، از چشمان شرمنده اش جاری
آب که هیچ
آتش و‌نیزه
خون و‌خیمه
شرمند اند...

قلم و کاغذ من
عاجز از شعر شماست
اسم شما که می آید
آب، خیس میشود
 کاغذ هم...


تیر توی گلوی کودکت
سنگینی میکند
دستی بلند میشود و
نقاشیِ آسمان را
خونی میکند

روزه ی آب دارند
لبهایی که تشنگی را حس نکرده اند
خسته اند پاهایی که تاول را به سوغات میبرند
حالا کربلا جهانی را دیوانه کرده است...

#الهام_خوشی

4
شب است هنوز
سایه ها نمیگزارند جان بگیرم با جانت
میریزد بهم نیستی ات قافیه را
غزل میمیرد و
میشود سیاه سپید من

لانه میکنند خفاش ها
لا به لای ذهن های خسته
مرگ قاصدک را میبلعد

پشت پنجره ی آرزو
خانه ها دیوار میشوند
خشت خشت خاطره
خواب میشود

چشمانت را میبندی
کسوف میشود
دنیا میمیرد
کلاغ میمیرد
من میمیرد

یال های بید
پنجره را میشکند
مرگ آوار میشود

شب اما همچنان سیاه پوشیده است
مثل تو ...

#الهام_خوشی

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران زنجان, زنان شاعر

چاپایمیل