|  |   |  |  

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

آمنه دولت آبادی

تصویر تست

 

مشخصات فردی
نام: آمنه دولت آبادی
تاریخ تولد: 1365
محل سکونت: ایران - نیشابور
درباره من: شاعر و نویسنده

 

 

تحصیلات
سطح تحصیلات: کارشناسی
رشته تحصیلی: الکترونیک

 

1

در هیات یک مرد به مشهد آمد 

 

با یک دل پر درد به مشهد آمد

 

پاییز به شوق دیدنت آقاجان

 

با تاکسی زرد به مشهد آمد...

2

جاذبه عشق

 

با جاذبه ی عشق تو درگیر شدم

آهویی زیر پنجه ی شیر شدم

پرسیدی کی تو مال من خواهی شد؟

-هر وقت که از جان خودم سیر شدم!

3

تقدیم به.....

 

دو  تا شمع خاموش

 

بذار تو دل لحظه هام یادتو

که شیرین کنی کام فرهادتو

 

که چشمامو غرق زلالی کنی

مبادا بری شونه خالی کنی

 

نگام کن نگاه تو آرامشه

تمنای تو بهترین خواهشه

 

می خوام با تو احساس بودن کنم

دوتا شمع خاموشو روشن کنم

 

اگرچه جهان غرق خاموشیه

جهان روی دور فراموشیه

 

پرم از تب و تاب دلبستگی

نمیاد به چشمای من خستگی

 

می خوام با تو احساس بودن کنم

دو تا شمع خاموشو روشن کنم

 

منو برده بارون به دنیای تو

دو تا شمع خیسند چشمای تو

 

به سمت تو چرخوندم آیینه مو

که روشن کنی خلوت سینه مو

 

می خوام با تو احساس بودن کنم

دو تا شمع خاموشو روشن کنم....

4

 

به سلامتی

ای چشم جهان به باده و انگورت

عطّار شنیده بوی عطر از گورت

یک جام به اتفاق هم می نوشیم

امشب به سلامتیّ نیشابورت!

 

فاتحه

بالای سرش همیشه از یار بخوان

با قلب شکسته ، شعر عطّار بخوان

"لا حول و لا قوت الا بالله"

این را عوض فاتحه ،صدبار بخوان!

 

 

مست مادرزاد

هم مستی و هم از غم "می" آزادی

هم غرق سکوت و هم پر از فریادی

هر بار بلند می شوی،می افتی

چون بوته ی تاک، مست مادرزادی!

 

 

خبر مرگ

عشق تو تمام شهر را بی دل کرد

آیات جنون را به زمین نازل کرد

وقتی خبر مرگ تو را آوردند

تاک از لب دیوار خودش را ول کرد!

 

 

 

تقویم

سوگند  تو را به باده و انگورت...

به مردم شهر از پلیدی دورت...

تقویم مرا پر بکن از تعطیلی

خیّام تو را به جان نیشابورت!

 

 

 نامه بیعت

از جام می و ستاره الهام بگیر

در سایه ی او بجوش و آرام بگیر

با روی گشاده نامه ی بیعت را

از دست فرستاده ی خیّام بگیر

 

 می

گفتند که نوشیدن می حد دارد!

البته که نوشیدن می حد دارد!

افراط در آن عواقب بد دارد!

تفریط در آن عواقب بد دارد!

 

 

قافیه

می خواستم انگور کنم قافیه را

گفتند از آن دور کنم قافیه را

تا حرف رباعیم سیاسی نشده

بگذار فقط جور کنم قافیه را!

5

کتاب مولوی رنجور با "نی"

چه بغضی می کند سنتور با "نی"؟!

تمام عمر در سوز و گداز است

چه کرده شهر نیشابور با "نی"!

 

یارانه انگور

چندیست که برق و آبمان قطع شده

یک دفعه بن کتابمان قطع شده

امسال به یمن دادن یارانه

انگور و می و شرابمان قطع شده!

 

یارانه دو

امسال تمام شهر از خانه  پر است

هر سفره ی این شهر ز مرغانه  پر است

کار همه خوردن است و خوابیدن چون

جیب همه با حساب یارانه پر است!

6

تاك

من در حياط كوچك دستانت يك تاك تكيه داده به ديوارم

بگذار شاخه هاي ظريفم را بالاي شانه هاي تو بگذارم

در فصل هاي ساده ي رنگارنگ چشمان من به راه تو مي ماند،

در ريزش هميشگي پاييز چون بـرگهاي تاشده بـشـمارم !

وصف بهشت و جنگل انبوهي از تاك هاي تازه ي تو در تو

من مي رسم به آن همه سرسبزي خود را اگر به دست تو بسپارم

تنها تو قادري  كه جهانم را زيباتر از هميشه بچرخاني،

من در مدار دست تو مي رقصم در نور ماه كوچك تبدارم

اين روز ها كه مي گذرد روحم در آتش نگاه تو مي سوزد

احساس مي كنم كه به چشمانت چون ريشه ها به خاك بدهكارم

يك روز مي رسد كه تو مي آيي تا تكيه گاه من بشوي آنروز

همراه ابر و باد و مه خورشيد، خود را ميان دست تو مي كارم 

7

انگور یعنی این....

 

مسرورم از لبخند تو ، مسرور یعنی این

من شهره ی عشق تو ام ،مشهور یعنی این

 

هربار می گویم به خود در غایت مستی

ای مست های کشورم انگور یعنی این

 

هر تار مویش خالق صد ساز و آواز است

مشکاتیان مشکاتیان سنتور یعنی این!

 

ای حاصل شعر و شراب و شور در چشمت

فرهنگ ناب شهر نیشابور یعنی این

 

 از چشم هایت بیشتر از این نمی گویم

الماس بی همتای کوه نور یعنی این

 

صد بار خود را کشته ام با دار بازویت

اما کماکان زنده ام منصور یعنی این!

8

ماه شب قدر

ای صورت تو ماه تر از ماه شب قدر

ماه تک و تنها شده با چاه شب قدر!

تو سوره ی قدری و من از قدر شناسان

با بغض  تو را خوانده ام ای شاه شب قدر

من آدمی از جنس جنون جنس گناهم

آورده مرا عشق تو در راه شب قدر

بین من و تو هست جناسی و تضادی

تو کوه شب قدری و من کاه شب قدر

تا باز شود یک گره از کار خرابم

تا صبح زدم مشت به درگاه شب قدر

باید که شبانگاه در خانه گشایی

بر قافله ی مردم خود خواه شب قدر

تو کار جهان ساختی از آه دل من

من قافیه ها ساختم از آه شب قدر

می ترسم از آنکه بشود صبح و ببینم

تو رفته ای از شهر به همراه شب قدر

9

شاهین

 

هرجا که شاهی هست شاهینی محکوم تنگیّ قفس دارد

با این پرنده مهربان تر باش حالا که تنگیّ نفس دارد

تندیسی از آرامش و طغیان،تندیسی از زیباترین هایی

غرق تماشای تو می ماند ،هر چند پای پیش و پس دارد

اینکه بدون هیچ تردیدی از گونه هایت بوسه می خواهد

هم ارتباطی با جنون دارد،هم ارتباطی با هوس دارد!

ای پهلوان دور ایرانی،ای برق چشمانت خراسانی

سرمای احساس تو را تبریز ،گرمای خونت را طبس دارد

از بین هر خاکی در این دنیا خاک تنت را دوست می دارم

تو رود هایی غرق خون داری  ایران اگر رود ارس دارد

در این هوای سرد پاییزی بوسیدنت چیز عجیبی نیست

لبهای تو رنگ انار است و شهد لبت طعمی ملس دارد!

شمشیر خود را بر زمین بگذار ،تسلیم شو راه فراری نیست

بانوی بانوهای ایرانی قلب تو را در تیررس دارد.

10

 

وقتش رسیده است که چون خورشید دستی به دور ماه بیاندازم

عطار عطر پیرهنش باشم ، شغلی جدید راه بیاندازم

 

یک عمر دوست داشتمش حالا ، وقتش رسیده عاشق او باشم

از چاله دربیایم و بی پروا خود را میان چاه بیاندازم!

 

او یادی از گناه نخواهد کرد ، او راحت اشتباه نخواهد کرد

لطفی کنید با کمک شیطان او را به اشتباه بیاندازم

 

چشمان من که از تب تو مستند ، سربازهای شیفت شب هستند

این خواست تو بود که آن ها را در این قرارگاه بیاندازم!

 

راضی نمی شود دل بی تابم به این که مثل آینه ای بی جان

گاهی به من نگاه بیاندازی ، گاهی به تو نگاه بیاندازم

 

دارند این سپاه پر آوازه دنبال چشم های تو می آیند

کاری بکن جزایر سبزم را از چشم  این سپاه بیاندازم...

 

 

برچسب ها: شاعران معاصر