|  |   |  |  

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

محمد دارابی

تصویر تست

 1

آنکه هر شام و سحر منتظر یار منم

با سراسیمه گهی خفته و بیدار منم

هوس و حسرت یک لحظه وصال دیدار

کرده آشفته و پژمرده ی رخسار منم

2

دلا دیروز عجب خوشحال بودی
عجب آزاد و ساکت حال بودی
مگر امروز همان دل نیست ، بر من !
چنین اندوه غم اعمال نمودی



مهربانان خوب داند مهر چیست

زاهدان داند که تسبیح ، مهر چیست

آنکه در ظلمت بماند تا ابد

کی بداند ماه تابان ، مهر چیست...

3

کسی را عقل کامل باشدو درک

سخن بیهوده گفتن باشد اندک

که چون عاقل سخن ، با حلم گوید

ز گفتارش نباشد خلق ، دل تنگ

4

ابر غم سایه زند بر دل و جان

 

جمله اعضای تن آید به فغان

باد آه ، سوز جگر ، اشک ز چشم

گویی بر باغ رسد فصل خزان...

 

ای جسم و جان من

 

با جسم و جان شدی (من)

 

من خود خبر ندارم

 

این ، من ، که بود ، چه شد من...!

 

شب است و تک تنهایم امشب

 

غریب و بیکس و بی یارم امشب

 

غریق بحر غم در پیچ و تابم

 

عجب مبهوتم و حیرانم امشب

 

دلم اندر قفس پروانه وار است

 

بگردم بر سر جان ، بازم امشب

 

ز هجرت همچو بلبل می سرایم

 

نوایی تا سحر بیدارم امشب

 

گل نازم اگر بودی به بالین

 

ز بویت مست می شد جانم امشب...

 

در سینه من نهفته این راز

 

با این همه آرزو و آواز

 

یک لحظه نشد ز پرده بیرون

 

آن ماه منیر سر زند باز

 

عمرم بگذشت به این امید

 

باشم به نگار خویش دمساز

 

آنچه دل من نهفته باقیست

 

در پیش گلم ، چو بلبل ابراز

 

مرغ دل من به شوق دانه

 

بر خرمن رحمتش به پرواز...

 

 

در شوق وصالت من با عشق گلاویزم

 

پروانه صفت جان را ، در نور ، تو آویزم

 

اندر دل خود عهدی با عشق چنین بستم

 

از عشق همه خوبان ، رو بسته به بپرهیزم

 

از باغ جمالت ، بویی به مشام آید

 

چو بلبل شوریده ، صد شور برانگیزم

 

پیمانه صبر جان در شوق وصالت ریخت

 

تا کی به ره دیدارت ، بنشینم و برخیزم ؟

 

 

پیچ پیچک لب حوض باغچه کوچک می پیچد به خود در نهایت اوج... 

 

 

نگاه کن به چشمانم که بر چشمی نظر دارد

 

نظر دارد بر آن چشمی که بحری از گهر دارد

 

یکی خنجر دهم دستش ، که بشکافد دل مستم

 

بگویم ناز بر شستش که بر انگشت هنر دارد !

 

لبانش گویه ها دارد ز دست تار مژگانش

 

که هر دم میزند تیری ، چه فکری او به سر دارد ؟

 

وداع گویم همه یاران ، که یار من همه آنست

 

که نیلوفر ز نیلوفر به کامش صد شکر دارد

 

فدای تار از زلفش ، همه عمرم ، همه دینم

 

که جان و دین فدا کردن به پایش ، چون اثر دارد

 

روان گردد بسان خون ، به رگهایم جنون اکنون

 

که من مجنون آن چشمم که در دیده شرر دارد...

 

 

برچسب ها: شاعران معاصر