|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

حبیب رضائی رازلیقی

تصویر تست

بنده حبیب رضائی رازلیقی هستم و زندگی نامه بنده به صورت خلاصه و فهرست وار به این شرح است


بنام خدا
بطور خلاصه رویدادهای مهم درکل زندگی برایم رخ داده است به عرض بزرگواران میرسانم وفقط هدف آشنایی است
اول.......
انقلاب اسلامی
دوم .......
استخدام به ارتش جمهوری اسلامی
سوم.......
شروع جنگ تحمیلی و اعزام شدنم به جنگ وتا هشت سال کاملا در جبهه حضورداشتم ودرآن جنگ مجروح شدم و در حال حاضر جانباز 30درصد میباشم
چهارم.....
ازدواج در سال 63
پنجم.......
تولد سه فرزند دختر
ششم.......
پایان جنگ
هفتم......
دچار شدن من وخانواده ام به بلیه زلزله در منجیل که در آن زلزله دختر چهل روزه من بطور معجزه آسایی زنده از زیر آواربیرون آمد
هشتم ......
بازنشستگیم در سال 86
نهم.......
ازدواج پشت سرهم فرزندانم به فاصله یک الی دوسال ازهم و تنهاشدن من وهمسرم
دهم........
فوت پدرم که دردیماه سال 93 حادث شد که بعد از چهل و هشت روز از فوت پدرم مادرم هم به پدرم پیوست و مارو تنها گذاشت ودرس عشق را بر من آموخت

.
.
یازدهم .....
شاکرم خدای را که در مورخه ۲۴ بهمن سال
نودو چهاربزرگترین و مهمترین اتفاق زندگیم رقم خورد و در کمال ناباوری دعوت شدم به زیارت امامان عشق واز نجف تا کاظمین را با آب دیده شستشو دادم ،مزار شش گوشه اربابم را زیارت کردم الحمدالله
.

این خلاصه اتفاقات مهم زندگی من است اما چرا شعر
من از زمان کودکی به شعر خصوصا اشعار آیینی علاقه داشتم و لذا سروده هایی بسیار دارم چه در مدح ائمه چه اجتماعی و طنز اما غالب سروده هایم
مدح میباشد ......و حسین ع عشق من است
در حال حاضر در گوگل پلاس انجمنی با عنوان حسینیه یالثارات الحسین ع و کانالی با همین عنوان درتلگرام
دایر نموده ام

تالیفات:
درسال ۹۶ کتاب شعری با عنوان "اشعار آئینی حبیب " را توسط انتشارات آفرینش به چاپ رساندم که شامل کلیه اشعار بنده حقیر است و تمامی تیراژ به فروش رفت اما شعرهای زیادی چاپ نشده دارم که در نظر دارم کتابی با اضافات و حذف بعضی از اشعار به چاپ برسانم ان شا الله که هنوز موقعیت آن پیش نیامده

یا علی ع

همین.......

1

‍ ( زینتِ پدر )


دُختِ حیدر خواهرِ ناموسِ دین
فخرِ نسوان آلِ هاشم را نگین
زینب است پرورده ی خیرالنسا
خطبه هایش در اِسارت آتشین

زینِ اَب ، زینت بوَد بر پنج تن
چون علی باشد به هنگامِ سخن
پاکیش والاتر از مریم بوَد
اُسوه باشد درحیا این شیرِ زن

نامِ زینب زنده کرده کربلا
کهنه کی گردد قیامِ نینوا
چون ابوفاضل علمداری نمود
سرنگون هرگز نشد خونین لِوا

در میانِ عاشقان عاشق ترین
در کلاسِ عشق او لایق ترین
مرغِ طوفانِ بلا بنتِ علی
در وفایش از همه صادق ترین

کوهِ عصمت در صبوری بی بدیل
رسمِ قربانی بیاموزد خلیل
خطبه اش پیچیده طومارِ یزید
شامیان از هیبتش گشته ذلیل

کُلِ عمرِ خود عزاداری نمود
بعدِ عاشورا علم داری نمود
شد مراقب بر اِمام ساجدین
او امامت را پرستاری نمود

نیم روزی پیر شد در کربلا
شد کمان آن قامتِ فخرُالنسا
عاشقانه گشته زوّارِ حسین
با پرو بالی شکسته چون هُما

سر به محمل زد که شد غرقِ به خون
گشته جاری خونِ سر شد لاله گون
رویِ خود آراست چون معشوقِ خود
جوهرش خونین بود این آزمون

ای قلم جانم به لب آمد دگر
هم تو گریانی و هم من نوحه گر
بغض آمد بسته شد راهِ گلو
سرخ شد اشکِ (حبیبت) درسحَر

........حبیب رضائی رازلیقی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قالب : قطعه
وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر : رمل مسدس محذوف

2
( کاش بودی )


تو نباشی زِ لبم خنده گریزان شده است
شده بی وزن غزل ، شعرِ پریشان شده است

همچنان فاصله افتاده میانِ من و تو
بغض در بندِ گلو سینه چو زندان شده است


بی حضورت چه کنم میکده بی لطف و صفاست
کنجِ میخانه سیه چالِ خماران شده است

جان نباشد به تنم بی تو مرا مرگ رواست
سایه ای جسمِ مرا مانده که بی جان شده است

دیدن روی تو آغازِ خوشی هایِ من است
بی حضورت غم و اندوه فراوان شده است

وقت آن گشته که پیمانه ی آخر بزنم
کاش بودی که دلم آتشِ سوزان شده است

رویِ زیبای تو را گرچه ندیدم به عیان
لیک تعبیر به خوابم رخِ تابان شده است

تَرسم آن گاه بیایی شده جایم دلِ خاک
تُربتم فرشِ قدم هایِ بشیران شده است

منتظر دیده به راهم که شود طلعتِ فجر
دلِ غربت زده بی تابِ بهاران شده است

مرزها را شکند صوتِ خوشت منجیِ حق
غرب چون مطلعِ خورشیدِ فروزان شده است

آفرین بر قلمم وصفِ تو سر مشق نمود
ای (حبیبم) غزلت هدیه به یاران شده است

.........حبیب رضائی رازلیقی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قالب : غزل
وزن : فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن
بحر : رمل مثمن مخبون سالم

3
(وداع بی بی رُباب با اَصغر )


دلم را می بری شیرین زبانم
گلِ نشکفته ام آرامِ جانم

مکن خون بر دلم مادر فدایت
لبت عطشان نمی آید صدایت

نشد شیرت دَهم ای مونسِ غم
ندارم تا نَهم زخمِ تو مَرهم

نگردان رویِ خود ای غنچه یِ تر
عزیزِ من مگر قهری زِ مادر

نگاهت میکنم شرمنده گردم
لبت بینم زِ غم آکنده گردم

به دریا شد عمو اَندر پیِ آب
نماید کودکانِ تشنه سیرآب

عزیزِ من نمیدانی چه ها شد
به نهرِ علقمه غوغا بپا شد

بهایِ آب سنگین بوده گویا
هدف شد دیده ی زیبای سقا

به سنگِ کینه بشکستن سَبو را
بریدن دست و بازویِ عمو را

تو هستی آخرین سربازِ بابا
بپوشانم تو را من رختِ زیبا

برو آرام شو آغوش بابا
به آغوشی که دارد بویِ زهرا

سرافرازم نما ای جانِ مادر
تو یاری کن پدر مانند اکبر

سپردم بر خدا ای پاره یِ تن
کفایت میکند گهواره بر من
.
.

گلویِ طفلِ عطشان را روا بود ؟
خَدنگی زین چنین آیا سزا بود ؟

به یک نکته اشارت مینمایم
که عُذر از حضرتِ مَهدی بخواهم

سه سر تیری زدن بر پورِ حیدر
زِ مرکب سرنگون شد میرِ لشکر

همان تیری زِ پا افکنده شیران
هدف کردن گلویِ طفلِ عطشان

چنان تیری بریده سر زِ اَصغر
جهان باشد خجل تا روزِ محشر

قلم بس کن دگر اَشکم روان شد
صدایِ ناله ام بر آسمان شد

(حبیبت) را شوَد گهواره چاره
ندارد در دو گیتی یک ستاره
.
........حبیب رضائی رازلیقی
.

قالب : مثنوی
وزن : مفاعیلن مفاعیلن مفاعل
بحر : هزج مسدس محذوف

4
( در اِنتظارِ ماه )

از نسیمِ صبح گاهان می تَراود بویِ تو
در پیِ عطرت روان پَرمی گشایم سویِ تو

هرگُلی را بو کنم عطرِ تو آید بر مشام
تیز و برّان از چه رو گشته کمان ابرویِ تو

می کند گلها نوازش در سحر بادِ صبا
دل گرفتارِ رُخت وان سلسله گیسویِ تو

چشمِ عاشق خیره برخالِ لَبت مَسحور شد
گر چه باطل کرده سِحرِ ساحران جادویِ تو

تابشِ مَهوش رُخت بینا کند هر دیده ای
مرده دل اِحیا کنی نوشین بوَد دارویِ تو

می نمایی زخمِ دل را با نگاهی اِلتیام
مرهمی بر زخمِ دل چشمانِ چون آهویِ تو

گرچه بالم زخم باشد لیک باوَر میکنم
زخمها درمان شود در آسمانِ کویِ تو

منتظر مانم که روزی گاهِ هجران سر رسد
من قناعت میکنم حتی به تارِ مویِ تو

بیش از این دوری مکن ای ماهِ پنهان ، رُخ نما
چون نمی گُنجد چنین رفتارها در خویِ تو

بر (حبیبت) گر نتابی عمرِ او گشته فَنا
محفلش روشن نِما کافی بود سو سویِ
تو

........حبیب رضائی رازلیقی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قالب : غزل
وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر: رمل مثمن محذوف

5
( قسم )

خالقِ مهرِ فروزان را قسم
وان خدایِ حّیِ سبحان را قسم

گر خدایـم آفریـده آدمـم
آدمی که گشته انسان را قسم

در بیابان هایِ دشتِ نینوا
آفتابِ گرم و سوزان را قسم

چرخشِ شمشیر ها در آسمان
تیغ ها بر دستِ شیران را قسم

بر تبسم هایِ خونینِ شهید
با لبِ خشکیده عطشان را قسم

در کنارِ علقمه شد غرقِ خون
کانِ غیرت فضل و ایمان را قسم

نعش اکبر در عبا پیچیده شد
شبه احمد ماهِ تابان را قسم

شد روان قاسم به میدان بی زره
با پدر زان عهد و پیمان را قسم

کودکی شش ماهه سوزد از عطش
آن گلویش زخمِ پیکان را قسم

نعل مرکبها زنَد نقشِ قمر
وین بدن هایِ شهیدان را قسم

راس خونین را نگر بر نیزه ها
کان تلاوت های قران را قسم

زینب است آن قهرمانِ کربلا
اُسوه درصبر است و ایمان را قسم

شاکریم بر ما عطا کرده خدا
چون رضا ، شاهِ خراسان را قسم

خواهرم الگویِ تو زهرا بوَد
در دو عالم فخرِ نسوان را قسم

از حجابت شد هراسان دشمنان
وان سلاحِ تیز و بران را قسم

میرسد از رَه امامِ مُنتقم
حاضراست از دیده پنهان را قسم

سیدی ما را (حبیب)دل بود
رَهبرم کان فخرِ ایران را قسم

.........حبیب رضائی رازلیقی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
قالب : غزل
وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر : رمل مسدس محذوف

6
( آئینه ی داور )

رادمـردی چون علـی دیگـرنیایــد روزگــار
لافَتــی الّا عَلــی لا سیــف الّا ذوالفَقــار


ای بنازم ذوالفقارش شیعه را حرمت زِ ِاوست
نقش بستـه نامِ پاکش بر دلم عـزّت زِ اوسـت
فخرِ عالم عرش را لنگر بـود رَحمـت زِ اوسـت


شأن و شوکـت در دو گیتی دینِ مـا را اعتبـار
لا فَتـی الّا عَلـی لا سیــف الّا ذخوالفَقـــار


عـدل را اُلگـو به دنیـا شیـرِ دریـایِ شجاعـت
آفریــده حــّیِ داور شاهکــاری بـا صلابــت
شدبه میلادش جهانی غـرقِ درشَهـدِ ِسعـادت


مهـرِ او افتـاده در دل گشتـه مـا را افتخــار
لا فَتــی اِلّا عَلــی لا سیــف اِلّا دولفَقــار


بذلِ خاتم در رکوعش جان ببـازد در سجـودش
همسری لایق به زهرا عشق احمد در وجودش
گوهری بی مثل و همتا در مروّت عدلُ جودش


هرکه در دل عشق حیـدر پَـروَرد شـد رستگـار
لا فَتـی الّا عَلــی لا سیـــف الّا دوالفَقــار


در مقامـش کن تأمـل کعبـه باشـد زادگاهـش
قبـلِ میـلادش بـه دنیـا بـود والا جایگاهـش
ای بنـازم رهبـری که نورِ ایـزد در نگاهــش


شک نـدارم بـر علـی عاشـق بـوَد پروردگـار
لا فَتــی الّا عَلــی لا سیــف الّا ذولفَقــار


یا علی گفتن مضاعـف می نمایـد قدرتـم را
مشکلـی در کار افتـد مـی فَزآیـد جرأتـم را
چون سپردم دل به مهرش تا گرفتـم عزّتـم را


اسم او فریـاد مـن شـد تـا اَبـد بـا اقتـدار
لا فَتـی الّا عَلـی لا سیــف الّا دولفَقـــار


ای (حبیبم) مـدحِ او را نِی شود آری به دفتـر
از قلـم هرگـز نباشــد انتظـارِ وصفِ حیـــدر
شعرها گر شـد سـروده مـدحِ او دائـم مـکرَر


بیــت هایـی را نوشتــم تـا بمانــد یـادگــار
لا فَتـی الّا عَلــی لا سیــف الّا ذوالفَقــــار

.......حبیب رضائی رازلیقی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قالب : ترجیع بند
وزن :
فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلاتن
بحر: رمل مثمن سالمش

7
(سلطان عشق )

ندهم دل به دو عالـم ، مستِ گلزارِ حسینـم
عاشقـم عاشقِ رویش ، که گرفتـارِ حسینـم

پـورِ حیـدر گـلِ زهـرا ، خامـسِ آلِ محمّــد
سر و جانم به فدایش ، که بدهکـارِ حسینـم

سیم و زَر اَفسرِشاهی ، گنجِ قارون نخواهم
مـن خریـدارِ غبـارِ ، کفـشِ زوّارِ حسینـــم

نه به دنیا نه به عُقبا ، کَندِّه ام از همه دنیـا
نـوکری حلقـه بگـوشِ ، درِ دربـارِ حسینــم

شمسِ تابانِ هدایت ، چه فروزان و درخشان
شده روشن شبِ تارَم ، محـوِ انوارِ حسینـم

چه کنم تا که دوباره ، بشـوم زائـرِ کویـش
دلِ دیوانـه به سینـه ، شده بیمـارِ حسینـم

نشود پاک و مطهّر ، دل بی عشـق حسینـی
سر بخواهد رُخِ خونین ، چو علمـدارِ حسینـم

بوسه ای را به ضریحش ، زده ام با لب تشنه
که دلـم وصل نمایـم ، به لبـن خـوارِ حسینـم

چو رسد قطره به دریا ، که دِگَر قطره نباشد
می روَم خـود برسانـم ، خیلِ انصـارِ حسینـم

خونِ سرخش شده جاری ، برسانـد به کمالَت
که رسیـدن به خدایـت ، شده اسرارِ حسینـم

بـه غلامـیِ غلامـَش ، بپذیـرد مـنِ مسکیــن
فاخرَم بر همـه عالم ، که عـزا دارِ حسینـم

من(حبیبم)نفسی را ، جز به عشقش نکشیدم
به دَمی باز دَمی که ، شـده اشعـارِ حسینـم

........حبیب رضائی رازلیقی
8

در پسِ این سیاهی
ظلمت و تاریکی
تازیانه در دستانِ دیو شب
برتنِ نحیفِ من می نوازد
شلّاقِ جهل را

آنگاه می آیی
نورِ جمالت
شب را کنار میزند
سپیده آمدنِ سحَر را نوید میدهد

به مَخیله نگُنجد
شکوهِ عزّتِ تو
گرمایِ وجودت
به رگهایِ خشکِ من
جاری میکند
خونی تازه را

سپس
نرگس و شقایق
شکوفه می زند
عطرِ گلِ نرگس
نوازش میدهد
مشامِ تاریخ را

و من که چندین فصلِ خشک را
تجربه کرده ام
از بلندایِ حریمِ عشق
بایک بغل گُل
بر هر قدمت
شاخه ای نرگس
نثار میکنم
تو با آمدنت
رهایی را
به ارمغان می آوری
و من سلامی دوباره خواهم کرد
به آزادی

............ حبیب رضائی رازلیقی

اَللهم عجل لولیک الفرج

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران آذربایجان شرقی

چاپایمیل