|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

جلال ژاله

محمدعلی رضاپور

جلال ژاله محل تولد استان کردستان محل زندگی مازندران نویسنده کتاب زمزمه تنهایی
1
فرمیسکی مندالان
چشمانی خیره به دَری منتظر پدری
پدر آمد با دلی پُر و دست خالی
به دستان خشک پدری
می نگرد کودکی


با چشم گریان
با شکمی خالی و چشمانی تر
به دست پینه بسته پدر می نگرد کودک

نمی نگرد دیگر به کودک پدر
شکسته پدر انگار بغض و دردش

وای که شام آمد و ماتم شد غذا
کودک گریه کرده و انگار شده کمی پدر رسوا

خدایا از خجل کودک نمی ترسد ماه ؟
از شرم پدر چه کند دیگر ستاره ؟
آسمان را پر از نور کند یا بغض کودک را آرام آرام خفه کند ؟
خدایا قسم به آسمانت که رعد هم بی صدا شد
از جگر سوخته کودک
از غرور شکسته پدر
از رفتن مادر.

یاد مادر...؟
یاد مادر هنوز لبریز می کند چشم های کودکانه کودک
غرق می کند بغض خاموش پدر

کودک از کودکی بغض کرد
کودکی، که نیست بر سرش دست مادری
کودکی، که می گرید از دست خشک پدری
کودکی، که در تنهایی به جایی ندوخته نگاهی

آخر غصه کودک شد
صبحی پر از تنهایی
پدر هم مانده در خواب و رویایی
چه کند کودک با درد تنهایی ؟
چه کند کودک با بی مهری مادری؟
چه کند با گریه های ناگهانی؟
کودک هم جان می دهد با پدر
کنار قطره اشکی در تنهایی
اما می دانم مانده زیر بارانی
با رعدی طوفانی
می کند گریه، آسمانی
با ابر و بارانی

می شکند روزی ظلمت شب را
نور و رعدی ابری
که هست امید و دست و خدایی
نویسنده : #جلال_ژاله

 

پسری پدری

عمر برده بود به سر در بندگی، تا که آمد به وجود بنده دیگری
پدر پسر آموخته از راز و نیاز و بندگی، تا نباشد در بند دیگری
بی تاب و بی دل شده پدر از بیچارگی پسر گرچه می خواهد بگوید دارد فرزند دیگر
بی منت، مهر و وفا هدیه کرده پدر به نوجوانی پسر با غم و اندوه و پیری دارد درد دیگر
گر نیابد پسری دست محبت پدری ببایدش گشت در تاریکی با دست خالی
می شود گریه چشم پسر از واژه پدری می نهد به خاک دست و سینه پدری
#جلال_ژاله

رخ خاطرات
پر از غم و سکوت می نویسم از روز ها و فصل ها با سختی و تلخی واژه ها
می سپارم در زندگانی فقط به باد و باران فصل ها غم و اندوه دلم را
می سپارم به بادبیز خزان و تاب و ستان سال ها رهگذر و بی وفای روزگار را
می نشینم چین اتاق و می نگارم از روزگار از برزن و دیار و بادیه ها
می نشینم در سیاهی ساحل وجود سایه ها می نگرم به سرخی کلام ها به تلخی جمله ها
می بارم بیشتر از ابر باران بهار تا به یاد بیاورم گریه کودکانه خاطره ها
می بارم بیشتر از ریزش خانه خرابه های شهر تا بهار نشود پاییز واژه ها
من بیدارم و بی تاب و بی خواب بی سکوت می نشینم در رخ خاطرات
قدم میزنم در واژه ها تا بیابم جمله ها
قدم میزنم در جمله ها تا بیابم واژه ها

چه شود
چه شود که دلت پاییز شود هم ره من و دل و دیوانه شود
چه شود چشمت گریه و زاری شود همدم قطره و باران شود
چه شود خانه خرابه شود دلم آشفته و ویرانه شود
چه شود گر بشود اشک جاری ز چشمم گریه هم نوای ترانه شود
چه شود غم و عشق رسوا شود خنده بر لب خشک و خالی شود
چه شود ابر زمستان باران شود واژه پر از غم شود دل مثل واژه شود
چه شود باران زمستانی شود گوهرعشق تاریک و رنگین شود
شود ها همه جمع شود درگیر رویا شود ابر زمستان قطره باران شود

 

 

حدیث عشق

یک شبی پر از تنهایی رفتم به خوابی رویایی

با قلمی جوهری نگاه کردم به آسمانی ابری

بر روی برگه ای زیر بارانی می نوشتم از دلدادگی

که

من عاشق بودم و بود عشق از من به دور

باز می نویسم

من بودم و بود دلی بی قرار تو

بود عشق در واژه های من و ترس در پاکی وجود تو...

من در باغچه گل ها بیمارم و تو در خوابی

می ترسد قلبم از خزان روی تو از حدیث تلخ بغض تو

دلیل شعر و ترانه ای باز در آسمانم تنها ستاره ای

ابر بی بارانی اگر چه نمی باری، ولی

میشوی شبنم و همیشه جاودانی

خاک ها بیدارند و تو خسته ای و در اوج حادثه ای

مگر عاشق شده ای ؟ که در باغچه گلها، پژمرده گشته ای ؟

نکــند که در راه پر پیچ و خم عشق شیدا گشته ای ؟

خودت گفـته بودی به قـــول خودت وفا کن

در عاشقی فقط به حدیث عشق من جفا کن…

 

تو در خواب و رویای با قلمی زیر بارانی..

بر روی بافته ای خیالی می نویسی از دلدادگی؟

بودی عاشق و بود عشقم از تو به دور

این چه سحریست که می کنی گدایی از واژه هایی تلخ و شیرین

باز چه مینویسی از عاشقی؟

مگر نبودی در قلبم، بی روی رخ بی قراریی

مگر نبودی در یادم ، بی ظلمت غریب تنهایی

می رسی به خزان روزی اما...

من می شوم گلی بیدار در باغچه ی گل ها

دلیل شعر و ترانه ات شد قلب عاشقم

که گم کرده ام ستاره ات در آسمانم

نمی بارم تا بمانم همیشه در آسمانت

شبنم می شوم می آیم به سمت رویت

من خفته وخسته ام از باغچه ی گل دل آزرده ام

در راه پر پیچ و خم عشق هنوز در راه و سفرم

به قولت وفا کن و به دار آویز عشق من را

تا ستم کنند به حدیث عشقت دستان سردم

 

 

 

عشق از من به دور است

من از وقتی که نوشته هایم را تو می خوانی می نویسم
اولین نامه را که نوشته بودم در اسارت عشق تو در قفسی پر از اسارت بودم
در آن مات و مبهوت مانده بودم و هیچ امیدی به نفس هایم هم نداشتم
بعد از رفتن تو به روی کسی برنگشتم و هرگز بر نخواهم گشت
عشق جاودانه ات در روز های سخت روزنه ای از چشمه بی نهایت زندگیم خواهد بود
تو تنها فرشته این روزنه ای و هرگز در های بسته برای شادی ها و خوشی ها باز نمی شوند
بخوای و نخوای همیشه ابدی در این قلبم جاودان خواهی ماند. اگه حرف حرف توام باشه اینجاشو مجبوری...
ای خوشی ها پرواز کنید و حسرتم رو تازه کنید من و باز اسیر تنهایــی کنید
ای بـــــدی ها آتش بپا کنید و نفرتم رو تازه کنید من و باز در تاریکی رهـــا کنید
ای آسمان ها ابرهـا را صدا کنید و غوغا بپا کنید من و باز مهمان کوچه ها کنید
ای ابر ها باران رو ریزان کنید و طوفان به پا کنید من و باز زیر باران خیــس کنید
ای باران ها قطره ها را جمع کنید و دریا بپا کنید من و باز در غصه ها غرق کنید
روی درخت وجودم هیچ شکوفه ای با عشق آویخته نیست
من به ارث آدم افسونم خود نمیدانم کدامین است یا تو گم گشته ای یا من غایبم
غم ها رو رها کن غم سهم منه
چراغ عشق رو روشن کن که عشق از من به دور است

 

 


عشق جاودانه
افسوس آرزویت کرده بودم در آسمان تاریک شب نشانــت کرده بودم
افسوس قد کشیده بودم بین ستاره ها در آسمان رهایت کرده بودم
افسونِ چشمت که شده بودم رخت را روی خاطرم کشیده بودم
افسونِ حدیـثت که شده بودم تقدیر را روی قلـبم بافـــته بـودم
در کوچه های بی کسی دست هایت را گم کرده بودم
چشم هایم را سخت بسته بودم امیدم را باختـه بودم
در نوجوانی می خواستمت تا نمیرم از غم بی هم زبانی
سوخت جانم از بحر رفیق دوست داشتنی که یادم بماند زهر نامهربانی
چه خانه ها شد ویران در دلم تا قدر بدانم غم را همچون گوهری
آباد نشود این ویرانه تا که نپوسد غم این عشق جاودانه
نویسنده : #جلال_ژاله

به روی کسی بر نگشتم

مــــــادرم ... اسیر مرزهـــا شــدم، اسیر آدم هـــا
دلتنــگ شـــدم دلتنــگ گذشــته ها
مــــن، بــدی دیـدم آه که عادت نکردم درد کشــیدم و ســکوت کردم..
دردها هـــــرگز، مــن رو رهـــا نکردن و در اسارت عاشقانه هایم جان دادن
قلبی رو نشکستم و نتونستم بشکنم اما قلبم مثل شیشــه بارها شکســت..
تنــــها شدم و در تنـــهایی ها در قفس اسارتم مانـــــدم..
در گوشته ای توی تنهایی ها شکستم و نخواستم درکم کنی..
فهمیدم عاشــق ها بیهوده نشستن، عابرا بی وفـــان ...
بی تو ســـردمــه ... منو چه کسی در آغوش بگیره...؟
بی تو دلتنـــگم... چه کسی منــو آروم کـــنه...؟
توی مـــرز ها مــرگ امان نمیده..
توی سرما کسی منو در آغوش نمیگیره...
خیلی تنـــها و غمـــــگین شدم..
اهــای.. قلــــب بیکس من..
قسم به اشــــک های مهربــونت..
به روزگـاری که روزی، هزار بار می شکـســتی، خودم
با قطره اشکام جوش میدم دل مهربونت رو...
گریه نکن و اشکی نریز ما هردو به عشق مبتلا شدیم
و هر دو از عشق شکست خوردیم...
توی باغ های پر از گل چقدر عمر کردی
بدون اینکه لحظه ای پژمرده زندگی نکرده باشی..
در عشق شکست خوردم در مرز ها گیر کردم اما هرگز به روی کسی برنگشتم..
نویسنده : #جلال_ژاله

امید نفس ها
میسپارم دستانم را به دست هایت که سرد است
مرا از بی مهری فصلها چشمه هایی بی امید سهم است
می نویسم با جوهر تلخ رنگ عشق تو که ماندم اسیر در خرابات دلم بی روی رخ تو
می نویسم از تو بر برگ های سفید دفترم با رنگ جوهری که نیست دگر بهانه ای در آن
وای چه گویم که لبانم می گویند از حدیث تلخ بغض ها
وای که چشمانم می گویند از سیل زمستانی اشک ها
اندوه ، اندوه ، اندوه که تنها می شوند قلب ها
اندوه ، اندوه ، اندوه، که می سوزد و خاکستر میشوند عاشقانه ها
اندوه که شیشه ها بودند و شدند تکه ها...
چه گویم که عشقت گیر کرده در رگ ها
از واریس پاها بگویم یا سرخی دست ها
به باورم دیگر نمانده امید در نفس ها
نویسنده : #جلال_ژاله

 

 

قفس اسارت
عدالت و آزادیم نابود شد و از بین رفت
شدم دنیایی پر از سکوت و جدایی های تلخ
وجود آشفته ام را خود بافته بودم رویش از سکوت و درونش از تنهایی
بی چتر باز کرده قدم زدم در باران های بی مهری
بحث است و دردناک چه بساط سنگینی..
در بازار کفش ها کهنه ترین منم که خریدار ندارد جا ندارد برای هیچ کسی ...
در اتاق های تاریک فانوس های خاموش منم که نوری دیگر ندارد برای کسی..
روزگاری اسیری در قفس بودم ریخت بال و پر از قفس
بی مهر و تنها ولی رها شد
تر میشه چشمام به یاد بغض مانده در قفس
نه دیواری نه در و نگهبانی خود مانده ام بی نگاهی
میتوانم بروم پای رفتن ندارم فقط عشق من در این قفس مانده است
او تمام وجود من است نمیشود بی او از این قفس ها رها شد
نویسنده : #جلال_ژاله

اسارت عشق
تو خیالت راحت , می روم از قلبت.. میشوم تنها ترین ستاره در "شب هایت"...
میگیرم جانم از جانت که سنگ است , مرا از تو در به دری سهم است
مات و مبهوت رفتنم می شوی , عاشقانه های وجودت را آشفته تر می کنی.
کاشک هرگز نبود طلوعت در وجودم , آنوقت بی تو روشن نبود زندگی ام در سایه ها
دگر در تنهایی ام نیا به دیدارم که من گم گشته ام از خودم و سخت دل آزرده از تو ام
خزان شد زندگی ام گرچه من به تو نرسیدم هرگز , اما رسید سیل زردی خزان به خانه سبز بهارم
ندامت و حماقت شد سقف زندگیم, من گفتم که سخت پریشانم.. شاپرک ها شاهد بوده ان..
فقط می نگرم به دیوار تنهایی ها و می بینم جدایی های سخت بینمان را..
تورا دوست دارم و چیزی ندارم , نشسته ام و خالی ترم از هرگاه خودمم
دیگر فقط برایت خواهم نوشت از ابهام لحظه ها از حدیث تلخ بغض ها
از پری زاده ای که با همه افسونگری هایش افسرده است
می نویسم که درد های من جامه نیستند که در بیاورم رهایش کنم
در وجود من تو تنها ماندیی هستی که تا به ابد به خاطره ات قناعت می کنم
نشده است برای تو که بچسبد به دلت دلتنگی ها , نکند رهایت اسیرت کند
از خا به خاک از خاکستر به خاکستر بدترت کند.
نمیدانم چرا واژه هایم خیس شده اند باز اسیر رویاها شده اند درگیر خاطرهایت..
باز دراسارت عشق تو تنها مانده اند..نویسنده : #جلال_ژاله

 


شعر ژاله

رازی به سینه دارم گفتن نمی توانم
غمی است در قلبم , خفتن نمی توانم
گرچه غم بی گوهر است سفتن خوب میتوانم
رفته ام به جایی بی رنگ و بی ریایی
میان سنگ فرش های سرد و خیسی
بی تو مانده ام در غربت و حیرانی..

در گوشه ای بی رنگ رخت با چتری نقره ای زیر رنگ سفید ماه
ورق میزنم ورق های خشک و خالی را تا بیابم نشانه ای از رویاها را..
بر روی دیوار های شیشه ای مرداب
پیدا می کنم قطره اشک های نیلوفر هارا.
نه مرهم به دردم نه چاره به راهم. آن چنان از دوریت رنجورم که خود بیمارم
هق هق بغض مرا نشنیده ای
از لا به لای خاطراتت یک نوشته آفریدم با قلم که:
من حیران شدم به دنبالت
ژاله ها پر پر شدند جدا جدا
من جدا تو جدا خدا جدا همه جدا جدا..
کاشک اینجا بودی ای رفیق شعر ژاله را خودت می خواندی جدا جدا

جدا جدا تا به ابد وصف تو خواهم نوشت ای جدا
کاشک جدا می شد این من و این روزگار
من و دیو و این پری
همه هم همان یاریم
دیو مهربان شود و پری رَود و من جدا
چون من جدا می شوم تو جوان می شوی؟
در خرابات دلم به دنبال تو ام
گر به دنبالت نمی گردم عادتم شده است بی تابی
بادبان کشتی من , بی تو خیلی گم گشته ام..
نویسنده : #جلال_ژاله

 

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران مازندران, شاعران کردستان

چاپایمیل