|  |   |  |  
 

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

گلناز سادات میرترابی(طنز پرداز)

تصویر تست
مشخصات فردی
نام: گلناز سادات میرترابی
تاریخ تولد: 1364
جنسیت: زن
محل سکونت: ایران - تهران
تحصیلات
سطح تحصیلات: کارشناسی
رشته تحصیلی: کامپیوتر-نرم افزار
محل تحصیل: دانشگاه آزاد تهران جنوب


با بغض شروع درد را می شِمُرَم

آنقدر کَمَند ، مرد را می شِمُرَم


چشم همه پُر شده است از کینه و زجر

این شد که نگاه ِ سرد را می شِمُرَم


هر بار رسیده ام مرا پس زده اند

عشقی که شده است طرد را می شِمُرَم


بازی که بلد نبوده ام! گه گاهی

من مهره ی تخته نَرد را می شِمُرَم


سبز است اگر زندگی دیروزم

امروز که برگِ زرد را می شِمُرَم


گرچه همه مثل ما  دوتایی هستند

گاهی شده زوج ِ فرد را می شِمُرَم


فهمیده ای عشقت چه سرم آورده؟

هر زخمِ در این نبرد را می شِمُرَم
2
بی رحم تر از تمام دنیا شده ام

در آیـنه هم عین معمـا شده ام

بازم تـو نشــســته ای کنارم امـا

احساس من اینست که تنها شده ام

*

تنها تر از آنچه فکر کردی بودم

همرنگ خزان و برگ زردی بودم

این خصلت من که نیست تصویر شماست

این بود که من آدم سردی بودم

 

3

خاطراتم شده همچون سرطان ، بعدش من

میکند درورو برم غم فوران ، بعدش من

 

به فنـــا می روم و خـــاطره بازی بــازم

می شود بازی منفور جهان ، بعدش من

 

بی تو و تازه عروسـی است به جـایم اما

می‌برد شنبه مرا در خفقان ، بعدش من

 

روز و شب می روم از حال که بیمار شوم

عشق زجری است مثال یرقان  ، بعدش من

 
افتضاح است که من فکر تو ام وقتی که

دیگری آمد و شد همدمتان ، بعدش من

 

راهی جز مرگ ندارم بگویید به مرگ

جان هر کس که سِتاندی بِسِتان ، بعدش من...
 
4

من جلو میرفتم اما از همه جا مانده ام

قهر کردم با همه عالم و اینجا مانده ام

 

اشکی از چشمم نمی ریزد پر از بغضم ولی

من در این حس کذایی همچنان وا مانده ام

 

خون دل خوردم که خوردم باز خواهم خورد باز

من میان جمع تنها بی تو تنها مانده ام

 

بعد از اینکه آمدی من با یقین شک کرده ام

من به تو تعظیم کردم بعد از آن تا مانده ام

 

بــــاردار غصه و دردم تــمـام ســـال را

تو سر ِ زا رفتی اما من سَرِ زا مانده ام

 

زجر مثل خنجری هر روز زخمی می زند

مرگ من کی می رسد، در قلب دنیا مانده ام


برچسب‌ها: غزلگلناز سادات میرترابی
 
5
 
لا اکره فی دین-
به نام خدا

در لحظه بی اراده گی درگیرم

از کثرت این دوباره گی میمیرم

تکرار شدم که مرگ تکراری شد
    
وقتی که سقوط از عرش اجباری شد

من با همۀ دلم سرازیر شدم
    
لبخند زدند و پای غم پیر شدم

این دست قمار است که دستم را بست
    
تبدیل شدم به آدمی مجرم و پست

قلبی که تمام عشق و عمرم را باخت

از کل جهان برای من ماتم ساخت

اینبار به حرف دل من گوش کنید
    
اینبار گذشته را فراموش کنید

شاید که به راه عشق راهی باشد
    
یا قدرت کوه غصه کاهی باشد

یکبار به من فرصت جولان بدهید
    
نه اینکه مرا نگفته پایان بدهید

یکبار به من بگو جهان رنگی نیست
    
یکبار بگو حقیقت عمقش خالیست

بگذار که از اراده ام بگریزم
    
اینبار به جای اشک خون میریزم

خونی که از اجبار تو جاری بشود
    
بگذار که از رگم فراری بشود

بگذار که هر چه هست ویران بشود
    
بگذار دلم شبیه ایران بشود

یکبار بگو خدای من سوختنی است

یکبار بگو که عشق آموختنی است

یکبار به آسمان آبی شک کن
    
یکبار به اصل زندگانی شک کن

باید که به ایمان خودم شک بکنم
    
تا باز دوباره عشق را حک بکنم

لا اکره فی دینِ خدا معنی داشت
    
اجبار ندارد .... تو نگو یعنی داشت

باید که جهان زیر سوالم برود
    
بی شک شده ها به احتمالم برود

اینگونه خدا را به دلم راه دهم
    
این بهتر از اینکه دل به اکراه دهم

اینبار دلم رنگ جنون میگیرد
    
اینبار نمیمیرد اگر میمیرد

اینبار خدای من فراموشی نیست
    
اینبار فقط عشق هم آغوشی نیست

بگذار که فکر من به باور برسد
    
شک اول و ایمان من آخر برسد

از فصل کویری ام به باران برسم
    
از پستی خود به اصل انسان برسم

بگذار که ازکفر  خودم رد بشوم
    
یکبار ... اجازه میدهی بد بشوم؟

6

ای سنگ صبور و همۀ باور من   

 

ای تکه ای از بهشت ، ای مادر من

همچون قمر ِ بدر تو زیبا بودی   

تو در دل ما تمام دنیا بودی

نور قمرت که کم شد و سوسو زد   

تاریخ زمین خورد و زمان زانو زد

دنیا به فنا رفت و جهانم پوسید   

وقتی که لب مرگ لبت را بوسید

رفتی و جهان زجر مُسلم شده است   

رفتی و فقط درد فراهم شده است

اینبار جهان من سیاه است چرا؟  

اینبار نوشتن اشتباه است چرا؟

گفتی که بیا برای من شعر بگو  

گفتی که برای آمدن شعر بگو

حالا که تو رفته ای برایم دیر است   

شعر از من و از بغض ِ قلم دلگیر است

برگرد ببین که شوهرت غمگین است  

بر دوش رضا ماتم تو سنگین است

مرجان تو از غصه به خود پیچیده  

مهناز ببین لباس غم پوشیده

چشمان منیر غرق غم مانده ولی   

اینبار نگاه کن بدون تو علی

یک بغض الیم در گلویش مانده   

یک درد عظیم در گلویش مانده

هی درد برای دل ِ تو رو کردند   

وقتی که خبر های بدی آوردند

هی غم شدی و درد تو شهناز شد ُ  

لبخند که مُردُ غصه آغاز شد ُ

اینقدر صبور بودی و با ایمان  

تو جلوه ای از مادری و از انسان

رفتی و از این درد زمان دور شدی   

از فاجعه های این جهان دور شدی

بدرود به تو مادرم ، ای غصه سلام   

ای مثنوی از رگ و پی غصه سلام

اینبار که تو رفتی و غم لبریز است 

  اینبار بهار اول ِ پاییز است


 7

مادر بزرگ نازنینم فوت کرد ... حالا... حالا که نزدیک روز مادره :(

 

خیلی ناراحتم...خیلی ناراحتیم

براش شعر زیاد نوشتم ولی الان فقط همین رباعی را میذارم

 

ای مادر مهربان ، ای قله ی نور

ای همسر با صداقت ای خوب ِ صبور

جای تو فقط بهشت باید باشد

چون قلب تو پاک بوده مانند بلور

 8

 * رباعی *

همین الان ِ الان این 4 تا رباعی را نوشتم

هنوز ویرایش نشده ولی دلم می خواست بذارم تو وبلاگم

 

 

دلگیر شدن از دل تو بَسم بود

 

حتی دل ِ بی حاصل ِ تو بَسم بود

 

رفتی و دگر جملۀ من ناقص ماند

 

فعلی شدم و فاعل‌ ِ تو بَسم بود

 

 

 

هربار مرا به آسمان بردی و بعد...

 

یکبار فقط! مرا نیازردی . بعد ...

 

من رفتم و ازدواج کردم بی تو

 

آنوقت تو فهمیدی و جا خوردی و بعد.......

 

 

 

کوری و ندیدی تو خدایی حتی

 

بیچاره ای و در انزوایی حتی

 

اینبار شبیه خود ِ شیطان شده ای

 

از فرقۀ کافران جدایی حتی

 

 

 

بد باشی منم کنار تو بد میشم

 

باید شدم و آنچه نباید میشم

 

تردید شوی یقین ِ من میگندد

 

مثل خود تو همیشه شاید میشم

 

9

1390

برایت عشق های ناب در سال ِ 90 باشد

یه عالم لحظهء شاداب در سال ِ 90 باشد

 

پر از مهمانی و خنده پر از شادی پر از شوخی

پر از آرایش و سرخاب در سال ِ 90 باشد

 

همیشه روشنی خوب است اگر روزم نشد اینبار

شبِ روشن، شبِ مهتاب در سال ِ 90 باشد

 

اگر خواب تو راحت نیست تشک هایت اگر سفت است

برایت ایندفه خوشخواب در سال ِ 90 باشد

 

کمی آهسته میرفتیم به سوی لحظه های خوش

به سوی خوب ها پرتاب در سال ِ 90 باشد

برچسب ها: شاعران معاصر