|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

لیلا ساتر

تصویر تست


لیلا ساتر
متولد  اصفهان کاشان
شاعر دوکتاب
من و تو سیب نخوردیم «شعر »
ناشنیده  « آلبوم صوتی و کتبی شعر »
نویسنده رمان تهی تراژدی در سال۹۶

1
دود افیون روانیم کرده
تک و تنها  ؛ نه فانیم کرده
بی سرانجامیم دچار همین
خودکشی های آنیم  کرده


سرزمینم چه سرد خاموش است
بی بهارو بدون تابستان
سرو دستم بریده بر دار است
توی شهر هزارو یک دستان


دودو قلیان لات ها در شهر
توی فنجان فالدستانم
چشم هایم شراب انگوری
که ته استکان مستانم


درد ها را وجب وجب گشتم
روحی آشفته توی این شهرم
 زخم هایم عمیق و عصیانگر
باز با التیام ها قهرم


من شبیهم به تار یک ویولون
حامل کل درد های جهان
شب با تو چقدر ناممکن
خسته و ناشنیده و نگران


دست بالای دست بسیار است
روی دیوار کوته بدنم
لاشخورها به لانه می بردند
دیشب از تکه تکه های تنم


2
شهره ات می شوم که تا شاید
درتنم کاخ بیستون بکنی
چادرت رابکوب  در خاکم
تا به صحرای من جنون بزنی

توی جنگل چقدر معروفی
پر پروانه خوب می شکنی
کور بوف منی که آمده ای
سگ ولگرد را لگد بزنی

بیت هایم زبان در آوردند
حافظ و‌شاهنامه خوان تواند
شعرها سفسطه بلد شده اند
واژه ها ذکر الامان تواند

واژه ها راکنار هم چیدم
تا بسازم حصار دورو برت
آه می خواهمت برای خودم‌
تو‌نمی خواهیم فدای سرت

لیلا ساتر

3
چشمهایت شبیه اقیانوس
قامتت مثل کوه پهناور
قلبت از جنس آبهای خلیج
دلت از یک جزیره تنهاتر

خنده هایت شبیه آبادی
ساکت و بی صدا و شاداب است
در سکوت تو چشمه می جوشد
آب همبستر ت  چه بی تاب است

در نهادت همیشه طغیان است
مثل یک گرد باد بی خانه
در خودت پرسه می زنی هر شب
مثل یک دوره گرد دیوانه
 

لیلا ساتر
4
ساحل شدم آهسته کنار جریانت
آرام گرفت از تنم آشوب جهانت

دریایی و من  تشنه بیابان اسیرم
در بستر رویایی تند هیجانت

من ماهی صید توام و قصد ندارم
بیرون بروم از بغل دست  جوانت

ای داد بیابان شده وابسته به دریا
پرچین تنم خاک شداز هر  ضربانت
لیلا ساتر


5

آلوده به عشق تو شدم ؛ کار تمام است
این پاک ترین نقطه ی ابراز کلام است

شب تا به سحر فکر تو و لودگی من
مجنونی لیلای تو در شهر به نام است

یک حافظ مخصوص برای تو.درونم
هرشب به خرابات مغان دست به جام است

آشفتگی جنگل چشمان تو از چیست ؟
بسپر به من این ببر سرافکنده که رام است

6
ترانه

سرانگشتای خونی

چله ی برف زمستون
چله های دار قالی
حاشیه باریک وپهنه
بوم رنگای خیالی

تاروپودورنگ وچاقو
عرق دستای پیرم
جاش و روش وپس ریشه
لای بوته جون می گیرم

ریشه می زنم به دارم
باسرانگشتای خونی
سر رنگارو می برم
همین اول جوونی

چله ی برف زمستون
چل ستونای سفالی
گنجشا بی آب و دونن
پرن از بی پروبالی

 7
تن داده به ی مرگ تدریجی
هر ثانیه روح خود آزارم
بسته هوا دورو برم سقفی
چون رو زمین چشماتو.کم دارم

من با تو چندین سال پی در پی
تو آسمونا زندگی کردم
تو نشئه ای داغی نمی فهمی
من دائم الخمرم که برگردم
 
خورشیدی و از من چه می دونی
از این شهاب سرد و فرسوده
دور از تو دور از خودش هر شب
آهنگری بیهوده می کوبه

نسل پلنگا منقرض می شه
امشب اگه زندون کنی ماهو
تو انفرادی جم می شن موشا
هی می جون نورای کوتاهو

همزاد پنداری بکن با من
یک لحظه روی این زمین سرد
رو دامنم با هم گلاویزن
طغیان یه زن تو هجوم مرد

لیلا ساتر

8
یاس دستای بی سرانجامت
دور تنهاییام زبانه کشید
ریسه هات چقدر مایل بود
پای دل رو به این ترانه کشید

عشق تو باورم جوونه زدو ....
قد علم سمت آسمونا کرد
دیو خودخواهیات تو این قلعه
تموم خواستناتو حاشا کرد

توی این جنگل توهم زا
تو زدی هی تبر به ریشه ی من
پرت کردی گذیر و بی پروا
چقده سنگ سمت شیشه ی من

9
آقا دستامو بگیر جایی ندارم که برم
توی بن بستمو.سویی نداره چشم ترم

چی می شد ی بار تو.قرآن نگات آیه بشم
تو بشی آفتاب و من روی چشات سایه بشم
آقا تو.زیارتت سیاهیا . رسوب می شن
زخمای تن گلا با نفس تو خوب می شن
خودمو.وصل نگینای لباست می کنم
به ضریحت گره می شم التماست می کنم
 
این روزا دربه درم آب گذشته از سرم
ضامن آهو.شدی ینی از آهو.کمترم
توی خوابام پای گنبدت ی کفتر پرونم
اگه که دست خودم باشه همش خواب می مونم
آقا دستامو بگیر جایی ندارم که برم
توی بن بستمو سویی نداره چشم ترم
10
پلها شکست من به تو دیگر نمی رسم
مثل کلاغ قصه به آخر نمی رسم

مرداب های فاصله فریاد می زنند
دیگر به موج های شناور نمی رسم


پاییز برگ های تو را هم مچاله کرد
دیگر به سبزه های معطر نمی رسم

حتی هوا به دور و برم سقف بسته است
هی می پرم شبیه کبوتر نمی رسم

آبادی ات کجا و بیابان ما کجا
پلها شکست من به تو دیگر نمی رسم

 

11

وقتی که ریشه های مرا...

هی عنکبوت من ! به کجاها رسیده ای
دور مرا چه تار ضخیمی تنیده ای؟


تصویر نابرابر کابوس های تلخ
با خوابهای کوته و شیرین کشیده ای


در این قفس که طعم لجن می دهدنفس
حالا خدا شدی و مرا آفریده ای



اصلا تو سرد وگرمی این روزگار را
با طعم سیب آدم و حوا چشیده ای؟


آتش شدی و جان مرا شعله می کشی
یا اینکه باورت شده هیزم خریده ای؟!


در قعر این قیامت وحشی جهنمی!
آیا شکسته های پلی را ندیده ای؟



در این خرابه ها چقدر پرسه می زنی ؟
وقتی که ریشه های مرا هم جویده ای

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران اصفهان, شاعران کاشان, زنان شاعر

چاپ ایمیل