|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

علی سیار

تصویر تست


علی سیار: شاعر و ترانه سرا متولد ۲۲ بهمن ۱۳۷۰ و ساکن فومن و دارای مدرک کارشناسی مکانیک است.

وی از نوجوانی به شعر علاقمند بود و در سال ۱۳۹۱ بطور جدی وارد دنیای شعر شد.

اکثر شعرهای سیار در قالب های غزل و ترانه/شعر محاوره است و تاکنون موفق به کسب مقام در چند جشنواره شعر کشوری و‌ استانی شده است از جمله جشنواره شعر و داستان جوان سوره، شعر بسیج و...

وی در سال ۱۳۹۵ مجموع شعر مشترکی به نام شکست در مذاکره با دشمن فرضی را با نشر شانی به چاپ رساند همچنین آثاری را در روزنامه ها و مجلات استانی و کشوری به چاپ رسانده است.

1
شیرین ترین دل تنگی دنیاس
یه حس ناهنجار و مرغوبه
عاشق شدن عین خماریه
اصلن یه جور خیلی بد خوبه

من توو نگاهت اوج می گیرم
پرواز آسونه واسم وختی
تزریق می شی توو رگای من
با یه سرنگ از جنس خوشبختی

هر ثانیه توی هوای تو
بیمار عشقی حادتر می شم
هر بار ترکت می کنم اما
دارم بهت معتادتر می شم

مردُم ازم می خوان عاقل شم
تا بگذرم از انتخابِ تو
فکرامو روی تخت می بندن
تا پر نگیرم سمتِ خوابِ تو

سر می کشم سرگیجه رو هر شب
یه حس شیرینه واسم گیجی
چه خوب و دلچسبه کنار تو
محکومیت به مرگ تدریجی

#علی_سیار

2
باز کن آغوش خود را میهنم را پس بده
یا طناب دار دور گردنم را پس بده

تیر چشمانت به آتش می کشد قلب مرا
من زمستانی ترینم بهمنم را پس بده

خشک شد گلدان شعرم در سراب شانه هات
لااقل انگیزه ی گل دادنم را پس بده

شب رفیق خانه زاد آرزوهای من است
ترسی از آتش ندارم خرمنم را پس بده

بی جهت گشتم تمام عمر در انبار کاه
-گم نبود از روز اول- سوزنم را پس بده!

گریه درمان تمام دردهای عالم است
سینه ی از بغض ها آبستنم را پس بده

از برادر بیشتر از گرگها باید گریخت
آبرویت را بخر، پیراهنم را پس بده

#علی_سیار

3
دل به دل راه که نه... چاه نصیبم شده است!
این همه واژه، چرا آه نصیبم شده است؟

توی زندان پتوهای پلنگی حبسم
عایدم چیست اگر ماه نصیبم شده است؟

چون خدایی که به آیات خودش شک دارد!
یک جهان مومنِ گمراه نصیبم شده است

خواستم کوه بسازم که به آن تکیه کنم!
باز هم تپه ای از کاه نصیبم شده است

در رگم غیرت سرباز وطن میجوشید
پس چرا مات ترین شاه نصیبم شده است؟

دست رد می زدمش در همه عمر اما عشق
آخرین لحظه به ناگاه... نصیبم شده است

#علی_سیار

4
توو امپراتوریِ قلب من
حرف تو مثل حکم می مونه
هر ثانیه اسکندرِ چشمات
می تونه دنیامو بسوزونه

تو حاکمِ دنیای من هستی
شاه دل من دستِ تو گیره
وقتی نباشی امپراتوریم
از قحطیِ احساس می میره

هی بد بیاری دستْ پشتِ دستْ
می بازم و هیشکی نمی بینه
بُر می زنم بیخود خیابونو
هیشکی پای حرفام نمی شینه

دستای سرد سرنوش(ـت) یک مشت
برگای بی ارزش بهم داده
بی تو قمار زندگی دائم
روی نوار باخت افتاده

من آس بودم رو نمی کردم
تا دل بدم به حکمِ این بازی
باور نمی کردم بخوای روی
آسِ دلِ من حکم بندازی

#على_سيار
5
توو هر زمستون عاشقی کردیم
با هر بهارِ تازه پژمردیم
به دشمن فرضی نیازی نیست
ما عمریه که از خودی خوردیم

بال و پرِ ما چیده شد وقتی
که آسمون توی قفس افتاد
تا ته دویدیم کم نیاوردیم
اما خیابون از نفس افتاد

با مرزهای نقشه درگیره
نسلی که از تاریخ خط خورده
نسلی که از دستِ بدِ تقدیر
قبل از به دنیا اومدن مرده
#
ما زیر یه سقفیم اما نه
حس می کنم فرسنگ ها از هم...
حس می کنم هی دورتر می شه
حتا خدای ما دو تا از هم

من از ندونم کاریای تو
یه عمره که آسیب می بینم
از قحطیِ عشقه که این روزا
دنیا رو شکل سیب می بینم

رو قله ی افراط می جنگی
زیر خطِ تفریط جون می دم
من از نگاهِ تو یه دیوونم
که سر تا پا بوی جنون می دم
#
مثل یه شهر سوخته س این نسل
که از زمین لرزه نمی ترسه
مویی که دست باد می افته
از چشمای هرزه نمی ترسه

#علی_سیار

6
شب قُرُق کرده کل دنیا رو
یاس های سفید پژمردن
شهر در رفت و آمده اما
خیلی وقته که عابرا مُردن

خیلی وقته کسی حواسش نیست
تو چقد زخم روو دلت داری
خیلی وقته کسی نمی پرسه:
" واسه چی اومدیم عزاداری؟ "

زخم های تنت زیاده ولی
دردِ تو دردِ زخم و خنجر نیست
عطشِ عشق توو گلوی توئه
تشنگی با عطش برابر نیست

این دو سه روز صحنه سازی ها
خوب معلومه که نمادینه
سیصد و شصت و چند روز از سال
کشته می شی کسی نمی بینه

شهر اسم تو رو صدا میزد
شهر با لهجه ای یهودایی
هرچی بیشتر صدات می کردن
مطمئن می شدم که تنهایی

خیلیا سنگتو به سینه زدن
سینه زن بودن آخه آسونه
اینجا هفتاد و چن نفر... هرگز
یک نفر هم باهات نمی مونه

#علی_سیار

7
ببین این خونه در حال سقوطه
ببین این عشق به بن بست خورده
نمی خوام اما باید باورم شه
توو این بازی دلم رودست خورده

تو باید ساده از این عشق رد شی
به هرچی بینمون بوده بخندی
برای قتل عام آرزوهام
باید شمشیرتو از رو ببندی

تو آزادی بری هرجا که می خوای
برای هرکی غیر از من بمیری
ازت می خوام بری و انتقامِ
تموم دنیا رو از من بگیری

بذار ته مونده ی این حس مبهم
با یه عشق جدید از هم بپاشه
نیار اصلن بروت اینو که دوریت
روو بومِ سرنوشتم غم بپاشه

شکستم توو خودم اما مهم نیست
حالم خوبه خیالت تخت باشه
میخوام با این فداکاری عزیزم
یکیمون لااقل خوشبخت باشه

#علی_سیار

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران گیلان

چاپ ایمیل