|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

معصومه صابر

تصویر تست


متولد ۲۳ آذر ماه ۱۳۵۹ تهران
نقاش و در زمینه ی هنر خط و نقاشی به تدریس و فعالیت مشغول می باشد
از کودکی به هنر علاقمند و در زمینه نوشتن ، نقاشی ، موسیقی و گویندگی کسب تجربه و فعالیت داشته .
چندین سال برای واحد موسیقی صدا و سیما در زمینه شعر و ترانه فعال بوده و حدودا از سال ۹۱ شعر سپید و آزاد را تجربه می کند .
دو کتاب به نام های
تمام زندگی را زیر و رو کردم ، نیستم!
و
ماهی توی قوطی کنسرو
دو مجموعه ی چاپ شده از وی در فروردین ۹۶ می باشد .
سه کتاب و یک آلبوم دکلمه با آهنگسازی استاد ارشک رفیعی را برای زمستان ۹۶ در دست تهیه دارد.
در نوشتن سعی در ایجاد فضای سورئال دارد و امیدوار به انجام کارهای بهتر در رشته های مختلف هنر .


هر آدمی
در دلش
غار غمگینی دارد
که از آن
جوان بیرون نمی آید....

 

.
هیچوقت جنگ را دوست نداشتم
همیشه یک گوشه ایستادم و نبردنم را دیدم
بعدها فهمیدم
سالها بعد فهمیدم
گاهی بردن
همان نبردن است
همان تقلا نکردن برای اول بودن .
من هیچوقت جنگ را دوست نداشتم .
یک گوشه ایستاده ام
و رفتن و باز آمدن خودم را شمرده ام.
بعد ها فهمیدم
سالها بعد !
که اصلا بهترین بردها مسابقه ندارند
جنگ ندارند
اثبات نمیخواهند!
امروز
لبخندم
و این فنجان قهوه را
و تو را
همان گوشه ی قلبم
با دنیا عوض نمی کنم ....

 

آفتاب پرید توی چمدانم که ؛ من هم می آیم !
آسمانم کجا بود ؟
مجبوری خودت را ریز ریز کنی ستاره شوی توی چشم های آنانکه دوستشان داری !
امروز ،
از قلبم یک دسته پرنده کم شده ،
به هیچ آسمانی اما
اضافه نشده !!
.
رفتم ،
رفتی،
رفت...
.
بعد از این
توی کاسه ی آب پشت سر مسافر ت
شراب بریز !
او که باید ،
می رود ...
.
لااقل ،
جاده ها را مست کن ...

.


باید بروم ...
دلتنگ که شدی،
گلدان کوچک پشت پنجره را ببوس!
من ،
یک روز که خیلی دلتنگت بودم
دلم را
همانجا
خاک کردم ...

 

شبیه حلزونی که اشتباهی وسط خیابان,
رفتن و ماندن
خنده دارد .
گاهی آدم
شبیه حلزونی ست
وسط خیابان
دیر از همه جا....

 

یک هو تمام موهایم سپید شد!
آنقدر قدم بلند شده ک ابرها را روی شانه هایم حس میکنم
اما هنوز تا سر شانه هایت هم نیستم
دستم را ول نکنی ها!
موهایم سپید شده اما هنوز گم میشوم.

توی باغچه یک پیچک عجیب سبز شده هی دارد قد میکشد.
میپیچد به در و دیوار و بالا می رود.
روی هر شاخه اش یک چشم آویزان و
توی هر چشم یک آسمان و
توی هر آسمانش یک عالمه ابر گره خورده و باد است ک می‌پیچد و من...

واااای! یک هو تمام موهایم سپید شد.

من هیچوقت فرق خواب و بیداری را نفهمیدم.
همه شان ادامه همند!
دیروز همین جای باغچه بود که یکی از خواب هایم را خاک کردم.
خوابی که تویش تو را نبینم باید خاک کرد.
اما من میترسم!
آخرش نفهمیدم بیداری یعنی چی؟ کدامشان منم!
این کابوس ها یا آن کابوس ها!
بیشتر شبیه کارت پستال های ترسناک شده.
من تا سر شانه هایت هم نیستم صورتت آنطرف ابر هاست.
میخواهم ببینم توی چشم های تو هم آسمان هست! یاد یکی از خواب ها می افتم آسمان تویی و من گنجشکی که نشسته روی شانه ات...

پیچک عجیب هنوز دارد قد میکشد و هی چشم میزاید!!
دیگر هیچوقت خواب هایم را خاک نمیکنم.
تو اما چشم هایت را نبند!
من چه آسمان باشم چه ابر چه گنجشک... خواب و بیداری اش را نمیدانم
چشمت را ببندی تمام شده ام
انگار کن کسی خواب آشفته اش را خاک کند....
فردا همین جای باغچه یک پیچک عجیب و غریب در می آید
که اگر به چشم هایش نگاه کنی میشناسی اش...
حتی اگر یک هو تمام موهایش
سفید شده باشد.


‍ ‍ حق با توست !
آدم ،
برای اتفاق های نیفتاده ک دلتنگ نمی شود ....
چشم هایم ،
وچمدانم سنگین از غمی ست
که شانه های تو
نمیدانندش!
باد ، از هر طرف ک می خواهد بیاید ...
گنجشک ها ،
مگر چند پاییز میخوانند؟؟
چه دایره ی بزرگ غمگینی ست
غمی که نیست اما ،
تمام توست ....

#معصومه_صابر
تو را نشد
می روم
که خویش را فراموش کنم ...

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران تهران, زنان شاعر

چاپ ایمیل