|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

رسول طاهري

رسول طاهري

متولد 1356 زنجان

آشنايي با شعر حوالي سالهاي 75-76 طي نشست هاي انجمن ادبي بامداد زنجان

 

 

( 1 )

 

از تو تنها  زخمي مانده ، کفش هايي

و اين ادكلن نرم زنانه

كه مرا به سي سالگي ام پيوند مي دهد

هر شب از من قطاري شروع مي شود

كه تو را از ميان رگهايم عبور مي دهد

مرا از تمام اين شهر

من ، بر دوش كفش هايي كه به پايم زار مي زنند

زخمهايت را با وسواس ، يكي ، يكي

سر جاي خود مي گذارم

يكي در عمق چشمها

يكي ميان گلو

و يكي روي سينه اي كه سوراخ  درشتي زير آن باقي است

حالا فضاي اتاق را

عطر ملايم زني گرفته است

كه از خيالم پايين مي آيد

و در طول شب تكثير مي شود ...

 

صبح ، سراسيمه زخمها درو مي شود

قطار مي ايستد

تو اما    

پياده نمي شوي !

تمام روز كابوس مي شود .

 

 

 

رسول طاهري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

( 2 )

 

پيشتر ها ساده تر اتفاق مي افتاد

با کفش هايي واکس نخورده و پيراهني چروک !

ربودن دوستت دارمي اصيل

از ميان آرايشي ناشيانه  !

در التهاب کوچه اي تاريک

- و ساده فکر مي کردم

خانه بايد دليلي باشد

براي قداست هم آغوشي ! -

حالا سالهاست که در کمال آرامش

کفشهايم را واکس مي زنم

و با پيراهني اتو شده

زني را مشايعت مي کنم

که روي آرايش زنانه اش

-دوستت دارمي –

ناشيانه نشسته است !

 

 

رسول طاهري

 

 

( 3 )

 

-هميشه همين طور شروع مي شود

تشنجي سطحي ، سر دردي ملايم

و خواهشي ممتد -

خانه  پر مي شود از شهيه اسباني

 که در رگهايم به تاخت مي روند

از لا به لاي ذهنم بيرون مي ريزي

سفره را پهن مي کني

و از روزهاي دور

لقمه برمي داري

 

لقمه لقمه پيش مي روم

اسب ها مي چرند ، ميان انديشه ام

شيهه مي کشم

آنقدر که پشتم چين بر دارد

صدايم خس

و تو در قاب بالاي شومينه ، جا خوش کني

 

زمان مي ايستد

سفره را جمع مي کنم

تنم بوي سدر  مي دهد و عطر کافور

و زندگي

در آلزايميري مشکوک خلاصه مي شود .

 

 

رسول طاهری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

( 4 )

 

کجاي اين خواب نشت مي کند

که هر شب

سراسيمه ميان چهار راه

بيدار مي شوم

 و حادثه  را

تا روي تخت نفس نفس مي زنم

کلافه از اينکه خانه ات

چند کوچه  آنطرف تر اتفاق مي افتاد

 

کجاي اين خواب ...

تو از کجاي اين خواب نشت مي کني

که عطر تن ات

از اتاق بيرون مي ريزد

صبحانه درست مي کند

لباسهايم را اتو مي زند

همراهم تمام کوچه ها را مي گردد

و شب در آرامش

روي کاناپه مي نشيند

آنقدر " برباد رفته "

که نشت مي کنم به خوابهايت

تا  چهار راهي که نا گهان ....

 

 

سراسيمه بيدار مي شوي

از اتاق بيرون مي ريزي

صبحانه درست مي کني

و منتظرمي ماني 

تا خرگوشي که زير تخت پنهان شده

پاي مر ا به خانه ات

 باز کند !

 

 

 

رسول طاهري

 

 

 

 

 

 

 

 

( 5 )

 

از نان که بگذريم

زندگي

تعبير همين دوستت دارمي است

كه ميان گلويم باد مي كند

بي اختيار به راه مي افتم

تمام راه هاي به تو نمي رسد را

با خاطراتي که در آغوشم نفس مي کشند

با خاطراتي که در رگ هايم نفس مي کشند

با خاطراتي که در ذهنم ...

 

جاده ابريشم است اين درد

در به هر خيالي که باز مي کنم

گورستاني باقي است

در عميق ترين سطر ها

بارها غرق مي شوم و به پا مي ايستم

و مي دانم تو

چون ابرها دور

چون سايه ها نزديک

گوشه اي از جهان ايستاده اي

و مرا روزي

از تمام جريان هاي بي تو

بيرون خواهي کشيد

 

 

رسول طاهري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

( 6 )

بايد زودتر بيايي

ديگر

کاري از دست داروهاي ضد افسردگي

بر نمي آيد

دارم لحظه لحظه آب مي روم

درکابوس هايي که هر شب ميان رختخواب کشف مي شوند

خسته از اينهمه درد ي که هر صبح

در رگهايم تزريق مي شود

 زن تا  هميشه نيمه راه

من براي دوست داشتن ات زاده شده ام

بايد زودتر بيايي

اين درد را بگيري با نوک انگشتت

بکشي بيرون از استخوان هاي من

اين خاطره را

که هيچ وقت نمي خواست خاطره باشد

بعد بنشيني روبرويم

دستهايم را بگيري ، آهسته بگويي

راستي از اينهمه زندگي

 دوست داشته اي ؟

لبخند تلخي بريزد چشمهايم

استخوان هاي زندگي بلرزد

و هيچ وقت نفهمي

– تو -

تمام چيزي هستي که مي خواستم

و کمي بيشتر !

 

 

 

رسول طاهري

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران زنجان, شاعران تورک زبان

چاپایمیل