|  |   |  |  

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

الیاس علوی

تصویر تست

 

الیاس علوی هستم. محمّد و رحمت الله نامهای دیگرم هست. کمی شعر می‌گویم؛ کمی خط خطی می‌کنم؛ و زیاد می‌خوابم. مهمترین چیزها در زنده‌گی آشفته‌ام، چای سبز با میخک مخصوص، مادرم و دوستانم هستند.


" من گرگ خيالبافي هستم" اولين مجموعه شعرم است كه توسط نشر آهنگ ديگر در 1386 در تهران چاپ شده است.

"بعضی زخم ها" دومین مجموعه شعرم، توسط نشر "تاک" در 1390 در کابل، افغانستان به چاپ رسیده است. این کتاب را می توانید از نشانی های زیر تهیه کنید:

ایران. مشهد: میدان سعدی، پاساژ مهتاب، کتابفروشی هیواد
تهران: (؟)

افغانستان. کابل: کتابفروشی عرفان، کتابفروشی و انتشارات امیری

مزار: چهارراهی بیهقی ـ کتابفروشی و انتشارت تعلیمی

هرات: کتابفروشی ابدالی، راسته کتابفروشی های کتابخانه عامه

 

1

از حال رفته ای
گلوله ی سربی شانه ات را شکافته
من
به پستان زنی فکر می کنم
که تو را شیر نوشانیده
و تنی چنین سرشار را شکل داده است.
کلاه خودت را پَس می زنم
از پس خاک و خون
زیبایی ات چون ماه ِتازه جوان پیداست
دستم به سمت دهانت می خزد
و هوسی دور در رگهایش می دود
ناگاه نسیمی خنک بر پوستم می زند
تو نفس می کشی
سبزه زاران در نوبهار به رقص درمی آیند
تو نفس می کشی
دو پای ِ جوان در سبزه زاران می دوند.

اگر همسنگرانم نبودند
گونه هایت را،
دو بوسه غنیمت می گرفتم
یکی برای خودم
یکی برای زنی که همین لحظه از خواب پریشان برخاسته
و برای سلامتی ات دعا می خواند
اما من مجبورم
این کارد را در سینه ات فرو کنم.

اگر جنگ نبود
ما شاید دلداده یکدیگر بودیم
و در بستر هم از حال می رفتیم.

25/4/2014

2

 

"گودالی به اندازه یک انگشت" 


و زن نگاه کرد 
به دستهای زمخت مرد 
و دردی دور در کومه هایش تیر کشید
از زیر بغلش هنوز بوی عرق را می شنید
و بوی تریاک 
و بوی شراب ِ وطنی 
و بوی زنان دیگر را می شنید از دهانش 
و دهان مرد خالی بود 
مورچه ها در آن می درآمدند و بیرون می شدند 
انبار آذوقه ساخته بودند دهانش را!
زن تلخند زد 
و دهان ِ مرد خالی بود 
نه فریاد می زد 
نه بدوا می کرد 
نه دعایی عجیب را زیر دندانهایش می جوید. 

به سینه اش نگاه کرد 
خون لخته شده از پنبه بیرون زده بود 
پنبه ی سپید را پس زد
" آی کوه
آی سنگ 
آی اسپ ِ بی غیرتِ من 
گودالی به اندازه ی یک انگشت، تو را چنین رام کرده است؟"
و سرش را خم کرد زن 
خون لخته شده بر دهان ِ زن نشست 
خون ِ تلخ
خون ِ خالی.

بعد نگاه کرد 
به پاهای محکم ِ مرد با موهای چرکینش که رسم عشقبازی را نمی دانستند
دلش خواست جامه اش را بکند 
و با او درآمیزد
برای آخرین بار درآمیزد.

بیچاره زن 
احساس کرد 
مرد ِ سنگی اش را دوست دارد
اما دهان ِ مرد خالی بود. 


اتن ِ ملی : رقص ملی افغانها
کومه : گونه
بدوا: نفرین

3

 

"زیبایم"

 


تلخ لب
سياه مو

 

سیاه گونه
 سیاه پیراهن
زيبايم چنين است.

با دستان جو گندمي‌اش
دكمه‌هايم را می کند
سينه‌ام را مي‌شكافد
و از ميان لخته‌هاي خون
بيرون مي کشد
پرنده ایی نحیف را.

تا گلو در غم غرق مي‌شوم
و او مي‌خندد
زيبايم چنين است.
4
"خواب ِ ریواس ها را "


فریاد مادرم
از ناجوها گذشت
از رود گذشت
...

به کوه رسید
و خواب ریواس ها را پریشان کرد
و من اول بار گریستم
بلند گریستم
زنان با آرزوهای دور اسپند دود كردند:
- بلا به دور
بلا به دور

درست در همان لحظه
سِل دختر زیبای محله را با خود می برد
مردی را سنگسار می کردند به گناهِ هماغوشی
و گرسنگی سگی را در خیابان می بلعید.

در آن لحظه که مرا می برند
چه کسی اول بار خواهد گریست؟

5

 
"بغض ِ هزارپرنده"
 
آی شب، آی شب
من خانه ای ندارم
اما دهانم با من است
رو به قلعه ی تاریکت می ایستم
و فریاد می زنم.

نه پرده ها
نه پیاله ها
نه پاسبانها
پنهانت نمی توانند
که صدایم از سیمان می گذرد
از سنگ می گذرد
و تا استخوانت تیر می کشد
آی شب،
آرام نخواهی خفت.

من می گریم
اما این گریه
شکستن بغض هزار ساله است
که "عبدالرحمن" پیش از همه، گلویم را به تیغ کشید
سواران سرخ گلویم را نشانه گرفتند
و برادران ناراضی ات گلویم را بریدند.

این گریه
بغض هزار پرنده است
که مجال رها شدن نیافتند
در هلمند
در کویته
سفید سنگ
تلّ سیاه
پاترا
هزار پرنده اما
رها شده اند
آی شب،
آرام نخواهی خفت.

از کلکین به " بابا" بنگر
بودا بلند ایستاده
و از شادی می گرید
جیحون به جنون آمده
و به خونخواهی هزار "شکیلا"
به سوی تو می آید
آی شب، آی شب
آرام نخواهی خفت. 

 

 

برچسب ها: شاعران معاصر

چاپایمیل