|  |   |  |  

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

علی فردوسی

تصویر تست

 

علی فردوسی

سر سجاده بودی که شنیدی وقت تکبیره

شنیدی تو دل مادر داره یه بچه میمیره

 

تو فکر ساختن بودی خبر اما خرابت کرد

خبر آتیش به جونت زد که مثل شمع آبت کرد

 

برای بودن و موندن، جوونیت رو کفن کردی

به جای رخت دامادی، لباس رزم تن کردی

 

توکل کردی و رفتی، مرام عاشقا ساده است

اگه غم لشکر آورده، سپاه عشق آماده است

 

(پای دلدادگیت موندی، تا آخر مرد و مردونه

برای هرچی که داره به تو این خاک مدیونه)

 

میون خردل و باروت، میون تیر و خمپاره

عَلَم رو دوش یه مرده، عَلَم دستِ یه سرداره

 

تو اهل کربلا هستی، که زخمت تشنه ی تیره

یقین دارم که دستت رو، خود عباس می گیره

 

آدم وقتی که عاشق شد، با جونش میخره دردو

تو رفتی تا که بعضی ها بفهمن معنی مردو

 

تو از نسل همونایی که پای عشق وایسادن

حالا نسل من آماده است برای درس پس دادن

 

(پای دلدادگیت موندی، تا آخر مرد و مردونه

برای هرچی که داره به تو این خاک مدیونه)

2

پنجره ی بسته

پنجره ی بسته غروب جمعه

چشم به در مونده ی انتظاره

بغض گلوگیرمو کاش بشکنی

خیلی دلم هوای گریه داره

 

خشکیده خنده رو لبای غنچه

باغ دل بنفشه بی درخته

واسه پرنده تو قفس نشستن

خدا خودش میدونه خیلی سخته

 

درسته که دل زمین گرفته

درسته حال و روز شب سیاهه

گریه نکن دلم که نا امیدی

خدا وکیلی بدترین گناهه

 

شهرو بزن دوباره آب و جارو

با مژه ی نسیم و اشک بارون

گلهای شیپوری خبر آوردن

می رسه از سمت ستاره مهمون

 

مهمونی که از پَرِ شال سبزش

عیدو برای گل نوید میاره

می شکنه بغض سرد میله ها رو

واسه پرنده شاه کلید میاره

 

گل میده توی دستای بهاریش

بغضای دلتنگی کال و نارس

می پیچه توی کوچه های غربت

عطر گل محمدی و نرگس

 

یه عمره ندبه های دلشکسته

منتظرن جمعه ی ناگهان رو

کفترای قنوت پر می گیرن

سه شنبه شب ها راه جمکران رو

3

به پای حلقه ی عشقی که روز پیوندت...

هنوز هم که هنوز است مانده پابندت

 

چقدر اشک که رفتی و ریخت، می دانی-

- برای او چقدر آب خورده لبخندت!؟

 

(به مرد شوق شهادت، به زن شهامت صبر

به هر کسی هنری می دهد خداوندت)

 

به خواب رفته چه شب های گریه بارانی

درست پهلوی عکس کنار اروندت

 

به جای کوچه و معبر، به نام تو دل او-

- پلاک خورده و از آن نمی شود کَندت

 

به زور سیلی اگر، کرده صورتش را سرخ

مباد کم شود از نام آبرومندت

 

چقدر شسته و پخته، چقدر کوک زده

اگرچه سخت، نشسته است پای فرزندت

 

درست مثل خودت بار خواهد آوردش

درست مثل تو و روح بی همانندت

4

فاطمه (س)

فقط نه عرش حصیر سرای فاطمه (س) است

جهان محل ادب پیش پای فاطمه (س) است

 

وقوع حادثه ی خلقت بشر تا حشر

تمام، حاشیه ی ماجرای فاطمه (س) است

 

به عشق مدفن او، ماه بر مدار زمین

خیال پر زدنش در هوای فاطمه (س) است

 

به نام های زیادی ملقب است علی (ع)

ولی به خانه ی خود مرتضای فاطمه (س) است *

 

اگر علی (ع) به خدا واگذارشان کرده

حساب بعضی ها با خدای فاطمه (س) است

 

تعجب است قیامت چرا به پا نشده !

که آسمان و زمین خونبهای فاطمه (س) است

 

اگر فلک که به دستاس او به گردش بود-

-نمانده از حرکت، از دعای فاطمه (س) است

 

اگرچه روضه ی زهرا (س) به هر طرف برپاست

خود خداست که صاحب عزای فاطمه (س) است

 

به روز واقعه با هول حشر بیگانه است

کسی که در دل خود آشنای فاطمه (س) است

 

 

* در روایتی نقل شده است که جبرئیل (ع) بر رسول خدا (ص) فرود آمد و عرض نمود: ای محمد، خداوند سبحان، علی را برای فاطمه و فاطمه را برای علی (علیهما السلام) پسندیده است و لقب مرتضی از اینجا بر ایشان نهاده شد.

5

یک اتفاق ساده

یک اتفاق ساده مرا بیقرار کرد

یابد نشست و یک غزل تازه کار کرد

 

در کوچه می گذشتم و پایم به سنگ خورد

سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد

 

از ذهن من گذشت که با سنگ می شود

آیا چه کارها که در این روزگار کرد !

 

با سنگ می شود جلوی سیل را گرفت

طغیان رودهای روان را مهار کرد

 

یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت

بی سرپناه ها همه را خانه دار کرد

 

یا می شود که نام کسی را بر آن نوشت

با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد

 

یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت

زد شیشه ای شکست و دوید و فرار کرد

 

با سنگ مفت می شود اصلا به لطف بخت

گنجشک های مفت زیادی شکار کرد

 

یا می شود که سنگ کسی را به سینه زد

جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد

 

یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را

در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد

o

ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگ

اینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد :

 

تنها به یک جوان فلسطینی ام بده

با من ببین که می شود آنگه چه کار کرد!

6

سنگ اخم

یار من تا سنگ اخم از روی ابرو بر ندارد

هیچ کس سهم مساوی از ترازو بر ندارد

 

روی گل ها کم شده است از دیدن چشمان بکرش

سایه بر پلکش ندارد، زیر ابرو بر ندارد

 

چون شراب داخل شیشه است، گیرم بسته باشد

چشم هایش باز هم دست از هیاهو بر ندارد

 

ادعایش می شود هرچند، یوسف را بگویید

احتمال زخم بسیار است، چاقو بر ندارد

 

شهر شهرِ سر به زیران بود روزی، حال بر او-

-هر کسی افتاده چشمش چشم از او بر ندارد

 

در مصاف غم ندارم چاره ای جز گریه کردن

کار دل با او بیافتد زور بازو بر ندارد

 

رسم دارد کشته می خواهد تمام عاشقان را

ای به قربانش، الهی دست از این خو بر ندارد

7

سر روی نیزه

عجیب نیست اگر روی نیزه سر بالاست

جواب مرد به ذلت جواب سر بالاست

 

سری به نیزه دو لب آیه های شیرین خواند

از آن به بعد دگر قند نیشکر بالاست

 

چه سفره ای است که عالم همه نمک گیرند!؟

چقدر شور در این جمع مختصر بالاست!

 

مصاف عشق و ریا نابرابر این گونه است

که در مقابل هر تیغ صد سپر بالاست

 

به شوق آب لبِ خشکِ غرقِ تب کم نیست

شگفت آنکه تب آب بیشتر بالاست

 

در این طرف عطش عشق می کند غوغا

در آن طرف عطش سکه های زر بالاست

 

مپرس "هَل مِن ناصِر"، که در جواب ای سرو

به جای دست فقط دسته ی تبر بالاست

o

به هیچ آب فروکش نمی کند عطشم

دمای داغ تو در کوره ی جگر بالاست

8

سهم

اخم ابروی تو هر بار رسیده است به من

از بهار تو فقط خار رسیده است به من

 

زخم هایم که به لطف تو نمک پرورده است

یعنی از لطف تو بسیار رسیده است به من!

 

هر کسی از تو و دیدار تو سهمی دارد

چه کنم؟ حسرت دیدار رسیده است به من

 

بس که هر روز چنان سال به من می گذرد

بی تو سال نود و چار رسیده است به من

 

نسبت بخت من و علم ریاضی این است

پرسه بر محور پرگار رسیده است به من

 

رو به دیدار تو معمار اگر پنجره ساخت

پس چرا این همه دیوار رسیده است به من!؟

o

خواب...!؟- نه، این که می آید به گمانم خود اوست

ولی انگار نه انگار رسیده است به من

 

9

چاره ی ناچار

از بس که شنیده است بزرگی به ثمرهاست

در شهر درختی است که مشتاق تبرهاست

 

سروی است که بی میوه، ولی سایه ی لطفش

چون دست نوازش به سر کوی و گذرهاست

 

آن سرو منم، زخم زبان خورده ی مردم

عمری است که سهم دل من خون جگرهاست

 

با سنگ سراغ از من دیوانه گرفتند

بی آنکه بپرسند در این دل چه خبرهاست

 

منصورم و هر چند که بر دار ملامت

اما گله ای نیست که مهمانی سرهاست

 

زحمت مکشید این همه ای تیغ به دستان

تسلیم شدن چاره ی ناچار سپرهاست

 

نشنیدن پند است و به عاشق حَرَجی نیست

این عذر موجه، چه کنم؟ خصلت کرهاست

مربع

هر گونه ی سرخی که گل انداخته در باد

از سیلی پر مهر قضا ها و قدرهاست!

 

10

«بهاریه»

 

با اشک شوق موسم لبخند می رسد

تا روزهای آخر اسفند می رسد

 

از حلقه های پیچک و گل باز فرودین

بر گردنش هزار گلوبند می رسد

 

با چشم تر گرفته در آغوش خاک را

مانند مادری که به فرزند می رسد

 

با چای قند پهلو، سینی به دست، عید

از پشت کوه های سمرقند می رسد

 

سر می کشد به قله ی البرز آفتاب

نوبت به بازدید دماوند می رسد

 

آهسته با عبور صبا در زدی بهار

آخر چه خوب شد که به ما سر زدی بهار!

 

وقتش رسیده لاله و ریحان بیاوری

سبزینه را به خاطر گلدان بیاوری

 

از پشت کوه های پر از آفتاب شرق

خورشید را به یاد درختان بیاوری

 

دیگر اجاق دشت و دمن با تو کور نیست

از ابر پا به ماه که باران بیاوری

 

گندم شوی به مزرعه های دهات دور

بر سفره های پر برکت نان بیاوری

 

خشکیده در گلوی زمین نغمه های شاد

باید پرندگان غزلخوان بیاوری

 

در چنته ات چه غیر غزل داشتی بهار؟

با دست خالی این همه گل کاشتی بهار!

 

از خواب پیله چشم که وا کرد شاپرک

خورشید می کشید به هر گوشه ای سرک

 

تا جمع دید جمع پر از شور ابر را

از شوق آب شد دل قندیل نم نمک

 

همپای برگ ها به ترنم وزید باد

نیزارها به دست گرفتند نی لبک

 

از دانه ها شکوفه ی نوباوه زاده شد

برداشتند پوسته ی تخم ها ترک

 

تا مُشتُلق بگیرد از شاخه های خشک

چرخان نمی شناخت سر از پای قاصدک

 

از قاصدک که مژده ی نوروز را شنفت

با خنده ای گل از گل هر غنچه ای شکفت

 

شوخ اند و بین مردم خوبش مطایبه است

گیرم قیافه ی گُلِشان حق به جانب است

 

در آب چشمه زل زده سوسن، که روز عید-

- آیا لباس سبز و سپیدش مناسب است!؟

 

مریم هزار مرتبه پرسیده از خودش

یعنی چقدر عیدی امسال کاسب است!؟

 

دور گل محمدی امشب پر از گل است

عید آمده است و دیدن سادات واجب است

 

از عشقِ باد، سبزه گره می زند نسیم

احوال دختران دم بخت جالب است !

 

دور از نگاه ابر، صبا باز بی حساب

هی دسته گل برای خودش می دهد به آب

 

مثل بهار غایت چشم انتظاری است

مردی که فصل ها همه با او بهاری است

 

بی شک به جستجوی بهار حضور اوست

هر جوی تشنه ای که به هر سوی جاری است

 

وقتی بهارِ او برسد نغمه می شود

بغضی که در گلوی سکوت قناری است

 

از انتظار نیست که گل خون جگر شده

زخم زبان خار خزان است و کاری است

 

با اینکه گفته اند به یک گل نمی شود

روزی گلی می آید و دنیا بهاری است

 

تیغی از آفتاب و سحر ذوالفقار اوست

آن بهترین که جمعه ی سبزی بهار اوست

برچسب ها: شاعران معاصر