|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

محمد جواد منوچهری

تصویر تست

محمد جواد منوچهری(گیدا) 
متولد1362مشهد
بیش از هزار غزل سروده است
کتاب الکترونیک "گیدا"شامل صد اثر بنده در گوگل پلی به لطف دوستان منتشر شده

در کتابهای گروهی
غزلسرایان معاصر
نشان از بی نشانهای 1(غزل)
نشان از بی نشانهای 2(غزل)
بوسه ی ماه(دوبیتی)
در کوچه باغ اطلسی(رباعیات)
چند اثر از حقیر به چاپ رسیده است

 

1
در درونم کسی هوس دارد بکشد جام زهر را بالا
یا طنابی به گردنش، بزنم زیر این چار پایه ی دنیا


یک نفر شکل من ولی خسته ،غرق دریای غم ،نمی خواهد
که کسی این غریق را هرگز بکشد یا بیاورد بالا

اول صبح ناشتا کدئین،خلسه ی شب به ذکر یا مرفین
ظهر در نشئه و خماری مرگ،بَه به این زندگانی زیبا!


من پر از شوق زندگی اما حاکم عقل و منطقم مردِ
منزوی، بد دهن که بعد از عشق ،در درونم نشسته پابرجا


سالها می شود گلاویزم با همین درد لعنتی اما
آخرش می رسد خبر یکروز
که در آورده او مرا از پا
#محمدجواد_منوچهری

2
مصیبت دیده ی دیروز و امروزیم و فردا هم
ولی ته می کشد یک روز آفت خوردن ما هم

شبیه قلوه سنگی که درون کوچه افتاده
گهی تیپا خور خلقیم و گاهی بین دعوا هم

برای خود سری بودیم در سرها که آمد عشق
به تنهایی گرفتاریم و در بند است تن ها هم

میان جمع مشغولیم و سمت قبله ای دیگر
نماز عشق می چسبد هر از گاهی فرادا هم

به چشم دل خطا رفتیم اما عقل با شک هاش
میان واقعیت یا حقیقت کشت مارا هم

نه آب از آسیاب افتاد نه شور و شری خوابید
گره افتاد و شد بغرنج تر حل معما هم

شبیه ات بارها دیدم میان شهر و غم خوردم
سر بازی گرفت انگار با ما چرخ دنیا هم

مچ ما را گرفتی عقل در خلوت ملالی نیست
خیالش رفت و تنها ماندم و دیوار حاشا هم...

بلا دیدیم ما از عشق اما بی نفس هایش
سرسوزن نمی ارزید این دنیا تماشا هم
#محمدجواد_منوچهری

3
نه نخواهید از این سوخته دل حوصله را
که به یکباره کند باز دهان گله را

لعن ونفرین خدا باد در این شام بلا
هرکه انداخت میان من و او فاصله را

کاش بیگانه مرا بی سرو سامان می کرد
آشنا برد مسیر غلطی قافله را...!!!

نه به مقصود رسیدیم نه باران آمد
که بگیرد عطش پای پر از آبله را

بغض را حامله ام سخت ورم کرده گلو
ن ف سم... وای نگفتند چرا قابله را!؟

خسته ام،خواب... فقط خواب هوس کرده دلم
لطفا ای مرگ بیا ختم کن این غائله را
#محمدجواد_منوچهری
برای پشت بی صاحب، دوباره خنجر آورده
به هرکس بال و پر دادم برایم دُم در آورده

تنفر دارم از عشقی که جای بوسه و لبخند
برایم ارمغان همواره چشمانی تر آورده

جدایی بهترین کارست وقتی حد و مرزی نیست
همین عشق دو روزه با خودش کلی شر آورده

چه راحت می شود تعویض، مرد آرزوهایش...!!!
شنیدم رو به سمت قبله گاهِ دیگر آورده

قرارش جای دیگر بود و دائم بی قرارش من...
مبارک باشد انگاری گل و انگشتر آورده...

خیالی نیست دارد می رود...اما نمی داند...
خدا هرچیز را ازمن گرفته بهتر آورده...
#محمدجواد_منوچهری

4

از کوره راه جنگلِ  منحوس بر می گشت
وحشت زده از قلبِ یک کابوس بر می گشت

باران و وِرد و کوله باری از توهّم ها
در گیرودارِ شادی و  افسوس بر می گشت

دیشب دلش را برد و کشت و زیرِ خاکش کرد
با جرمِ قتلِ عمدِ یک جاسوس!!!برمی گشت

گاهی هوایی می شد و خود را تشر میزد
تا یک قدم میرفت، نامحسوس بر می گشت

دیوانه ای عاقل شد و قید دلش را زد
یک رود رفت و حال اقیانوس بر می گشت

حکم ابد بود وبه نام عشق بخشیدند
بی سرپناهی را که با فانوس بر می گشت

 

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران خراسان رضوی

چاپ ایمیل