|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

زهرا نعمتی

تصویر تست

در ۲۶ شهریور ماه ۱۳۵۶ در شهرزیبای ارسنجان واقع در استان فارس در خانواده ای شعر دوست وهنرمند به دنیا آمد
در جوانی شعر گفتن رابا آموزه های دینیِ آموخته از خانواده وبزرگان دیارش شروع کرد و تاکنون
اکثریت قالبهای شعری با مضامین گوناگون را آزموده است؛ اماکلیت شعرهایش در قالب غزل می باشد با مضامینی عاشقانه اجتماعی وآیینی
ایشان در طول فعالیت هنری خویش برگزیده چندین کنگره وهمایش سراسری شعر بوده
است
اکنون یک مجموعه شعر از زهرا نعمتی در قالب کلاسیک وبیشتر غزل با مضامین عاشقانه توسط نشر شانی به چاپ رسیده با نام( گردن آویزی برای باد)ویک کتاب دیگر در زمینه شعرهای آیینی وپایداری در دست چاپ دارد
۱

می آید از غروب که عاشق ترم کند

در آتشی جنون زده خاکسترم کند

با عطر ِبوسه های دل انگیز ؛ می رسد

تا باردار ِ حادثه ای دیگرم کند

این شرم ِمومنانه ی درمن ؛ هنوز هم

می ترسد از شبی که لبش، کافرم کند

گنجشک های جان ِمرا پر بده عزیز

شاید دوباره پنجره ای باورم کند

درمن هنوز کودک ِ دیروز مانده است

گرچهِ زمانه خواسته تا مادرم کند

........

۲
اناری دانه کرده..سیب سرخی دربغل دارد

دلم اندازه ی دنیای دلتنگش، غزل دارد

شب طولانی یلداست،بی شک کنج ِ آغوشش

شرابِ کهنه ی حی علی خیر العمل دارد

کنارش می نشینم،درهزارو یک شبِ چشمش

حکایت های شیرینی پراز ضرب المثل دارد

قُرُق کرده تمام مهربانیهای عالم را

درون سینه ای که ماه وخورشید و زُحل دارد

میان بوسه ها می پیچد وهی میشود افشا

خمار آلودهِ کندویی، که از شهد وعسل دارد

مرا مهمان دنیای قشنگت کن که می دانم

هوای خانه ات مادر! بهاری بی بدل دارد

............

۳
صورتت ماهِ بلندی ست ،به شب، آویزان

شهد لبهای تو بر طعمِ رطب آویزان

باز هم شعر من وشرحِ پریشان غمت

هذیانهای عمیقی ست به تب آویزان

منم ولذتِ دلخواهِ نگاهی شیرین

منم وفرصت نابِ به طلب آویزان

(از کجا آمده ای آمدنت بهر چه بود)

آه ای عشقِ به هر تاب وطرب آویزان

چه کنم خانه خرابیِ تو دامنگیر است

باز هم این من واین جانِ به لب آویزان

......‌.....

۴
درمن زنی ست، خسته تراز دارِقالی اش

درگیر ِروزهای سراسر زغالی اش

هرصبح با تمام ِتوان پاک می کند

رد ِنشسته در ته فنجان ِخالی اش

بین جدالِ پنجره وماه مانده است

رویای گُر گرفته ی نسلِ خیالی اش

مشغول گردگیری هر روزِ زندگی ست

در خانه مرتب واسبابِ عالی اش

دیگر نگاه ِهیچ دلی پر نمی زند

در آسمان ِگمشده ی این حوالی اش

بی اتفاق تازه ای از هرچه بود وهست

دارد غروب می کند آغوشِ خالی اش

.............

۵
عشق با یک مژه بر هم زدنی می آید

مثل عطری ست که از پیرَهنی می آید

بی خبر از غم واندوه ؛ خروشان ورهاست

چون نسیمی که به سوی گَوَنی می آید

این دل آشوبگر ِدلشده یِ خاطرهِ باز

موی آشفته به هر انجمنی می آید

از دل سنگیِ هر صخره دور افتاده

هر شب آوای غم کوهکنی می آید

باز هم پنجره از خاطره ها می گوید

باز هم کوچه به دیدار زنی... می آید

............
۶
افسوس اگر در به درِ عشق نباشی

درکوچه ی دل ؛ رهگذرِ عشق نباشی

غوغای بهار وتبِ گل را نشناسی

آواره ی کوه وکمرِ عشق نباشی

بی تابیِ محض است، پریشانیِ مُطلق

می بازی اگر همسفرِ عشق نباشی

اوج است جنونش؛ هیجانی ست درونش

تا پر نزنی ... بال وپرِ عشق نباشی

عمری که چنین می گذرد لب به لبِ درد

حیف است که خونین جگرِ عشق نباشی
..........
۷
زیبای من اصالتِ نابی داشت
از چشمهای ناخَلَف اش می گفت
زلفی به روی شانه رها می کرد
از عاشقانِ صف به صف اش می گفت

با قامتی کشیده تر از دریا
در پرتگاهِ صخره قدم می زد
عریان تر از تنیدگیِ ساحل
از سُفته های درصدف اش می گفت

در من هزار کولیِ آواره
برشانه های هلهله می رقصید
با من هزار قهقهه ی شیرین
لبخند های پُر شعف اش می گفت

چنگیزِ چشمهای چپاولگر
آغوش دَم گرفته ی غارتگر
با مُطربان مستِ ملاحت گر
از نغمه های چنگ ودَفش می گفت

یک منظره سکوتِ سراسیمه
یک دشت بی قراریِ سرگردان
یک قایقِ رمیده ی بی سُکان
می رفت وعشق از شرف اش می گفت

.........
۸
سخت است هی باشد خیالت ،هی نباشی تو

هی من بسازم عشق را ، از هم بپاشی تو

من سایه ی سردِ زمستان گوشه ی ایوان

فیروزه در فیروزه های روی کاشی تو

من صاف وساده ، متنِ یک احساسِ رودرو

غرق ِ هزار اما وآیا و حواشی تو

با هر حضورِ سرد ،باهر گفتگوی گرم!

داری به هر صورت، دلم را می خراشی تو

من بی قراری های یک ابر ِ زمینگیرم

ابری که نیت کرده بارانش تو باشی تو

.......

زهرا نعمتی

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران فارس, زنان شاعر

چاپایمیل