|  |   |  |  

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

ناهید نوری(طنز پرداز)

تصویر تست

 1

الگوی بد

 

آواز نخوان اینهمه ، سرسام گرفتم

از دست تو هی قرص دیازپام گرفتم

 

لعنت به همان روز که تو کفتر خود را

پر دادی و من کفتری از بام گرفتم

 

عاشق شدم و پول هر آن چیز که داریم

با زور خودم از پدرم وام گرفتم !

 

با حافظ و میخانه پدر بود مخالف

فالی فقط از حضرت خیام گرفتم !

 

یک بار خبردار شدم کوی بهشتی

یک بار مچ ات را سر اعدام گرفتم

 

گفتی که نکن، حرف نزن، خنده حرام است

در خانه ی تو دیپلم احکام گرفتم !

 

از بس که تو هی گفتی و من کرده ام اجرا

الگوی بد ِ نسل ِ زنان ، نام گرفتم

 

افسوس نشد طنز سیاسی بنویسم

زن بودم و از شوهرم الهام گرفتم

 

شب خسته از آواز تو خوابیدم و دیدم

در خواب تو مردی و من آرام گرفتم !

 

 2

کارگردان جنگ


این که لم داده به پشت صندلی ،

از دماغ فیل افتاده ، ولی

 

کارگردانی بلند آوازه است

صاحب القاب بی اندازه است

 

دوست دارد هی بسازد فیلم جنگ

می دهد دست هنرپیشه تفنگ

 

عاشق سنگر، تفنگ و قمقمه

عاشق تیری میان جمجمه  !

 

فیلم هایش حسی و اشک آورند

شخصیت هایش همه ناباورند

 

فیلم های او همه قانون مدار

زیرپوستی ، عشقی و دنباله دار

 

دست برده توی تاریخ و کتاب

خرج دارد فیلم هایش بی حساب

 

طنز او در فیلم هایش فاخر است

منتقد از درک آنها قاصر است !

 

از دیالوگ ها بگویم : عالی اند

پر از ایول ، مشتی و باقالی اند !

 

نقش اول توی فیلمش خاکی است

قلدر و پر زور مثل راکی است !

 

او قرق کرده ، محله ، کوچه را

در سکانسی جالب و پرماجرا

 

توی یک صحنه کمی شل می شود

مثل آقازاده ها گل می شود !

 

دختر همسایه توی کادر بعد

بی خبر ، ناگه ، یهو سر می رسد

 

نقش اول عاشق این دختر است

منتها این دختر از او سرتر است

 

در ادامه هی تفأل می زند

او به آن دختر همش زل می زند !

 

روی پرده صحنه ی عشقی عمیق

سینما پر از صدای سوت و جیغ

 

دختر همسایه تا رد می شود ،

مرد بد ناگه مردد می شود !

 

در سکانس بعدی این ماجرا

نقش اول دوست دارد جبهه را

 

در پی یک معجزه پر می زند

می رود تا جبهه و سر می زند !

 

عاشق قلدر ، جناب دمدمی

توی جبهه می شود آدم ، کمی !

 

جنگ روی پرده های سینما

می برد مغز تو را سوی کما

 

جبهه را می بینی و هی زیر لب

می شود ذکرتو : یارب ! ای عجب !

 

اینچنین فیلم عمیقی را که دید ؟

اینچنین جنگی خدا کی آفرید ؟!

 

کارگردان عزیز ما ببین

می فروشد فیلم هایش اینچنین !

 

جنگ را یک جور دیگر دیده است

او به ریش دشمنان خندیده است !!

 

 

 3

شاعري جذر و مد نمي خواهد !

شعر گفتن ، بَلَد نمي خواهد !

 

زور گفتن به هركس و ناكس ،

راحت است و عدد نمي خواهد !

 

تكل از پشت و اين پنالتي ها ،

بحث داغ و نود نمي خواهد

 

سوپراستارمان شده گلزار

سينما هم صمد نمي خواهد !

 

بردن سيب تا سر كوچه

چرخ دستي ، سبد نمي خواهد !

 

اين گراني ، تورم و تلخي ،

ذره بين و رصد نمي خواهد !

 

تربيت با اصول نو ديگر ،

فحش بد يا لگد نمي خواهد !

 

عاشقي در زمان ما ديگر

جز كليكي و ... اَد نمي خواهد !

 

يك پسر در عشق خود عمرا ً

اين كه مجنون شود ؟ نمي خواهد !

 

تا دوبي هست زن ديگر ،

يك بليط مَشَد نمي خواهد !

 

زندگي توي قوطي كبريت ،

حبس هاي ابد نمي خواهد

 

توي خانه هايمان حبس ايم

حبس مان هم سند نمي خواهد !

 

خنده هامان اگرچه سرريز است !

شك نكن كه سد نمي خواهد !!

 4

یارانه ها

 
 

 

این ماه هم یارانه ها را دیر دادند

یارانه را هربار با تأخیر دادند

 

یارانه ی خرداد را آبان و آذر

یارانه ی اسفند را هم تیر دادند !

 

گفتند هرچیزی خودش یارانه دارد

یارانه شلوار و کفش جیر دادند!

 

بنزین و آب وبرق وگاز وغیرازاینها

یارانه ی کبریت و نفت و قیر دادند

 

نانوا به بابا نان نداد اما به جایش ،

یارانه ی یک عمر نان را سیر دادند !

 

تا قابل برداشت شد یارانه هر ماه

یک دسته قبض تازه چون زنجیر دادند!

 

یارب نمی دانم چرا هرماه ، هر بار

یارانه را با قبض ها درگیر دادند ؟!

 

یارانه ها علم حساب و گاه آمار ،

گاهی به ما آموزش تفسیر دادند !

 

طبق شواهد شور و شوق زندگی را

یارانه ها در روح ما تأثیر دادند !

 

ما را هدفمند و غنی و شاد کردند

تغییر در ابعاد مرگ و میر دادند !

 

ما از تورم ترس چندانی نداریم

جرأت به ما یارانه ها ، چون شیر دادند !

 

ما انتظار جمعه ها از یادمان رفت

از بس که هی یارانه ها را دیر دادند !!

 

 5

 

این که لم داده به پشت صندلی ،

از دماغ فیل افتاده ، ولی...

 

شاعری بی چیز و بی اندازه است

دل به دنیایی مجازی داده است

 

مثل اصحاب کهف خوابیده است

قیمت نان را مگر او دیده است ؟!

 

در خیالش طرح زوج و فرد نیست

فکر قسط و بهره و دیرکرد نیست !

 

شهر او بی چاله و بی چوله است

شهر او زیباتر از ماسوله است !

 

چون که دستانش درون جیب نیست ،

فکر او جز گندم و جز سیب نیست !

 

قیمت چایی ، برنج و شیر و ماست

قصه ای بی پایه است و نیست راست !

 

قیمت مسکن برایش درد نیست

زیر سقف آسمانش سرد نیست

 

نرخ بیکاری ، تورم ، اعتیاد

یا که پایین بودن سطح سواد ،

 

اینهمه تحریم ، بی پولی ، فساد ،

شعر او را غلغلک داده ؟ نداد !!

 

 

مردم دنیای او بی کینه اند

صاحب قلبی درون سینه اند

 

مردها مجنون و زنها لیلی اند

لیلی و مجنون زیاد و خیلی اند !

 

همسر دوم نمی گیرد کسی

زن ندارد غصه و دلواپسی

 

آسمان شهر او پردود نیست

هیچکس تنها به فکر سود نیست

 

جنس چینی توی بازارش کم است

بارش اجناس چینی نم نم است !

 

او دلار اصلا ً ندیده تا به حال

آخر هفته نرفته هی شمال

 

یک کوپن دارد درون جیب خویش

در خیالش با کوپن رفته ست کیش !

 

او به فکر یک دماغ ساده است

گونه و لپ را خدایش داده است !

 

می خرد با پولهایش هی کتاب

او فلافل می خورد جای کباب

 

سیم کارت اعتباری می خرد

با خودش تا دستشویی می برد !

 

چون خر دخل و مخارج در گل است ،

فکر کاری منتها در منزل است !

 

عاشق یارانه است و بی قرار

عاشق یک ماه کلا ً انتظار !

 

دائماً در فکر شوهر کردن است

فکر قلاده به دور گردن است !

 

فکر جارو کردن یک خانه است

طفلکی یا ساده یا دیوانه است !

 

توی این اوضاع بد ، مانند او

من ندیدم تو اگر دیدی بگو ...

 

 6

 

مردی که در حضور شما گریه می کند ،

حتی بدون زور شما گریه می کند !

 

تا ایستاده  روی دو پا خسته می شود،

فورا ً نشسته روی دو پا گریه می کند !

 

گاهی لمیده روی زمین یا دمر به پشت

گاهی نشسته توی خلا گریه می کند !

 

در کوچه روی  زین موتور‌، پشت دخل ، یا...

فرقی نمی کند که کجا گریه می کند ؟!

 

اغلب میان گریه کمی مکث می کند ،

می پرسد از خودش که: چرا گریه می کند؟

 

با گریه ها میانه ی او خوب بوده است

پرشور و گرم وخوب و رسا گریه می کند

 

گاهی به محض دیدن یک مرغ می پرد

ازجا و توی باد هوا ، گریه می کند !

 

هی شیر و مرغ و گوشت گران می شود و او

چون آدمی که رفته کما گریه می کند !

 

از بوی نفت سفره دلش ریش می شود !

اما برای بوی غذا گریه می کند !

 

مانند پنبه ای که شتر خواب دیده است،

با دیدن دلار و طلا گریه می کند !

 

هر شب به محض دیدن اخبار تا سحر

در آرزوی کرببلا گریه می کند !

 

یارانه ها که قابل برداشت می شوند ،

در حال خنده ها..ها..ها... گریه می کند !

 

گاهی میان گریه کمی مکث می کند

می پرسد از خودش که: چرا گریه می کند ؟!!

 

7

 

 

کمال همنشین در من اثر کرد

برای این که عمرم را هدر کرد

 

من و تو پیش هم تنها نبودیم

وگرنه کی بابایم را خبر کرد ؟!

 

خودت دیدی که در یک لحظه غفلت،

چه ها با من کمربند پدر کرد ؟!

 

چه می گویم ؟ تو در رفتی همین که

پدر دستان خود را بر کمر کرد !

 

مرا با فحش سوی خانه می برد

مرا بی آبرو از هر نظر کرد !

 

همه دیدند اصغر ، پوپک ، عباس

اشاره سوی من حتی سحر کرد

 

برادر با موتور دنبال ما بود

اسی جان طفلکی خیلی خطر کرد !

 

پدر تا خسته شد ، آمد برادر

پدر من را گرفتار پسر کرد !

 

سر سفره نشستم با همان حال

برادر ظرف ماستم را دمر کرد !

 

به او گفتم : برادر این چه حال است ؟

به من یک عالمه چپ چپ نظر کرد

 

دل مادر برایم سوخت ، آمد

گرفت و سینه ی خود را سپر کرد

 

پدر آرام شد ، حتی برادر ...

خدایا ، مادرم شق القمر کرد !

 

کنار تو نشستن توی آن پارک ،

مرا رسوای عالم اینقَدَر کرد

 

بمیرد آن که آمار مرا داد !

که با من هرچه کرد آن بی هنر کرد !!

 

 8

«عمر گرانمایه درین صرف شد »،

شام  چه باید بپزم بهر ِ او ؟!

 

رخت و لباسش همه چرکی شده

شستن و سابیدن و بعدش ، اتو

 

بچه و بیماری و بیداری اش

تربیت و پخت و پز و شستشو

 

آینه سرکوفت به من می زند ،

بس که ندیده ست مرا پیش رو !

 

پیر شدم در دل من مانده است

حسرت یک خسته نباشید ِ او

 

گاه که از بخت گله کرده ام ،

خنده زنان گفته به من : غرغرو !

 

همسر من گشته و گردیده ای

مجتمع و مرکز پرهای قو !

 

گر تو از این بار گران خسته ای ،

منزل باباست همان روبرو !

 

گفتم : اگر قیصر من می شدی ...

گفت : جنیفر لوپز بنده کو ؟!

 

یاد بگیر از زن همسایه آن

خط لب و فرمژه و رنگ ِ مو!

 

پیر شدی رفته از اندام تو

جاذبه و شورو شرو عطرو بو !

 

«عمر گرانمایه درین صرف شد »

آه مبادا که بیاید هوو ... !!

 

 9

بیژن و منیژه

 

 

 « شبی گیسو فروهشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

شبی چون چاه بیژن سرد و تاریک

چو بیژن در میان چاه او ، من  » *

 

به او گفتم که بیژن این چه حال است ؟

بگفتا : خسته ام از دست این زن !

 

به من گفته : درون چاه بنشین

خودش رفته پی گردش به جردن !

 

خریده آیفون تصویری انگار

نمی آید دگر بر پای ِ روزن !

 

صدا کردم : منیژه ، گفت : ساکت

به من لیدی بگو آقای بیژن !

 

به تن تاپ و به پایش کرده شلوار

به جای پیرهن چین چین ساتن

 

به ابروی قشنگش تیغ خورده

چه شد آن گیسوان مثل خرمن ؟

 

به من گفته ست دنیا کرده تغییر

به من گفته ست : امل، گیر، لمپن!

 

خوشا یوسف که از چاهش برآمد

شده یک چهره ی محبوب ، قطعا ً

 

درون چاه چندین سال و قرن است

که بنده آب می کوبم به هاون !

 

ولش کن گوربابای منیژه ،

شنیدم این روزا یارانه می دن !

 

 

* منوچهری  دامغانی

 

 

 10

برای آذری زبان های نازنین

 
 

 

فنجان من امروز به اندازه ی فیل است !

این قاعده ی چایی یک ترک اصیل است !

 

یک بربری خوشمزه امروز خریدم

خوش پخت وخوشایند وخوش اندام وطویل است!

 

در عکس قشنگی که لب طاقچه داریم

پشت لب هر دختر خوش خنده ، سبیل است !

 

در خانه ی ما لهجه اگر نیست ، ولی هست !!

این لهجه خودش خالق اصوات جمیل است !

 

هرکس به طریقی بد و بیراه به ما گفت

ما دوست نداریم بگوییم ، ثقیل است !

 

آن چیز که بین من و تو فاصله انداخت

افسوس نفهمیدی و دیدیم که دیل * است !

 

از لطف تو و مشت شما بود که چندی ست

در صورت من بینی ام اینقدر شکیل است !

 

افسوس که من مزدوجم ، حیف شد آخر

یک خواستگار آمده ، بسیار وکیل است !

 

در خانه ی دل غیر شما مهر کسی نیست

چون قلب من اندازه ی یک دانه زگیل است !

 

بگذار که از چای و وطن شعر بگویم

چون وسعت خوشمزه گی بنده قلیل است !

برچسب ها: شاعران معاصر