در سال ۷۳ با شعری وارد انجمن ادبی شد.

این انجمن آن سالها در دفتر پیام زنجان به مدیریت آقای غلامرضا طریقی برگزار میشد.
به مرور پا بر پله های بالاتر گذاشت
و شعر خوانی های رسمی را در شبهای شعر شهر شروع کرد
سال ۷۴ نفر اول شعر دانش آموزی استان شد
همان سال در اردوی کشوری به ملاقات اساتید سید جواد محبت و محمدرضا سنگری رفت و در کارگاه اردوی کشوری حضور داشت
حاصل این کارگاه ها عنوان نخست جشنواره کشوری شعر دانش آموزی بود.
سالهای انجمن بامداد از اعضای اصلی بود و پس از آن بانی انجمن ادبی خانگی فروغ شد
چندی بعد به همت همراهان شعر آن زمان آقایان علیرضا بازرگان هادی وحیدی حامد صمدی علیرضا فرهومند و تنی دیگر شاهد ثبت انجمن اشراق بود
و از اعضای اصلی آن جمع نوبنیان به حساب می آمد
سال ۷۷ موفق به ملاقات استاد حسین منزوی شد و حضور ایشان را از نزدیک درک کرد
از همان سالها اجرای برنامه های زنده را نیز به کارنامه اش اضافه کرد اما دچار شدن شاعر به زندگی روزمره او را از جمع های شعری جدا کرد اما از شعر نتوانست...
بعدتر ها دریافتیم که او شاعر کنگره ها و جشنواره ها نیست اما هر جا که شعرش رفت با عنوان برگشت از جمله آنها نهمین جشنواره شعر و قصه استان
جشنواره شعر آیینی تبریز
جشنواره های دانشگاه جهاد دانشگاهی و....
انزوا و خلوت خودش را بیشتر دوست داشت
اینک منتظریم تا اولین مجموعه شعرش با عنوان "سرم بالاست" بر روی پیشخوان ها قرار بگیرد

چند شعر از او بخوانیم
 
پشت پای تو برف می بارید بی تو بی رد پا ترین شده ام
با زنان قرون وسطایی لای دیوار ته نشین شده ام

دردهایی نگفتنی دارم مثل دل پیچه های قاعدگی
سر فرو میبرم به لاک خودم با همین شرم ها عجین شده ام

سرنوشتم به چشم تو تن داد چشم من حق انتخاب نداشت
با‌ تو‌ شیدای اولین بودم بی تو رسوای آخرین شده ام

هی تو را جار میزنم با آه هی تو را آه میکشم با درد
در کتاب نفس کشیدن تو نقطه چین پشت نقطه چین شده ام

با خودم فکر می کنم که خدا خواب خرگوشی خوشی دارد
پشت خمیازه های بی دینی به خدا هم کمی ظنین شده ام

یک طرف اقتدار ضحاکم! یک طرف اعتمادِ نادرشاه!
مار بر شانه های آن بودم، مار در آستین این شده ام

شیخ شهرم شدی و با کوچت فتنه آمد به دادخواهی تو
سبزه‌وارم به باد یغما رفت کلفت خان باشتین شده ام

قبل تو خنده بود و آبادی بعد تو گریه بود و ویرانی
سینه‌ی سوگوار تاریخم که پر از بغض آتشین شده ام

شهریور ۹۶
 
وقتی که غمت زخم زبان داشته باشد
این مرده چرا بعدِ تو جان داشته باشد

دور از تو چرا زنده بماند که بمیرد؟
قلبی که نباید ضربان داشته باشد!

آواره ام! ای کاش زلیخای جنونم
از یوسف چشم تو نشان داشته باشد

عشقی و سزاوار جنونی و ندیدم
مانند تو چیزی هیجان داشته باشد

سر میدهد آواز تو را آن که به یادت
در حنجره اش سوز بنان داشته باشد

تقدیر من این است که بعد از تو همیشه
غم در رگ جانم جریان داشته باشد

ای کاش تو را صد غزل تازه بمیرم...
شاعر که نباید غم نان داشته باشد!

شهریور ۹۶
 
قلم در دست می گیرم که بنویسد جهانم را
چنان با احتیاطم که نبازم تکه نانم را

عدالت را نمی‌فهمند وُ دارند ادعا اما
سر سبزم! بیا در دم‌ بِکِش جور زبانم را

منه شاعر چه دارم غیره یک ذهن پر از تردید
چرا می‌ترسی از افشا و می‌بندی دهانم را

شبیه سگ‌ بلانسبت اگر چه هفت جان دارم
ولی به ساده‌گی می‌گیرد از من استخوانم را

میانِ دوستانم پهن کردم سفرهء دل را
بدین سان می‌شناسم بعد از این هم دشمنانم را

بمان که قصد دارم آخرین همخوابه ات باشم
خودت پایین بکش بازار داغِ بی دکانم را

اگر که بی شکنجه هر چه را از " آ " به " یاء" گفتم
فقط می‌خواستم عالم بفهمد داستانم را


۱۴تیر۹۶
 
گلایه از تو کنم یا شکایت از تقدیر
چه قدر قصه ببافم از این عجوزهء پیر

دلم گرفته ترین نقش این‌ جهان شده‌است
پریش خاطرم از تار و پود بی تصویر

هجوم گَلهء آهو گذشت و شک دارم
غریوِ نعرهء گرگ است یا کشاکش شیر

به جز تو ورد لبم هیچ کس نخواهد بود
که کیمیای منی ای عُصارهء اکسیر

سکوت می کنم وُ واژه از رگم پیداست
نگاه می کنم وُ عشق می شود تعبیر!

صدای نالهء‌ من می‌رسد به گوش فَلَک
چه حرف ها که نگفتم به حلقهء زنجیر

خیال اگر چه ندارد؛ ولی چنین باشد:
شکوه عشق تو پیوسته‌تر شود تکثیر

دلم نداشت به غیر از اجابت دعوت
قصور و جرم و گناه و شرارت و تقصیر

کسی که زنده‌گی ام بستهء وجودش بود
نوشت : "عاشق من باش و با غرور بمیر"
 
 
هزار نفر در من جمع اند
من هر روز با هزار نفر در درون خویش معاشقه میکنم
و هر شب
هزار نفر را می کشم

من قاتل درون خویشم
این جرم کمی نیست
اگر چه پنهان است


۲شهریور ۹۶
 
ادامه دارد