|  |   |  |  

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

علی پارسای جم

تصویر تست


تا سحر گلواژه ای در شان تو یابم فقط با من بمان

شمع عاشق زیر باران بی تو بی تابم فقط با من بمان

چتر هر رگبار و بوران می شود این سینه ام گلبرگ ناز

بی تو من ابلیس و با تو محو محرابم فقط با من بمان

در قنوتم میکده روید تویی فانوس ایمانم بیا

با تو من یک کوه و بی تو خاک گردابم فقط با من بمان

رود اعجازم بیا گلشن نما این دشت پر تکفیر را

با تو گلبن بی تو من جلبرگ مردابم فقط با من بمان

هر چه هستی هر که هستی تک شبی با من بمان طاعون عشق

سجده ای ای تک شراب ناب و کمیابم فقط با من بمان

تا بباغم از غباری از حضورت ترمه ای با روی عشق

روی تو تابوت ماتم شمس و مهتابم فقط با من بمان

زلف پر چینت قلم در دست «خورشید» دهد ای نبض شعر

واژه ای در شان تو دانم نمی یابم فقط با من بمان
2
گر تو آبستن به عشقی سقط کن این طفل بد کردار را

یوسفم باشی زلیخا خود فروشست بس نما انکار را

بهر چه با نام عشق با درد و ماتم گشته ای تو هم نکاح

بچگی کردی دلم آغاز کردی راه بس دشوار را

بر سَرِ این قبر خالی گریه کردن تا به کی ای خیره سر

جای آن معشوق پوچت آشتی زن قلب خود آزار را

تشنه بر عشقی ولی خود آگهی شد جای آن در کوه قاف

یا بمیر یا بس نما هزیان و تو حاشا نما دلدار را

با چه خط غم را نوشتی بر جبین اینگونه شد بشکسته رخ

کرده ای محشر به پا آئینه نشانسد دگر رخسار را

التماست می کنم اکران مکن رویای پر تشویش را

عشق را آتش بزن درمان نما این سینه ی بیمار را

خسته ام از پند و اندرزت بمان عاشق بپوس در پای یار

پرورش ده عشق را تو زایمان کن طفل بدکردار را

هرچه کردی ناز شصتت ای شقایق این دلم عاقل نشد

ناز کن با دلبری قاتل بکش «خورشید» بی افسار را

3
بچیدم سیب و گشتم آدمت حوا نبودی

نه در عرفان نه مستی لحظه ای با ما نبودی

عطش شد حلقه ای بر گردنم ای رود پُر آب

زکاتت را بخواهم گو چرا سقا نبودی

به بازارت شقایق نرخ یک نطقت چه قیمت

چه کردم لحظه ای در خلوتم بلوا نبودی

نگاهم اشک و خون بارید و احمر طفل این چشم

صدف حاضر ولی جان دُرّ این دریا نبودی

گهی از عشق آتش بوده ام گاهی یخی ناب

به گرما باد و در سرمای دل یک ها نبودی

گهی مجنون و گاهی من زیلخا گاه دارا

نه یک لیلی نه یک یوسف نه یک سارا بودی

گهی در این زمان گه ر قفا در جستجویت

خدا داند تو در دیروز و در فردا نبودی

مگو هرگز زدی آتش به جانم جان «خورشید»

شبانت باغبانت گرگ من دانا نبودی

برچسب ها: شاعران معاصر