|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

حسین پرهیزکاری

صدرالدین انصاری زاده

حسین پرهیزکاری متخلص به ارغوان در منطقه 18 تهران پا به دبستان مختلط کمال گذاشتم پسر بچه ای درد سر ساز و از درس و مشق بیزار ، اما خیال پرداز و خلاق بودم محیط مدرسه با همه ی بزرگیش برایم فضایی محدود بود و درس این محدودیت را بیشتر می کرد اما کیهان بچه ها و مجلات مختلف زیاد می خواندم . دوره ی راهنمایی جرقه های نوشتن در من شعله ور شدند . از نوجوانی به شعر و هنر علاقه مند شدم  
شعر را دوره ی دبیرستان شروع کردم . ویراستاری را مدتی نزد استاد کاخی و اساتید دیگر در کلاسهای دانشگاه تهران دوره دیدم .
به مرور جریان سیال ذهنم را متفاوت از دیگران و از جنس خاصی یافتم . از قدرت تفکر خودم بر خود لرزیدم و از عرضه ی اندیشه  به انکار و پنهان کاری و انزوا رو آوردم تا بر همه ی زوایای فکری خویش تسلط کامل پیدا کنم . قوه ی ادراک عمیق و خود آگاهی از بارز ترین شاخصه ی فکری من بود که حاصل سالها تفکر در زمینه های مختلف بود و همین به مرور اشعارم را جنس خاصی نمود.
با حوادث و ماجرا های مختلفی در زندگی مواجه شدم اما اجازه ندادم بر روحیات شاعرانه و تفکراتم اثر منفی بگذارند بنابراین سلامت روحیات شاعرانه از گزند حوادث مهمترین حاصل همه ی زحماتم شد
طعم رشته های مختلف تحصیلات آکادمیک را چشیدم اما همه را رها کرده و بالاخره کارشناسی معماری را انتخاب کردم مدتی به کلاسهای ارشد معماری دانشگاه آزاد رفتم بنا به دلایلی فاصله ای بین ادامه تحصیلم ایجاد شد اما فرصت را مغتنم شمرده و مشغول ویرایش آثار فکری مختلفم در زمینه های مختلف شدم و نهضت همچنان ادامه دارد
نشاط دل ( غزل )
از محیط عقل مجنون ازحجاب دل رهیدم
به فضای عشق عریان همچو زورقی خزیدم

در عقل های وهوگر به دو خط قلم کشیدم
در دیگری گشودم خطرش به جان خریدم

به خزان سرد دوران ازدرخت خشک دانش
به زمین فرو نشستم دمی آخر آرمیدم

از نگاه بد به دنیا که شبی نخفته بودم
دل و جان رها نمودم چشم دیگر آفریدم

به ترنم نسیمی به صدای جویباری
به شکوه مرغزاران به نشاط دل رسیدم

به فروغ روی جانان که منور است جانم
سر و پا نمی شناسد به خدا دل سپیدم

از نگاه عاشقانه از گذشت و معرفت شد
من اگر در این میانه پر به آسمان کشیدم

اگر آید آن روزی که به عرش سر بسایم
از امید و همتی هست که شود به دل نویدم

عید شما و ضامن آهو ( قصیده)
عید شما جلوه ی عرفانی ام
جلوه ی پاکی و گل افشانی ام
جلوه ی ایمان به خدا می کشد
غصه ی افسوس و پشیمانی ام
شا هد و معشوق چو نادیدنی
عشق بده سجده ی طولانی ام
من به خجل آمده ام پیش تو
دست بکش بر سر پیشانی ام
شاد کن از عشق خدایی دلم
جان بده آن لذت پنهانی ام
دل چو سوادی نگرفت از شما
دل بنشان مکتب قرآنی ام
پیش تو شرمنده شدم دل شدم
عفو نما هرچه سخن دانی ام
خنده ی تو تاب و توان من است
هرچه توانی بده ارزانی ام
قهر وجدایی بکشد جان و تن
کاش وصالی و نمیرانی ام
شوردرافکن که درآن گم شود
این همه اندوه و پریشانی ام
زنده شوم ضامن آهو، رضا
جای جهنم تو بسوزانی ام
دست نیازم به ضریح شما
دست برآور تو به سلطانی ام
شهرشما مشهدتان خاک من
خاک تو بوسد من ایرانی ام
عالم و آدم همه مهمانتان
کاش بخوانی تو به مهمانی ام
پیش شما گریه ی من بهتر است
تا کنی ام پاک ، نخندانی ام
خنده ام از مهر تو بالا گرفت
کاش بیایی و بگر یانی ام
آمده ام مهر تو بالا رود
بیش نرنجان و نگریانی ام
بازده از مهر خود آرامشم
موجم و آشوبم و طوفانی ام
من به سلامی به نمازم خوشم
چون گل آفتاب بگردانی ام
کافر کیشی به از این حال من
وای بر این حال و مسلمانی ام
گرچه که ذره کنی ام این میان
شهپر عنقا ، چو ببارانی ا م
روح تو گویی به برم آمده
شال و عبایم بده ، روحانی ام
یا که از اینجا ببرم پیش خود
بی تو بدان سخت چه زندانی ام
من که حسینی و چوفرزند تو
شور حسینی بده یزدانی ام
آمده ام ، جان به فدای شما
چهره بیافروز به ویرانی ام
پیش شما عیب نهانم کجا
عیب بپوشانی و عریانی ام
سخت گرفتار غم و رنج خود
لطف نمایی تو بر آسانی ام ؟
گرچه که لایق نشدم وصل تو
فدیه ی تو این دل حرمانی ام
جان به فدای تو امام رضا
خوش که دلی دارم و قربانی ام
آمده ام فاش کنم ، یا رضا
ضامن حقی و سلیمانی ام
سرو چمن حسرت آن می خورد
تا بشود سرو خرامانی ام
من که سفر کرده به شیراز تو
عاشق آن شاه چراغانی ام
کوچه کجا رفته که شهر شما
خنده زده این که خیابانی ام
کوه نوردی نبرم سوی خود
آمده از دشت و بیابانی ام
شب زدگان راچه فراموش کنی
راه نما سرور نو رانی ام
در ک من از مهر شما عاجز است
پس ، بده آن حالت عرفانی ام
امر تو بر دیده ی من بوسه زد
بوسه تو فرمان بده فرمانی ام
من چه بگو یم صنما ، دلبرا
وای براین شعروغزل خوانی ام
گم شده بودم به غزل های خود
شهره این شعرم و کنعانی ام
قصد غزل کرده قصیده شدم
باز بفرما به نگهبانی ام
رفته لهیب از سخن «ارغوان»
حال ده این حال سخنرانی ام
...........................................

قصیده ای به قصد غربت از علی تا علی با قربت
در غریبستان ما هم غربتت پیدا شده
غربتت در گوشه ی چشمم ببین احیا شده
آب شرم از غربتت طاقت برید و غم گریست
قطره قطره شرم غربت پای غم دریا شده
در میان مردم وغربت چرا آمد میان
یا حسین دیگری در غربتی تنها شده
هر غریبی بی تکلف پیش تو مهمان شده
آشنا را گو چرا عزلت نشین اینجا شده
از غم غربت چه گویم پیش استغنای دوست
عالمی در غربت از او ، آخر دنیا شده
از غم غربت نگویم که مصیبت بینمش
از علی آمد غریبی تا علی بر پا شده
هرکسی دارد چو مرغ شب غمی با ناله ها
ماه من هم غصه اش اینجا چه غم افزا شده
از غم غربت نصیبم مهر عالم سوز شد
تابش مهرت به جان زد کین غمت زیبا شده
بی وجود مهر عالم تاب تو غمها چه سود
شادی از غم بهتر است مهرت جهان آرا شده
من نمی دانم که غم اول نصیبم یا که مهر
هر چه هست از مهر تو این غم بسی والا شده
از علی و فاطمه غربت پدید آمد به ظلم
ظلمت از یک گوشه ای در عالمی برجا شده
کنج غربت را نگویم از مثلث آمده
زور و زر، تزویر عالم غصه ی زهرا شده
شاهدش اهرام مصری که خدایان در دلش
از کویرستان غربت عالمی رسوا شده
در میان سنگ اهرامش خدایی خفته است
از میان سنگ کعبه کودکی معنا شده
در دل سنگی که پیدا ، آسمان پنهان شده
یا جهانی آسمان از کوه اوایما شده
یا علی گویم خدا را من علی گویم خدا
از علی این نام حق هم در جهان اعلا شده
با علی هم حق تعالی کرده شوخی با جهان
پس بگو انسان چرا اینجا چنین شیدا شده
از غریبی غریبی موج بر دل می زند
موجی از خنده و غم بر غربتت اعطا شده
این جهان کلا غریبستان آدم بوده است
از عظمت خنده برغربت زدی بلوا شده
من نگویم راز دیگر چون که در غم ماتمم
ماتم اسرار حق هم قسمت مولا شده
همچنان آزاده ام من در میان دام دوست
شکر ایزد که به دامش بنده ای عنقا شده
«ارغوان» چون شهر یارازغم نشان دارد به عشق
شهر یار دیگری آمد زغم غوغا شده



احساس و موج عشق
احساس موجی است که سکون ترا بر نمی تابد
رخوت تنهایی را به موج عشق بسپار
احساس تازه شدن بهار شاعرانه ایست
نه گرمای تابستان
نه سرمای زمستان شناسد .

روح شور دوباره زیستن در تو جوانه می زند وقتی
شکوفه های عشق پروانه های در پیله را هم مجذوب میکند .
بال پروانه های دلشکسته را هم به هم جوش پرواز می زند .

پرکاهی چه تاب مقاومتی دارد .
وقتی جوشش عشق سکون وتنهایی ترا بر نمی تابد .
بدست احساس عاشقانه موج باش ای پر کاه موج سوار
شور دوباره زیستن گناهان کهنه را هم می شوید .

با پاکترین احساس عاشقانه موج باش .
ای به گناه عشق مبتلا شده.
غسل تعمید برای پاکی از گناه نیست.
برای جاودانه شدن بدست آب حیات عشق است .

من هر روز خود را به آب حیات عشق می سپارم
تا گناهان گذشته را هم از یاد ببرم
سکون چه می داند شور عشق یعنی چه .
موج باش تا بدانی وعده گاه دیدار معشوق کجاست .


19 / 5/ 1395


برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران تهران

چاپایمیل