|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

وحیده تقی پور شاهشکوهی

تصویر تست

وحیده تقی پور شاهشکوهی
متولد شش آذر ۵٨ _شناسنامه٣٠شهریور_
به علت شغل پدر در مشهد مقدس بدنیا امد
او بعد از زمانی بسیار کوتاه بعد تولد در سرزمین پدری خود گیلان _شهر بندرانزلی_ساکن شد

به واسطه همنشینی و پرورش در خانواده ای هنرمند مخصوصا پدری شاعر و استاد در حیطه ادبیات و شعر استعداد بالقوه اش با حمایت پدر شکوفه داد و با ورود به محافل شعری به ثمر نشست
او از نوجوانی به شعر پرداخت ولی ازدواج زودهنگامش و مشغله های زندگی مشترک و فرزندپروری کمی بین او و شعر فاصله انداخت
او تحصیلات دانشگاهیش  را بعد ازدواج ادامه داد و لیسانس روانشناسی عمومی را اخذ کرد
از سال ٨٨حضورپررنگتری در حیطه شعر ومحافل شعری  پیدا کرد و دوباره  به طور جدی به شعر پرداخت

تا اینکه در سال ٩۶ کتابی از مجموعه اشعار کلاسیکش که شامل غزل مثنوی چهارپاره رباعی با نام شعر تنها سلاح شاعرهاست  به جامعه شعری عرضه کرد

به قالب خاصی در سرودن شعر اصرار نمیورزد  و معتقد است که شعر و بیان شاعرانه ظرف و قالب خودش را پیدا  میکند
برای همین
با آنکه بیشتر اشعارش غزل میباشد ولی
چهارپاره مثنوی رباعی و سپید در مجموعه ی اشعارش به چشم میخورد


بعد از سقوط سر به بیابان نمی زنم
باهر هجوم صاعقه باران نمی زنم

البرز در سکوت دلم قد کشیده است
در تپه ی حقیر  تو  دالان نمی زنم

بامیله های دورو برم خو گرفته ام
حرف از فرار وغربت وزندان نمی زنم

جان می دهم به رسم غزل روی دفترم
هرگز قلم به نرخ غم نان نمی زنم

باید کنار سوززمستان نفس کشید
من دست ردبه سینه ی توفان نمی زنم

قطعا بهار سهم من و شعر می شود
حرف ازسقوط ونقطه ی پایان نمی زنم




چه بهاری به دلم ریخته این پائیزت
شرم و دلواپسی و ساحلِ باران خیزت

تا که پای تو به تاریخ چپاول وا شد
حمله ور شد به جهان،شورو شرِ چنگیزت

لبِ مشروطه؛ دلت توپ؛ نگاهت قزّاق
امنیت نیست در این مجلس وهم انگیزت

نقشهء چشم تو از معرکه سر آورده
کودتا می کند این مردمک خون ریزت

روی دیوار دلت روزنه بگذار عزیز!
تا که تیرم بنشیند به دل پرهیزت

جنگ، مطلوب ترین طرز بیان است، اگر!
بعد از آن فتح شود کشور حاصلخیزت

با هم از عشق بنوشیم و غزل چاق کنیم
شور بر پا بکنی با دم  سحرآمیزت



 وقتی نباشی
آفتاب تند تابستان نیز
درمن قندیل می بندد
وپائیز
باتمام عاشقانه هاش
                        اشک می ریزد
زمستان
با دستی در گیسوانم
از شبِ مسافری برایم قصه گفت
که در سپیدی دستانِ جاده،
              ‌ گم شد.


دیگر به بهار فکر نمی کنم
به لبخند صورتی شکوفه ها
وعطر سنبلانه ی‌ نوروز...

تو که نباشی
فصل ها از زنی برایم حرف می زنند
که با بوسه ی زمستان
به خواب رفت و
هرگز بیدار نشد



 تقدیر تاکی میشود مرز قفس باشد
وقتی که هم سلول تن، یک همنفس باشد

تسلیم در امواج افکارم نمی گنجد
این واژه ها با فکر و معیارم نمی گنجد

وقتی تمام تارو پودم غرق خون باشد !!!
اندیشه ام تا آن سر مرز جنون باشد !!!

اندیشه را با درد ها آغاز خواهم کرد
با آنکه در بندم ،ولی پرواز خواهم کرد

افکارمان پایان و بن بستی نمی فهمد
تحریم را با هیچ پیوستی نمی فهمد

الگوی من الگوی افراد خیالی نیست
در منطق کاوشگرم یک جای خالی نیست

آتشفشانی روشنم در بین صد فانوس
سونامی طغیان دریا رو به اقیانوس

گردن ،تبر ،اندیشه،اصلن درد خواهم شد
یک اتفاق قابل پیگرد خواهم شد

این زخمهای کهنه را بیدار خواهم کرد
برگردنت این دستها را دار خواهم کرد



#وحیده_تقی_پور بندرانزلی


 
محکوم به حبس ابدم ،بعد از تو  

درگیر سکوت بی حدم ،بعد از تو
 
برگردو بیا که لحظه ها دلگیرند!     

دربودن خود ،مرددم بعد از تو      




 آسمان، بارش چشمان مرا درک نکرد

فصل خورشید ،زمستان مرا درک نکرد

هی غزل خواندی و پاییز دلم شاعر شد

دستهایت تب دیوان مرا درک نکرد

خواستم در قم چشم تو مشرف باشم

هیچ کس ،آتش پیمان مرا درک نکرد

با نگاه تو پر از حادثه ام باور کن!

‌پلک در بند تو زندان مرا درک نکرد

چشم گریان من و گوشه ی زندان به دَرَک!!!

عشق هم حال پریشان مرا درک نکرد

بین هر سجده میان من و معبود تویی!

کفر،اندازه ی ایمان مرا درک نکرد

(همه گفتند نرو ،رفتم و نشنیدمشان)

رود هم قدرت طغیان مرا درک نکرد

کاش می شد همه ی عمر کنارم باشی

آرزو؛ میل فراوان مرا درک نکرد

مرگ بعد از تو غزلواره ی شیرین من است

زندگی خستگی  جان مرا درک نکرد




 باید که کلید واژه دستت بدهم
با معنی واژه ها شکستت بدهم
شورو شکر و عصاره ی شعرم را
باید به نگاه نیمه مستت بدهم



 دل تنگیم را با تو قسمت میکنم شاید
 پشت نگاه بکر تو راه و دری باشد
باران که میبارد دلم یکریز میخواهد  
دست تو روی گیسوانم روسری باشد

امروزهم عطر تو توی خانه پیچیده
اما ترا ما بین گلدان ها نمیبینم
میخندی و هی قهوه پشت قهوه مینوشی
جز هاله ای در کنج فنجان ها نمیبینم

بعد ازتو رنگ آسمانم دائمن ابریست
یک ابر مزمن روی پلکم تا ابد دارم
اکران هرروز تو و لبخندهایت را
در خواب و بیداری به شکل مستند دارم

وا کن دوباره اخمهایت را  بیا بنشین
دنیا اگر چه سهم ما از هم نبود اما
دستت درون خوابها در دستهایم هست
من راضیم حتا به بودن توی این رویا


دنیای ما دنیای باید های اجباریست
لعنت به این تقدیر از یاد تو لج کرده
حتا ترا در خواب  ورویاها نمیبینم
این قرص وداروها تمامم را فلج کرده

سخت است وقتی راه بن بست است و میدانی
در جستجوی راههای دیگری باشی
دور تسلسل عق کند روی تنشهایت
حتا میان خواب دنبال دری باشی





بین صدها رسم ،رسم میزبانی بهتراست

میزبان وقتی تو باشی !میهمانی بهتراست

باز باران ست و من خیس نگاهت مانده ام

زیر باران تو از هر شیروانی بهتر است

ابر بازیگوش را چشم تو عاشق میکند

من شمالم ،بارشم ، با  من بمانی بهتراست

برکه ای هستم که راهم سمت اقیانوس نیست

اینکه مارا سمت دریا میکشانی بهتراست


دست خالی ،هرسحر ...آقای خوبی ها سلام ...

پر کنی این دست را با مهربانی بهتراست


آتشم، دردم ،سوالم ،نسخه را گم کرده ام

جای دارو لحظه ای پیشم بمانی بهتراست

بخت با ما ..یار ..نه !اینبار شرح درد ،نه

گوش باشم در حضورت بی زبانی بهتراست


گوشه ای صحن حرم ،نقاره خانه ،وقت صبح

اینکه در گوشم شما قران بخوانی بهتر است


باد را میبوسم و نذر نگاهت  می کنم

محو  می پیچد به  پاتان بی نشانی بهتراست




 در فکر قرارو پله پله تا تو
آواز وسه تار و پله پله تا تو
 
ماسوله و آش دوغ وشعرو لبخند
پاییز و  انار و  پله پله تا تو



#وحیده_تقی_پوربندرانزلی


از عشق بگو  شروع   باران بامن
یک پنجره ی  رو به خیابان بامن

پروانه بیارو واژه افشانی کن
گلکاری دور ِ سبزه میدان*  بامن

#وحیده_تقی_پوربندرانزلی
سبزه میدان :میدانی درشهر رشت



وقتش شده با نبرد عادت بکنیم

سخت است ولی به درد عادت بکنیم

بازنده اگر شدیم پروایی نیست

باید به مرام مرد عادت بکنیم

 

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران گیلان, زنان شاعر

چاپ ایمیل