|  |   |  |   |

دلقک در اتش

در دلش اشوب غصه ای سنگینی می کرد . ماهیچه های صورتش از لبخند های مصنوعی خسته شده بودند و چشم های نیمه بازش را به هر طرف که می چرخاند جمعیت را می دید که از خنده نیششان تا بنا گوش باز شده بود . زیر ارایش غلیظی صورته غمگینش را پنهان کرده بود تا کسی تیرگی پیشانیش را نبیند . برایش عجیب بود خنده های این جماعت سر در گم . او زیر نقاب دروغین خنده هایش ،گریه می کرد ،اشک می ریخت به حال قلب های تیره ای که از پا خوردن پیره پپرمردی فقیری که بدبختی بر دنیایش چیره شده بود ، می خندیدند . گریه هایش برای مردمی بود که به طنز تلخه زندگیشان می خندیدند . برایش دردناک بود که مردم این زمانه انقدر سنگ دل شده بودند که به کابوس های وحشتناک او از گرسنگی یک کودک می خندند . برایش دیوانه کننده بود که مردم به خاطری تلخش از گرسنه خابیدن و یا تن فروشی دخترش برای مشتی نان می خندند . او ترس هایش را با طنز می گفت تا مردم بفهمندکه کجای پیکره دنیایشان زخم خورده . اما این جماعت مگر به جز خندیدن بر درد ها چیزی می فهمیدند. تحملش سخت شده بود زندگی در میانه بردگانه که از سوزش شلاق های ستمگران می خندند . در میان ادم هایی که افیون روح پژمرده ان ها تو سری خوردن و لگد خوردن بود . دلش می خواست قلبش از تپیدن بایستد، یا زمین دهن باز کند تا او را ببلعد .
در وسط گود میزه تخته ای کهنه ای بود که نمایش هایش را حول ان انجام می داد و فانوس نفت سوز قدیمی روی ان جلوه ای خاص به نمایشش می داد . روی صندلی نشست با حالتی خنده دار دستانش را زیر چانه از گذاشت وبا سینه اش ارام به میز چسبید و بر شعله ی فانوس خیره شده بود .
هرچقد که به فانوس خیره می ماند شعله ی فانوس برایش جلوه ی دیگری می کرد ، گویی که فانوس تنها کسی بود که در تمام این مدت برای نمایش هایش گریه می کرد و درد های او را می فهمید . چند دقیقه ای گذشت و صدای خنده جمعیت ارام ارام ساکت شده بود ، صدای پچ پچی همه جا را فرا گرفته بود ، یک نفر از ته داد زد ( هیی مردک نکنه خابت بردههه ) و ناگهان صدای خنده حضار پیچید . اما او حواسش جای دیگری بود .همچون مجنونی که لیلی خود را یافته و یا همچون پروانه ای که شمعی پیدا کرده بود. در ان روشنای روز هیچ چیز جز شعله ی فانوس دلش را روشن نمی کرد .
ناگهان خنده ای بر لبش جوشید . انگار ایده ای در ذهنش پدیدار شده بود ، با خنده از جای بلند شد و دسته ی فانوس را همچون عاشقی که دست های معشوق را گرفته باشد، گرفت و به وسط میدان برد .با لبخندی شادمان فانوس را به حظار نشان داد و و درب مخزن ان را به سرعت باز کرد و تمام نفتش را بر هیکل خود ریخت فیتیله ی فانوس هنوز می سوخت ، ترسی به ذهنش امده بود و حضار که همه از زبر دستی او در کار خود مطمعن بودن و منتظر بودند تا که او حیله دیگرش را رو کند و باز ان ها را سر گرم کند . اما این اخرین تیر ترکشش بود تا شاید تنها درسی باشد برای این جماعت.
با دستانی لرزان شیشه فانوس را کنار زد ، ان چنان که عاشقی که حجاب یارش را پس از سختی ها کنار می زند / او برای هم عاقوش شدن با این عشق انقدر بی صبر بود که می خواست تمام وجودش را از گرمایش سیر اب کند . فیتیله را به بدنش چسباند وو
اتش ارام ارام چون فاتحی ، مرز های تنش را فتح می کرد . و در مدتی اتش وجودش را انچنان فرا گرفت که گویی محصور در عاغوش عروس اتش است . و هم چنان که از شوغ این وصلت ناله ها سر می دادو با رقصی پریشان می دوید . صدای خنده حضار این بار بیشتر از قبل همه جا را فرا گرفت . و دلقک که دیگر نایی در بدنش نمانده بود در وسطه میدان در کنار میزی که سال ها هم بازیش بود به زمین افتاد تا دیگر قلبش در این دنیای زشت نتپد.........
( این اولین داستانی هستش که می نویسم )

نویسنده : اسماعیل امامی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل