|  |   |  |   |

سرکشی

*بسم الله الرحمن الرحیم*
ای آن که مرا هست رضایم به رضایت
من را برسان زود به پابوس رضایت
ما گم شده ی فاصله ی خود وَ خداییم
ما را برسان زود به سر حد رضّایت
از فاصله ها گفتیم و عمری که خطا رفت
ای بد به خطا کار ز کف داد رضایت
ما زاده افکار بسی خوب بسی بد
ما حاصل رفتار بسی خوب بسی بد
ما مانده میان خود و یک جنگ به ناچار
ما پیرو آمار بسی خوب بسی بد
آن روز را درست به یاد دارم،پیرزن کمی جلوتر از من راه می رفت. به سختی متوجه زمزمه های او می شدم؛انگار جمله ای را با خود تکرار می کرد.از سر کنجکاوی هم که شده دوست داشتم بدانم پیرزن چه می گوید.نسبت به سن و کمر خمیده اش تند قدم بر می داشت بنابراین برای رسیدن به او باید از او تند تر راه می رفتم زود خودم را به او رساندم و بی مقدمه گفتم:سلام مادر جان می خواهید کمکتان کنم؟پیرزن قاطع جواب داد خودم میتوانم،کمی سرد شدم که باز شروع کرد به زمزمه، کامل متوجه میشدم اما برایم نامفهوم بود با خودش میگفت:«زد که زد دلش خواست که زد،زد که زد دلش خواست که زد...»من کاملا گیج شده بودم اصلا متوجه نمیشدم منظورش چیست،با این که یک بار بدخلقی کرده بود اما دل به دریا زدم و گفتم:مادرجان منظورتان از این جمله چیست؟انگار که چیزی نشنیده باشد هیچ عکس العملی را نشان نداد کمی که گذشت نمی دانم چرا اما شروع به صحبت کرد و گفت:الان بر روی سر من یک شانه تخم مرغ است و 20 تخم مرغ در آن است،این تخم مرغ ها را زیر مرغ خود می خوابانم؛آن ها خودشان بعد از مدتی 20 مرغ خواهند شد؛من نیز آن ها را میفروشم سپس دو گوسفند می خرم از گوسفند هایم مراقبت میکنم آن ها هم زاد و ولد میکنند و بعد از مدتی صاحب گله ی گوسفندی میشوم اما خودم که دیگر پیر شده ام،بنابراین چوپانی را استخدام میکنم.روزی که چوپان من برای چرای گوسفندان به کوه می رود در راه چوپان خان را میبیند و با هم درگیر میشنود؛چوپان من او را میزند و خان مرا احضار میکند،سپس خان به من خواهد گفت:که چوپان تو چوپان مرا زده و من میگویم:«زد که زد دلش خواست که زد،زد که زد دلش خواست که زد...»
آیا ما در برابر خدا چون این پیر زن مقابل خانیم؟
آیا ما هم با کمی دارایی چنین در خیال مقابله با خان خودیم؟؟

نویسنده : حسین سعادت پور

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل