|  |   |  |   |

مجموعه حکایتهای شیرین /حکایت اول: خواسته ء ساغر

مقدمه
تنها زاد ملغمه ایست از آدمیزاد و پریزاد. او چون آدمی دارای جسم خاکی و چون پریان ماهیت آتشین دارد. تنهازادها بالواقع تتها نیستند بلکه با تنهایی های خود زندگی می کنند. رهایی از قفس تنهایی جسمی فقط در صورت پیوند با تنهازادی دیگر برایشان امکان پذیراست و طبیعت آتشین آنها تنها در این نوع وصلت هویدا می شود.
"شیرین طناز" شخصیت اصلی و ساختگی این متون ادبی، دارای چنین ماهیتی است. شیرین زنی است بذله گو با گویشی شیرین که در چشم آدمیان ظاهربین، جذابیتی نداشته اما آنان که سعادت همنشینی با او را داشته اند سخت شیفته کمالاتش شده اند.
شیرین ملکه سرزمین تنهایی های خویش است و غالب درباریانش جزیی از وجود او هستند ( عقل ، دل ، فطرت ،...). مشاور دربارش، پیری است فرزانه و منجمی نکته سنج که او را نوید آمدن تنهازادی در آینده ای نه چندان دور برای شکستن بت تنهایی اش داده است.
شیرین به امید دیدار رخ یار بی نام، شبها به دعا و روزها به نگارش در امور زنان ، روزگار سپری می نماید.مردان بسیاری به طمع جلوس بر تخت سلطنت، تقاضای ورود به دربارش نموده اند اما هیچکدام تنهازاد نبوده اند. او گاها در پوششی مبدل به نمای آدمیان به کوچه و بازار راهی شده و با آنان هم کلام می شود تا زبان آدمیزاد از یاد مبرد.
شان نگار ش سروده ها، توصیف وقایع و مناظراتی است که در زندگی او رخ داده است.
امیدوارم ازخواندن دست نوشته های این حقیر لذت برده و با نگاه نقادانه خویش در جهت تقویت آنها مرا یاری نمایید.
حکایت اول: خواسته ء ساغر
"ساغر"، مادر بیمار و سالخوردهء " زاهد" روزی به دربار شیرین راه یافت و با او لب به سخن گشود : " مرا فرزندی است میانسال که هنوز همسری اختیار نکرده و آرزوی وصلتش قبل ترک دنیا بر دلم مانده. ای ملکه بر من منت بگذار و او را اندرز کن. امید آنکه پند تو بر او اثر کرده ، و لباس زهد زتن برون آرد.
شیرین در پاسخ گفت : مرا بر امور مردان میل و دانشی نیست ولی نگهبانی براو می گمارم تا دلیل زهدش دریابد. هم اکنون به منزل خویش روانه شو و شرح گقتگویمان از فرزندت پنهان دار تا ماحصل تفحص بر تو هویدا نمایم.
گماشتهء دربار "زاهد" را یافته وبعد از تفحص، شیرین را از اندیشه او آگاه می سازد :" زاهد بظاهرترک دنیا نموده ، سالیان دراز است که زنان بسیاری را بر اندیشه پیوندی آتی اغفال نموده و مادر بیمارش را بر گمان بی میلی بر زنان فریفته ......"
شیرین به اندیشه فرو رفت که چگونه مادر پیر را آگاه سازد تا شدت کسالتش فزون نیابد. سپس پیک دربار را فرا خواند:
مژده دهید مادررا که تک پسر داماد شد
قاطی جمع مسیحی حوران شد
ترک نمود نماز و روضه و مجلس
آبروی پنجاه ساله به باد روان شد

ساغر چون این پیغام بشنید، شادمان راهی منزل تنها پسرزاهدش شد. زاهد با شنیدن سبب خشنودی مادر، سخت خشمگین شد و اصرار بر یافتن سرچشمه خبر نمود. ساغراز شدت خشنودی،عهد خود با شیرین را به فراموشی سپرده و بر زاهد شرح ماجرا نمود . زاهد با تیر و کمان به قصد سرنگونی شیرین روانه دربار شد.....

ادامه ماجرا در حکایت دوم....

نویسنده : مهین دل آرا

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل