|  |   |  |   |

پیاده رو

مش حسین یکی از نوادگان سلطان حسن خان به طور معمول روزی 5 الی 6 بار از جلو حجره اسمال آقا عبور می کرد . نه اسمال آقا از آنهایی بود که با رفت و آمد کسی مشکل داشته باشد و نه مش حسین قصد مزاحمت برای اسمال آقا را داشت . اما داستان به آنجایی بر می گردد که مش حسین خاطر خواه دختر بزرگه اسمال آقا ، اقدس ، شد و در مرقد امام قسم خورد که تا اقدس را جلو حجره از اسمال آقا خواستگاری نکرده این عادت زشت را ترک نکند . این را هم اضافه کنم که مش حسین 56 ساله ما که 20 سالی از اقدس بزرگتر است ، سال گذشته در یک صانحه منزل خود را از دست می دهد و در همان مرقد قسم می خورد که تا چند سال بعد منزل جدیدی اختیار نکند . سلام و علیک های متعددی که میان مش حسین و حجره داران بازارچه رد و بدل می شد باعث شد یک روز اسمال آقا جلو مش حسین را بگیرد و با صراحت بپرسد : مشتی چند وقتی که روزی 5، 6 بار از مقابل حجره های این بازارچه عبور می کنی . نکنه نرز کردی؟ . مش حسین آب دهانش را قورت داد و با استرس گفت : من از نوادگان سلطان حسن خان هستم و چند سالی است که همسرم فوت کرده . و بعد دیگر چیزی نگفت . اسمال آقا که منتظر دریافت پاسخ سوال خود بود گفت : خب اینا چه ربطی به سوال من داشت . مش حسین سرش را زیر انداخت و با شرمندگی تمام گفت : مرا به غلامی قبول کن . شرق . بوپ . گروم . شپلق . مش حسین که اکنون جواب خود را گرفته بود با اندام کبود و چشمان قرمز به سوی خانه رفت . او که دلش نمی خواست قسم خود را بشکند صبح روز بعد با همان وضعیت اسفناکش برای عبور از جلوی حجره اسمال آقا عازم بازارچه شد و این بار حجره اسمال آقا را بسته دید بعد از 3 بار عبور از بازارچه احساس خستگی کرد و نزد یکی از همسایه ها رفت . مش حسین : اسمال آقا امروز حجره رو باز نمی کنه . همسایه با چشمان وحشت انگیزی به مشتی نگاه کرد . مشتی فهمید که باید صحنه را ترک کند . آن روز تمام شد . روز بعد هم برای این که قسم خود را نشکسته باشد پا به بازارچه گذاشت و با حجره بسته اسمال آقا روبه رو شد . صبح روز سوم از خواب بیدار شد و به مرقد امام رفت که قسمش را پس بگیرد . یاد اولین دیدار خود با اقدس افتاد . با قاطعیت تمام پیش به سوی بازارچه رفت اما باز هم حجره اسمال آقا را بسته دید . بدبختی کرکره اش هم از آنهایی نبود که داخلش پیدا باشد . با عصبانیت لگدی به کرکره حجره اسمال آقا زد و به مرقد برگشت که قسمش را پس بگیرد . دوباره یاد اولین دیداری که با اقدس داشت افتاد . این بار کمی مکث کرد و وارد مرقد شد . دستاتش را به ضریح چسباند و گفت : مرد بی زن که نمیشه خدا ، آخه بعض خودت نباشه خیلی خوشگله لامصب . بعد زمین لرزه شد و یکی از گل دسته های ضریح کنده شد و فرق مش حسین را شکافت . حالا این داستان چه ربطی به پیاده رو داشت ، نکته اش اینجاست که تا یه اقدس خانومی رو دوست نداشته باشی که باباش تو بازارچه حجره داشته باشه ، هیچ وقت پاتو تو پیاده رو یا مرقد امام نمیزاری .
علی رفیعی وردنجانی

نویسنده : علی رفیعی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل