|  |   |  |   |

آقای حضرتی

و خدا همچنان می خندد
و من دارم فکر می کنم قارقار کلاغ زیباست .
و خدا یک لحظه درنگ می کند
و تو هنوز داری خواب می بینی
و هنوز خدا منتظر است که بگویم :
به خدا خسته شدم !
و تو تازه از جایت بلند می شوی و نگاهم می کنی و با دستت می زنی روی سرم و می روی دست هایت را بشویی و در را می بندی و از همان جا می گویی :
یعنی امروز انجام میشه و من دارم تخم مرغ از بخچال در می آورم .
- نمیدونم
ماهیتابه را که برمی دارم سیفون کشیده می شود و صدایت را می شنوم
- برای من درست نکن
و من دو تا تخم مرغ را به هم می زنم و نگاهم از پشت پنجره حیاط خانه روبرویی را می بیند .
بند رختی که حوله ای روی آن آویزان است .
هر روز صبح حوله ای قرمز روی بند رخت است .
دستهایت روی شانه ام است .
- میگی میشه ؟
ماهیتابه را برمی دارم و اخم می کنم .
- هر چی بخواد میشه !
وقتی می نشینم چای می ریزی نگاهت به حیاط روبرو خیره است .
- دیدی همیشه یه حوله قرمز روی بنده ؟
- آره الان دیدم
- میشناسیشون ؟
- نه در ورودی ساختمونشون کوچه بعدیه
و بعد رادیو را روشن می کنی .
طبق معمول آخرین خبرها و خبر ورزشی سهم من و تو هنوز می خواهی آخرین اخبار بورس و سهام را سر در بیاوری و من فقط می خواهم امروز تعطیل باشم و دراز بکشم روی کاناپه و سیگار دود کنم و کتاب بخوانم و این آرزوی محالی است .
اما رادیو دارد موسیقی پخش می کند و من خیلی دلم می خواهد امروز تمام شود داستان .
داستانی شده است . چک پاس نشده حضرتی شده شر و شر خر هم پیدا نمی شود همه اش ده میلیون را از سه فقره چک وصول کند .
حضرتی آدم بدی نبود . خوش معاشرت بود و چند صباحی می شناختمش و عدل آن روز معامله ای کردیم و روی حساب اعتماد سه فقره چک ده میلیونی بابت فروش ماشین گرفنم که سرجمع یکماهه پاس کند و اولیش پاس نشد و امروز با ثربا می رفتیم که چک را پاس کند.
صبحانه ام تمام می شود و ثریا نگاهم می کند و می گوید :
تا کی صبر می کنی ؟
نگاهش می کنم و می گویم : نکنم ؟
و مستاصل نگاهم می کند و من نگاه به ساعت می کنم و اخبار ساعت هشت هم شروع می شود .
- بلندش کن
لباس می پوشی و من کیفم را برمی دارم که صدای زنگ در نگاهم را به نگاهت می دوزد یعنی کیه این وقت صبح ؟
احتمالا پستچی باشد ؟
این را تو می گویی و من گوشی را بر میدارم .
- گیه ؟
- حضرتی
نگاهت می کنم .
- سلام بیا بالا !
و با خنده می گویم :
حضرتیه !
بقیه چایت را داخل سینک می ریزی و می گویی :
شوخی می کنی ؟
زنگ در و من در را باز می کنم .
حضرتی دستش را جلو می آورد و من دستش را می گیرم .
تو نگاهمان می کنی و در را می بندم .
- شرمنده شما شدم کاری پیش اومد رفتم شهرستان
گفتم بیام حضورا عذر خواهی کنم
چای میریزی و من چای را تعارف می کنم .
- دستت درد نکند ولی حداقل خبر می دادی
- نمیتونستم یعنی گرفتاری اجازه نمی داد
و تو داری به بیرون نگاه می کنی . احتمالا به حوله ای روی بند رخت و حضرتی چایش را می خورد و می گوید : بریم ؟
می گویی :
منم میام
حضرتی می گوید : فقط شرمنده پول آماده است الان میرید پاس می کنید فقط
و تو اخم می کنی و من قلبم می ریزد
- ققط چی ؟
- هیچی می خواستم بگم برا گرفتن وام از قرض الحسنه نیاز به یه ضامن دارم !
و تو زل می زنی به من و من نگاهم را به نوک سبیل حضرتی می دوزم
و خدا شاهد است همین جوری مات و مبهوت مانده ام
و خدا می زند پس کله ام ومن نمی توانم بگویم نه !

از سری داستانهای در یکبار نشست مهران کاظمی

نویسنده : مهران کاظمی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل