|  |   |  |   |

جنایت همراه با یک صببحانه معمولی در ساعت پنج عصر

جنایت همراه با یک صبحانه معمولی در
ساعت پنج بعد از ظهر
مرد هنوز گرم خواب بود.هر چند بلند شده بود وروی تخت خوابش نشسته بود ولی داشت با خودش کلنجار می رفت که صدای زنش را
نشنیده است که او ودخترشان را پی درپی بالحنی آرام صدا می زده
است که دوباره شنید،اما ضعیف تراز قبل.
یکی دوماهی می شد که به نظر می آمد مرد در ادامه بیماری ای
که پانزده شانزده سالی می شد که گریبانش را گرفته بود وپس از
عمل موفقیت آمیزی که بر روی دهانه نخاعش انجام داده بودند و
پس از این عمل اوتوانسته بود مجددا راه برود،حالا دوباره بیماری
لا علاج حملات خود را –واین بار شدید تر ازقبل-ادامه میداد طوری)
که دربعضی از ساعات شبانه روز واقعا امان مرد را می برید.
زنش ودوستان وافراد فامیل سعی می کردند اورا دلداری دهند که
مثلا شما انسان قوی و با اراده ای هستی وبه زودی خوب می شوی
او اما فقط حرف ها رامی شنید وبه زدن لبخندی وتشکری بسنده می کرد
اما درونش پر از غوغا و ولوله بود .وحشت برگشتن به وضعیت
دوسال پیش مثل خوره به جانش افتاده بود .بعضی اوقات البته کمی آرام
بود ولی درمجموع سعی میکرد نشان دهد که شخصی امیدوار می باشد
وبه این سادگی ها دست بردار نیست .گاهی کارهای با مزه ای هم
می کرد مثلا یک روز رفته بود روی تراس خانه شان وبا صدای بلند
فریاد کشیده بود:"چرا من....چرا این جا...؟" درست مثل هنر پیشه فیلم
(از کرخه تا راین) ولی خودش هم پذیرفته بود که این جور کارها هیچ
کاربردی برای او نداشته است.
(آن قدر خسته ام که اگر می شد بدون هیچ تکلفی کف اتاق یله می شدم
که از هر کار دیگری برای من لازم تر است.ضمنا به نظر می رسد
این آقایی که خودش را "سوریس"معرفی کرده است بیش تر ازکوپنش
وقت در اختیارش قرارگرفته است.)
با هر سختی و مشقتی که بود،مرد خود را کشان کشان تا دراتاق زن
رساند.البته الان که او به پشت در اتاق رسیده بود، هیچ صدائی به
گوشش نمی رسید وهمین موضوع بود که او را به شد ت سردرگم
وگیج کرده بود.در همان لحظه به یادش آمد که زنش قبل از خواب
با لحنی تقریبا مهربانانه با آمیزه ای از خواهش و تمنا وارعاب و
تهدید از او خواسته بود که اولا درطول شب به بهانه های مختلف
برای پرسیدن احوالت زنش به اتاقش نرود چون او سر شب
داروهای مسکن وآ رام بخشش رامی خورد تا بلکه بدون حضور
درد خواب راحتی داشته با شد.ضمنا به مرد با تاکید سفارش کرده
بود حتی اگر دست شوئی ،از هر نوعش دارد "همان جا توی اتاقت،توی
لباس هایت ودر لحاف وتشکت هرکاری داری بکن ولی مرا صدا نزن.
وضعیت مرد درآن لحظا ت به شدت بحرانی ضمن این که خیلی مضحک
وخنده دار بود،یک جورهائی رقت آمیز وترحم بر انگیز بود.خودش را
کمی بیش تر به در نزدیک کرد وبا هر چه توان برایش باقی مانده بود
خودش را به در اتاق کوباند.در باز شد وبرای یک لحظه از چیزی که
دیده بود وحشتی سنگین وعجیب او را فرا گرفت......
حالا این آقای سوریس کجا هستند تا ببینند من با چه فلاکتی دارم به
خواست ایشان دراین ساعات آخر شب خاطراتشان را برای عبرت
حاظرین و عزت سایرین قلمی می کنم؟( بلند شوم و بروم بخوابم)
به خصوص این که حالا زنی که دراین ماجراحضورداشت(دارد)
احساس کند که حقش دارد به وسیله نویسنده پایمال می شود.وشروع
کند به اعتراض کردن :"چه خبر است که درباره این مرد ملعون
این قدر مطلب می نویسی؟ آن وقت نوبت که به ما می رسد بخشی
از حرف هایمان را به بهانه این که ما زن ها در جامعه اساسا حق
اظهار نظر نداریم. یعنی این که جامعه برای رسیدن ما به کارهای
مهمی مثل پرسه زدن د رخیابان ها ،چند با ر در روز آرایش کردن
واز این قبیل کار ها به ما لطف کرده وحق شیرین اظهار نظر کردن
را از ما سلب نموده است و.......دیدم اگراجازه دهم بقیه درد دل هایش
را به گوید وتازه از میان آن ها دلایلی مبنی برتحت ستم چند گانه بودن
زنان را عنوان کند من مجبو رمی شوم قید نوشتن یک داستان کوتاه را
بزنم یا سر از جا هائ در بیاورم که اصولا جای من ا ن جا ها نیست.
وحالا خوانندگان مشتاق که بی صبرانه منتظرشنید ن بقیه این ماجرا
هستند می گویند:"بابا این قدر حرف مفت نزن زودباش بقیه ماجرا ر ا
تعریف کن خودت که از ان ها بیشتر حرف می زنی نکند واقعا از
ادامه ماجرا خبری نداری؟!" در این موقع چشمم به اقای سوریس و
همسرشان خانم می رم می افتد که گوشه ای ایستاده اندومن را نگاه
می کنند وزیر جلکی می خندند.من هم برای این که حرصشان را
بیشتر در بیاورم،دهانم را نزدیک گو.ش یکی از حاظران مشتاق
می برم واهسته به او می گویم:من همه ماجرا را می دانم وبرایت
تعریف می کنم.مثلا این اولینش.....می بینم تمام حاظران از صدا
می افتند وسراپا گوش می شوند."در اتاق را با هر زحمتی که بود
باز کردم.از آن چه درچند ثانیه اول در اتاق دیدم،نزدیک بود ا ز
ترس قالب تهی کنم چون متوجه شدم زنم رگ دست چپش را بریده
بود واز همان جا جوی باریکی از خون به طرف در اتاق جاری بود
همه ی افرادی که پای صحبت های اقای نویسنده نشسته بودند مثل
برق گرفته ها به دهان من چشم دوخته بودند.ارامش وسکوتی سرد
و عمیق بر زمین وزمان حاکم شده بود.با خودم فکر می کردم که حالا
موقع مناسبی است که یکی ازان شوک های قوی را وارد کنم ولی تا
به قول وقراری که با خودم گذاشته بودم که در موقع نوشتن سعی کنم
تا می توانم زهر حکایت را بگیرم ( تاهم افراد بیشتری را به شنیدن ان
راغب نمایم وهم واقعی بودن ماجرا را هر چه بیشتر در ذهن ها القا کنم)
از انجام این کارمنصرف شدم.خوب حالا که ازقسمتی از ماجرا مطلع
شده اید اجازه بدهید برویم ببینیم برسر ان زن وشوهر نگون بخت چه
آمده است وحالا کجا هستند.نگاهی دیگر به داخل اتاق انداختم تا مطمئن
شوم ان چه را که دیده ام واقعیت بوده نه خواب و رویا .درهمین حال
با تمام صدایم فریاد کشید م:"کمک" داشت برای فریاد دوم در ذهنش
برنامه ریزی می کرد که ناگهان فکر بکری به ذهنش رسید.( راستی
چرا این فکر زیبا از همان اول به نظر خودم نرسید که نوشته را پر
زرق وبرق تر کنم تا بتوانم به دوستم-دازبه- نشان دهم که من هم تا
حدودی توانائی داستان پردازی و قصه نویسی دارم.مرد-شوهرم را
می گویم- همین طورنشسته است وهیچ کاری نمی کند نه گریه وزاری
نه فغان و فریادی ونه هیچ کمک خواستنی از همسایه ها.کلا مثل این
;که این دفعه با دفعا ت قبل تفاوت جدی دارد فقط خدا می داند الان چه
فکری در سر ش می گذرد.به سختی دستم را که کاملا سرد شده بود از
دستانش بیرون کشیدم.با صدائی که ازشد ت ضعف به مویه های نومیدانه
بیش تر شبیه بود گفت چرا یه کاری نمی کنی چرا به 116زنگ نمی زنی
وهم چنا ن به تکرار جملاتی نا مفهوم ادامه می دادم فقط وقتی که با چشمانی که موذیانه می درخشید نگاهی به اوانداختم ود ست سردش را
کنار بدنش قرار می دادم گفتم دیدار به قیا مت !!!؟ به آرامی نگاهش کردم
وگفتم:خیلی نامرررردی.همان طور که وعده دیدا ر درقیا مت را می گذاشتم عقب عقب ازاتا ق بیرون آمد م د رحالی که با دستمال کاغذی اثر
انگشتانم را به اصطلاح پاک می کردم یک مرتبه به یادم آمد قراری را
که سا ل ها پیش با خودم گذاشته بودم فراموش کرده ام.خواستم بر گردم
وانجامش دهم که مثل این که دستانی قوی وزورمند مرا از زمین بلند
کردند وروی تخت خواب پرتابم کردند سرم را زیرلحا ف بردم وهنوز
کا ملا مستقر نشده بودم که به خواب رفتم راستی آقای نویسنده تا کاملا
خوابم نبرده می خواهید آن وعده ای که با خودم گذاشته بودم برای شما
فاش کنم؟ زن که خودش را کشان کشان وبا زحمت زیا د خود را تا در
اتاق مرد رسانده بود به جای من جواب داد :لازم نکرده ،خودم می گویم
حالا دیگر صدای خور وپوف مرد تمام اتاق را پرکرده بود.نمی فهمیدم
زن قصد دارد چه کار کند.با هر مصیبتی که بود خودم را به بالای سرش
رساندم. اولین چیزی که دم دستم آمد بالش سنگینی بود که معمو لا شب ها زیر پاهایش قرار می داد.تمام باقیمانده قوایم را جمع کرد م وبا هرسختنی که بود بر داشتمش ومستقیما روی دهانش گذاشتم و رویش نشستم. دو سه تا تکا ن وبعد آرامش کامل.روکرد به طرف من که رنگم
مثل گچ سفید شده بود و واقعا داشتم از حال می رفتم رو کردوگفتم قراری
که با خودش گذاشته بود بغل کردن پیکر بی جان من بو د. درحال گفتن
این کلما ت از تخت پائین افتاد وبی هوش شد."البته مدت های مدید این
فکردر سرم بوده که هر جور شده وبه هر طریق ممکن بکشمش.من
همان طور مات ومبهوت نشسته بودم وگوش می داد م.اوج این حیرت
ونا با وری ها زمانی بود که دیدم مرد هم آمد نگاهی به من انداخت
سلامی زیر لب پراند ودر حالی که پوز خندی بر لب داشت رفت و
کنار زن نشست وبدون انکه کسی از خواسته باشدصحبت های زن
را ادامه داد:بله من هم مثل خانم مدت هاست دنبال راه حلی –البته
محترمانه- برای این موضوع می گردیم وخیلی جالب است اقا ی
نویسنده اگر بدانید چندئ با ر هم بایک دیگر مشورت کرده ایم
حالا دیگر حسابی کفرم د رآمده بود وان چه که از تعجب و حیرت
ونا باوری در وجودم فوران می کرد به خشمی خانمان بر انداز
تبدیل شده بود.از جایم بر خاستم وهمان طور که به طرف در خروجی
می رفتم گفتم :قرار ما این نبود من از شما شکایت می کنم مگر می شود
هر کس از راه رسید بیاید وتوی نوشته های من دست ببرد وماجرا را
مطابق میل خود تعریف کند. پس بفرمایید از فردا هرکس بتواند به مغز
نویسنده کانال بزند وافکار او را با چیز های دیگرعوض کند .هیچ صدائی نبود."مگر نویسنده هائی مثل شما مغز هم دارند"به داخل اتاق
برگشتم ببینم چه میگوید ازتعجب خشکش زد نه از مرد وزن ونه از
هیچ کدام از دعوت شدگان برای کلاس نقد داستان خبری نبود. ن
انگار هیچ وقت هیچ کس ان جا نبوده ا ست.اقای نویسنده را دیدم
که سرش گیج ر فت و به زمین افتاد.نگران نباشید حالا که اقای
نویسنده احتما لا قبض روح شده است ونمی تواند بقیه ماجرارا
با آن لهجه ضایع اش تعریف کند بیچاره مردم چه گناهی کرده اند
که باید این گونه زابراه بشوند .واما بقیه ماجرا به روایت ان اقا:
احساس کردم صدای اشنائی می شنوم هنوز گرم خواب بعد از نهار
بودم اول صدای فندک جرقه زن راشنید م وچند دقیقه بعد صدائی
اشنا که گفت: چای ریختم...با حیرت وتعجب خودم را با سرعت زیاد
خود را به هال رساندم."چه خبرته مرد انگارسر شیر نر برام اوردی
که این طور چار نعل می تازی.یه استکان چای خوردن که دیگه این همه
ادا و اطفار نداره من همان طور بر و برنگاهش می کردم.ت ت تو
هنوز زنده ای م م من که تورو تو اون حالت گذاشتم و رفتم توچطور
زنده ما ندی.....چرا این قدرحرف مفت می زنی مرد تازه اگر قرار
باشد....تو چه طوراومدی این جا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من کیفم را برداشتم وبا سرعت هر چه تمام تر خانه اقای سوریس و
خانم میرم را که برای بستن قرار دادی به ان جا رفته بودم را ترک کردم. ( بهار 91اصفهان)

ف

)
.




نویسنده : سیروس هوشمند

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل