مروارید صفحه ۳۰ و ۳۱

نوشته شده در . ارسال شده در داستان های کوتاه

صفحه ۳۰


روز بعد گلی موند و همینطور روزهای دیگه ... به مروز زمان به بودنش عادت کردم ... تا مدتها با غلام حرف نمی زدم حتی سعی میکردم تو چشمش هم نگاه نکنم ... دلم رو شکونده بود ... مرد بی احساسی بود ... این نامهربونی تنها برای من نبود با گلی هم همینطور بود ... هنوز هم همون مرد بهانه گیر و بد اخلاق بود ... هنوز هم گاهی شبها خونه نمیامد ... به گلی نگاه میکردم یاد روزهای اول زندگی خودم میافتادم ...گلی دختر تنهایی بود زیاد بیرون نمیرفت فقط گاهی مادرش به دیدنش میامد ... اروم بود ... میدیدم که در تنهایی اتاقش گریه میکنه ... کسی ان موقع از افسردگی بعد از زایمان خبر نداشت ... تازه یه خورده مردم از این مریضی خبردار شدند ... فکر میکنم که گلی هم افسرده بود ... هر روز بیشتر گوشه نشین میشد ...زیاد با ما ها نمیجوشید ... همه رعایتش رو میکردند چون میدیدن من دوستش دارم ... میامد صورتو میبوسید اگر غفلت میکردم میافتاد به دست و پام ... از جا بلندش میکردم نمیگذاشتم از اینکارا بکنه ... دلم براش میسوخت ...اونم هم مثل خودم یک زن بود یه زن گرفتار ... محبوبه ببشتر اوقات پیش من بود ... هر چه محبوبه بزرگتر میشد بیشتر میخواستمش ... به نظر بقیه غیر عادی میامد ولی دست خودم نبود ...

درست بود که ان بچه رو من نزاییده بودم ...درست بود که خون من توی رگهای ان بچه جاری نبود ولی اولین باری که محبوبه رو بغل کردم عشق عجیبی رو توی قلبم حس کردم شاید بتونم بگم محبوبه توی قلبم من جون گرفت و در قلب من متولد شد ... تازه راه افتاده بود دستهاشو باز میگرد میخواست که بغلش کنم و دور اتاق بدوم ... غش میکرد از خنده ...دلم رو دزدیده بود

گلی هر روز لاغرتر میشد ... ان سال زمستون خیلی سرد بود .یک شب دیدم گلی توی حیاط با یه لباس نازک راه میره و گریه میکنه ...دویدم اوردمش تو اتاق رفت زیر کرسی و خوابید ... تب کرد چه تبی ... سرفه های بدی میکرد ... وقتی میلرزید دندونهاش بهم میخورد... افتاد به سرفه کردن ... یاد خانم ناز دوباره زنده شد ... اینبار بی بی گفت بچه مردم داره تلف میشه غلام ... بیا ببریمش مریضخونه ... شده بود به سبکی پر کاغذ .. وقتی میبردیمش چشمش خیس بود و به مجبوبه نگاه میکرد که تازه راه افتاده بود ... از مریضخونه برنگشت دکترا میگفتند سینه پهلو کرده ... ریه هاش رو عفونت گرفته بود... کم پیش ما بود ولی از خودش یه امانتی یادگاری گذاشت که هنوز یادش رو برای ما زنده نگه داشته ...


فریبا ستاری


صفحه ۳۱

خونه ما پر شده بود از بچه های قد و
نیم قد ...بچه های خانم ناز مجید و مریم بزرگتر شده بودند و به مدرسه میرفتند ...دو تا از بردارا مجبور به ترک تحصیل شدند و برای کمک کردن به مخارج خونه مشغول کار شده بودند . برادر کوچکتر هم هنوز رفتن به مدرسه رو ادامه میداد ... محبوبه دوساله شده بود کوچکترین بچه خونه بود ... ان موقع ملیحه هم ازدواج کرده بود و تا انجا که میتونست به مخارج خونه کمک میکرد... بی بی خیلی فرسوده شده بود .... نمیگذاشتیم دست به سیاه و سفید بزنه ... مریم دختر خانم ناز تا انجا که میتونست به کارهای پخت و پز خونه میرسید منم به کمک یه خدمت کاری که به خونه میامد بقیه کارهای خونه رو انجا میدادم ...

چند روزی بود که ملیحه نیامده بود و دلم نگرونش بودم ... کارهای خونه رو سپردم به مریم راه افتادم به طرف خونه ملیحه ... ملیحه در رو به روم باز کرد ... از دیدنم تعجب کرد ... توی اتاقش پر از اعلامیه هاس سیاسی بود ... پرسیدم

ـــ ملیحه اینا چیه ؟

از جواب دادن به سوالم طفره میرفت ... یکی از اعلامیه ها رو برداشتم و خوندم ...

ـــ هنوز علی دست از این کاراش برنداشته ... بی خود نبود دلم برات شور میزدا ... خواهر من تو را به روح خدا قسمت میدم بیشتر مواظب باش ... دیروز غلام تعریف میکرد که توی خیابونها بگیر و بند بوده

ـــ میدونم ... خیلی همه چیز بهم ریخته ... الان هم باید این اعلامیه ها ببرم یه جایی تحویل بدم

چشمام گرد شد ... زدم تو صورتم با دلشوره زیاد گفتم

ـــ ملیحه این کارا عاقبت نداره خواهر ... شما ها دارید با دم شیر بازی میکنیدا

ملیحه با خنده گفت

ــ نگران نباش خواهر چادر سرم میکنم...اینا رو هم زیر چادرم میگیرم ...با از روی سر نترسی که توی وجودش سراغ داشتم ادامه داد ... ای بابا چقدر تو ترسویی ! کی میاد به یه زن چادری شک بکنه ؟ دفعه اولم که نیست !

ـــ بخدا سر نترسی داری ... ببین موهای دستم از جا بلند شد ... نگاه کن

یه نگاهی به دستهای من کرد و از روی شیطنت در حالی که به دسته های اعلامیه ها اشاره میکرد گفت

ــ نمیدونی چه هیجانی داره . میای با هم بریم اینارو تحویل بدیم ؟ مقدارش زیاده اگر تو باهام بیایی مجبور نیستم این راه رو دو بار برم و بیام.

ـــ خواهر جون این کارها چیه ... علی کجاست ... چرا خودش نمیبره اینارو ...

ـــ علی یه جایی جلسه داشت باید حتما میرفت شب هم دیر خونه میاد

با نگرانی نگاهش کردم و گفتم

ــ خواهر جون میترسم

بیا بریم ترس نداره ...

دیگه منتظر من نشد تا جواب بدم سریع اعلامیه ها رو دو قسمت کرد و انها توی دو تا بقچه گره زد و چادرش رو سرش کرد و اماده شد ... من مثل ادمها مست یکی از بقچه ها از دستش گرفتم و به دنبالش راه افتادم قلبم داشت از سینه بیرون میزد .... صدای ضربه های قلبم رو میشنیدم ملیحه یه قدم جلو تر از من میرفت معلوم بود که این بار اولش نیست ... برگشت یه نگاه به من کرد و با خنده ریزی گفت

ـــ مروارید قیافه ات خیلی خنده دار شده ... نترس فقط دنبال من بیا

ـــ ملیحه اگر بابا بود و تو رو میدید در جا سکته میکرد ... الان چیزی نمونده که من نقش زمین بشم

بازم بهم خندید . دوباره گفتم

ــ باور کن ملیحه پاهام اختیارش دست من نیست زانوهام داره میلرزه

نترس چیزی نمونده برسیم ... کوچه ها رو پشت سرهم رد میکردیم تا رسیدیم در خونه قدیمی

نفسهام به شماره افتاده بود و از ترس خیس عرق شده بودم ... در رو یه پسر بچه ریز نقش باز کرد

ملیحه با صدای ارومی پرسید

ـــ مامانت کو بگو بیا امانتیش رو بگیره

پسر بچه پشت در غیب شد ... تا مادر بچه بیاد انگار یه قرن به من گذشت

خانمی بدون چادر پشت در ظاهر شد ... تا من رو با ملیحه دید گفت

کمکی اوردی ملیحه .

ـــ خواهرمه ...

ان خانم سلامی کرد و بقچه ها رو از ما گرفت و بعد از ما خداحافظی کرد و در قدیمی به روی ما بسته شد

ملیحه یه نفس راحت کشید گفت

ــ بریم خواهر کار امروز ما به خیر گذشت

هر قدر خواستم ملیحه رو نصیحت کنم بی فایده بود ...فقط از من قول گرفت که از این جریان با کسی حرفی نزنم

چند وقتی از ان روز گذشت . وقت ناهار بود تازه سفره رو انداخته بودم که ملیحه سراسیمه به خونه ما امد ...

گوشه اتاق بی حال روی زمین نشست .فقط گفت

ـــ خاک بر سرم شد ...علی رو با چند دیگه از رفقای حزبیش گرفتند

رنگ به صورتش نبود حسابی هول کرده بود ... دست رو گرفتم .مثل یک تیکه یخ سرد شده بودمریم رو فرستادم تا براش یه لیوان اب بیاره

ـــ چی شده مروارید .... یعنی چی علی رو گرفتند

ـــ صبحی یکی از رفقای حزبیش امد در خونه بهم خبر داد ...بعد هم هر چی توی خونه بود با خودش برد یه عالمه کتاب و اعلامیه ... گفت ممکنه بیان خونه رو بگردند ... قبل از اینکه بیام اینجا یه سر رفتم خونه مادرش اینا خبر دادم ... اخه برادرش هم دستش توی این کارهاست گفتم که مواظب باشند ... شوهر خواهرش که توی ارتش هست قرار شد یه خبری به من بده


ادامه دارد

فریبا ستاری

نویسنده : فریبا . ستاری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ