|  |   |  |   |

مروارید صفحه ۳۴ و ۳۵

صفحه ۳۴

.

با عجله به طرف دستشویی میدوم و در رو به روی خودم میبندم... رضا نگران پشت در ایستاده و میگه

ــ پریزاد خوبی ... در رو باز کن ببینم ... دوباره حالت بهم خورد ؟

وقتی از دستشویی میام بیرون از دیدن چشمهای نگران رضا خنده ام میگیره

ــ چیزی نیست نگران نباش هم من خوبم هم این کوچولو ...

ــ اخه تا کی باید این حال رو داشته باشی تو که هر چی میخوری معده ات قبول نمیکنه

روی مبل ولو میشم و میگم

ــ فقط بهم یه لیوان اب خنک بده خیر ببینی از جونیت مادر !

رضا میره توی اشپزخانه با لیوان اب خنک برمیگرده بهش میگم

ــ دیروز مروارید خانم میگفت بچه مون دختره !

لیوان اب رو میده دستم میگه

ــ مگه مروارید خانم علم غیب داره ؟

ــ نه ولی میگه از روی قیافه ادم میتونه بفهمه ... یادته یه روز هنوز خودم هم نمیدونستم مروارید خانم بهم گفت که از صورتم پیداست؟ همین حرفشو باعث شده که با هم برای ازمایش بریم .... ان موقع هم گفتی مگر مروارید خانم علم غیب داره

رضا با مهربونی دستی به شکم برامده ام میکشه میگه

ــ برای من که فرقی نداره دختر یا پسر فقط از خدا میخوام که سالم باشه

ــ ان روزی که دکتر جواب منفی بهمون داد انگار دنیا برام به اخر رسیده بود ولی یادمه مروارید خانم گفت امیدم رو نباید از دست بدم .میدونیه چیه من فکر میکنم اتفاقات خوب وقتی پیش میاید که ادم انتظارش رو نداره

رضا باز سر شوخی باز شده و میگه

ــ باشه قبول کردم این امامزاده مروارید خانم شما دست رد به سینه هیچ کسی نمیزنه ...





زندگیمون ان ارامش فکری رو که میخواستم پیدا کرده همه چیز خوب پیش میره میفهم که چرا بعد از اینکه محبوبه توی زندگی مروارید خانم امد چطور با قدمش زندگی انها رو هم سر وسامانی داد

تمام زمستون رو به دستور دکترم خونه موندم کلی بهم سفارش کرده که باید در استراحت کامل باشم تو دلم میگم ...کور از خدا چی میخواد دو چشم بینا ...

خیلی وقت هست که اشپزی نمیکنم مرتب از هر طرف برامون غذا میرسه یا مادر رضا یا خواهرش و یا زن برادر خودم , هر روز یکی از انها با یه قابله غذا پشت در خونه مون هستند از لطف مروارید خانم هم , دلی سیری از عزا با شیرینیهای خوشمزه خونگیش در میارم ... رضا هم این وسط حسابی به خودش میرسه و میگه اگر میدونستم , زودتر از اینا کار دستت میدادم ...

سر به سرش میزاره به چشم به شکمش نگاه میکنم و میگم

ــ رضا داری چاق میشیا ...

یه دست روی شکم خودش میکشه و میگه

ــ باید تعادل بر قرار بشه ... به این میگن برابری زن و مرد...


فریبا ستاری

صفحه ۳۵

تا دو ماه دیگه باید خیلی کارها رو انجام بدیم ... دیروز رضا رفت رنگ خرید تا اتاق بچه مون رو رنگ بکنه ... گفتم صورتی کم رنگ بگیره ... وسایل سیسمونی رو بردارم گفته میخواد بخره ... هنوز این بچه از راه نرسیده ولی مادر رضا و خواهرش جعبه های کادو شده رو کنار حال رو هم چیدند و از ما قول گرفتند تا روزی که بچه رو به خونه نیاوردیم انها رو باز نکنیم

بهار قشنگی هست به گفته دکتر اواخر خرداد باید اماده باشیم .

امروز میخوام یه سری به مروارید خانم بزنم کمی حال نداره . محبوبه بیشتر اوقات انجاست . چه خانم مهربونی هست . مروارید خانم خیلی از دامادش تعریف میکنه همیشه میگه خدا رو شکر که محبوبه عاقبت به خیر شد اگر یه روز چشمهامو برای همیشه ببندم میدونم که محبوبه چیزی توی زندگیش کم نخواهد داشت ...



بالاخره روز معود رسید

دنیای من و رضا کامل شد ...

زایمان طبیعی نبود ... چند روز بیمارستان بودم ... اسم دخترمون رو صدف گذاشتیم ...

وقتی میام خونه همه چیز اماده هست اتاق صدف چقدر زیبا تزیین شده اشک توی چشمهام جمع میشه . مادر رضا منو بغل میکنه و میاره رو مبل میشونه و میگه مامان خوشگل شما اینجا بشینید کارتون دارم ... بعد از توی کیفش بک بسته میده دستم وقتی بازش میکنم نمیتونم جلوی اشکهامو بگیرم صورتش رو میبوسم و با گریه خوشحالی میگم

ــ مرسی خجالتم دادید

رضا میاد گردنبند رو از من میگیره و میگه

ــ این گردنبند مادر بزرگمه ... وقتی که من به دنیا امده بودم به مادر داده بوده

بعد صورت مادرش رو میبوسه و کمکم میکنه تا ان را به گردنم بیندازم

توی دلم میگم کاش مادر من الان اینجا بود و در خوشحالیم شریک میشد .

رضا رو میکنه به مادرش میگه

ـــ مامان بزرگ میشه این کادو ها رو بازشون کنیم

روی مبل نشسته ام و رضا را نگاه میکنم که چطور با خنده های کودکانه هر کدوم از بسته ها رو باز میکنه

صدف توی تخت تازه اش خواب هست و مادر رضا هم دروبین در دست داره و از کارهای رضا فیلم یادگاری میگیره

به اخرین بسته که میرسه میگه

این کادو مال شماست پری خانم ... از طرف من

یک بسته کادو کرده بزرگ ...وقتی بازش میکنم از دیدن نقاشی صورت مروارید خانم اشک توی چشمهام جمع میشه ...

رضا میگه

ــ میدونستم که تو عاشق این نقاشی هستی برای همین از مروارید خانم اجازه گرفتم و دادم تا از روش یک کپی بکشند

فریبا ستاری

ادامه دارد

نویسنده : فریبا . ستاری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل