|  |   |  |   |

راهِ درست...

پدر عمر وارد اتاقش شد با چشمانی که زیر خشم ابروهایش گم شده بودند. گفت: تاکی می خواهی همین طور ادامه بدهی کور شدی،
برو به این سر و صورتِ بی ریختت یه هوایی بده تا لاقل تار روی سرت نشینه.
از الان گفته باشم روی این سگا رو هم خط بکش، تا آخر عمرت.
در همان محله علی نیز سگا داشت، کمی که زیاده روی می کرد پدرش به او می گفت: پسر ِ عزیز تر از جانم!، وقت داری یه ذره با هم توپ بازی کنیم. بابا یه ذره صبر کن تا سگا را خاموش کنم، اونوقت بریم. او طعم توپ بازی را به دلخواه که چشید، رفته رفته از سگا دورتر و دورتر شد تا که به باشگاه رفت و سگایش را در کارتن ته انباری گذاشت. اوحالا یک بازیکن مشهور است و پدرش به اومی بالد.
عمر نیز روی کلام پدرش حرف نزد، او طول سیم دسته را ارتقا داده بود و زمانی که پدرش او را از بازی بلند می کرد به حیاط می رفت و بازی اش را ادامه می داد. عمرِ بزرگ تر سبیلش که کلفت تر شد و قد و قامتی به هم زد.
به حیاط خودشان راضی نمی شد، او شبانه به خانه ی مردم می رفت.

نویسنده : آرمان خواجوی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل