|  |   |  |   |

مروارید صفحه ۲۲ و ۲۳

صفحه ۲۲


تابستان گرمی هست اسمون هم خسیس شده دریغ از ذره ای بارون برای لب تشنه خاک... میام توی حیاط کمی اب به باغچه میدم طرفهای عصر با رضا برای قدم زدن به بیرون میریم ...تو فکر حرفای ان روز هستم زندگی کبری و مروارید خانم با ان همه سختیهایی که در زندگی داشتند در ان خانه های بزرگ با دیوارهای بلند اتاقهایی با پرده های کشیده صدای زنهایی که در سکوت حقشان زیر پا پایمال میشد ولی با تنی پاک در سکوتی تلخ سختیهای زندگی را تحمل میکردند و تنها کسانی که درد انها رو میفهمید همجنس خودشان بوده است و تنها دست کمکی که به طرف انها دراز میشده دستی از جنس خودشان میتوانست باشد...

به طرف پارکی که در نزدیکیهای خونه ماست میرویم دستم برای احتیاط در دست رضا است . وضع پیاده رو ها خیلی خراب شده .هر روز به یه دلیلی مشغول کندن انها هستند

رضا میگوید مواظب باش زمین نخوری نمیدونم چرا شهرداری فکری به حال این پیاده رو ها نمیکند

به شوخی میگم ....خودم فردا به شهردار یه زنگی میزنم و مورد بازخواستش قرار میدم

میحنده و ادامو در میاره ...

ــ الو اقای شهردار تشریف دارند

وقتی رضا صداشو مثل زنها میکنه حرکتهاشم تحت تاثیر قرار میگیره خانمی که از کنار ما رد میشه از اطوار ریزی رضا خنده اش میگیره

ــ رضا بابا دست بردار مردم دارند بهت میخندندا ... این اطوارها چیه میریزی وسط خیابون ...



هر قدم که به پارک نزدیک میشیم هوای پارک به خاطر ان درختان کهن و قد به اسمون رسیده اش خنک تر میشه . زیر سایه های درختان پارک که به طرف زمین بازی بچه ها میره قدم میزنیم کنار زمین بازی بچه ها روی نیمکتی می نشینیم ... بچه دنبال هم میکند گاهی صدای خنده بچه ها که با بالا رفتن تاب به خاطر هیجان انها هست لبخندی بر روی لبهای رضا میاورد ... پدر و مادرها در کنار کودکان خود در شادی انها شریک میشوند ... من و رضا ناظر این تابلوی زیبا هستیم ...

رضا می پرسه

ــ از خانم صیف پور چه خبر حالش خوبه

ــ اره خوبه چند روزی بود که مهمون داشت خواهرش و خواهر شوهرش امده بودند پیشش

رضا عینکش رو از چشمش بر میداره و با دستمالی که از جیبش دراورده تمیز میکنه چشمش دنبال پسر کوچکی هست که دست پدرش رو گرفته و با ان یکی دستش به بستنیش گاز میزنه ... با خودم میگم چقدر موهای رضا سفید شده ... هر روز خوش تیپ تر میشه

خب تعریف کن خونه ش چه خبر بود

ــ خب از کجاش بگم اینقدر این سه زن ماجراهای عجیب داشتند که نمیدونم کدوم رو برات تعریف بکنم

از مروارید خانم بگو . بعد از دست دادن خواهرش اسمش چی بود

ــ خانم ناز

ــ اهان خانم ناز بچه هاش چی شدند ...


فریبا ستاری

صفحه ۲۳


ــ اهان خانم ناز بچه هاش چی شدند ...

ــ اونطور که مروارید خانم تعریف میکرد تا چند سالی اون مواظب بچه ها بود تا مریم کمی بزرگ تر میشه و مجید هم به مدرسه میره ...

زندگی پر از مشغله ای داشتند پدر مروارید خانم انقدر ضعیف شده بوده که به سختی غذا میخورده... از قضا زخم معده ای که داشت به علت توجه نکردن به سرطان تبدیل میشه میگفت انقدر پدرش لاغر شده بوده که راحت میتونستند بغلش کند ... میدونی غم از دست فرزند خیلی زیاده هر پدر و مادری رو داغون میکنه

داغ خانم ناز پدرش رو از بین میبره ان طور که مروارید خانم تعریف میکرد خیلی غصه میخورده روزهای اخر عمر پدرش با قاشق چای خوری به زور بهش سوپ میخورنند... از طرفی هم مادرش انقدر شکسته شده بود که توان انجام کارهای خونه رو نداشته ملیحه خواهرش دیبلمش رو گرفته بود مشغول تدریس توی یه دبستان شده بود و اصلا زیر بار ازدواج نمیرفته... سه تا بردار هم که پشت سر هم به دنیا امده بودند کار بی بی رو سخت تر میکردند خونه پر بوده از بچه های قد و نیم قد .وقتی پدر مروارید خانم فوت میکنه او هم برای گذران امور خونه دور چشم غلام مشغول کار میشه ... خیاطی و گلسازی و حتی کنار دست عمه اش شروع به بافتن قالی میکنه ... خیلی روزگار بهشون سخت شده بوده در واقع مخارج زندگی ان همه بچه به عهده مروارید خانم و خواهرش ملیحه بود تا اینکه برادرها کمی بزرگتر میشند و گوشه مخارج زندگیشون رو میگیرند

ــ عجب زندگی داشتند زنهای قدیم ... میدونی پری زنهایی مثل مروارید خانم یا مادرهای ما و مادر بزرگهای ما در تنگهای زندگی قدرت اداره زندگیشون باعث میشده که زندگیها از هم پاشیده نشه ...

راستی خواهر ملیحه خانم چطور زنی بود

ـــ ملیحه خانم رو من زن اگاهی دیدم ...زیاد از خودش تعریف نکرد ...ولی اینطور که به نظر میامد از زندگی خودش راضی بود ..چطوری بگم دنبال هدفی که در زندگی داشت رفته بود ...درس خونده بود ...ان موقع گرفتن دیبلم کار هر دختری نبود .بعد توی یه مدرسه فرانسوی مشغول تدریس شده بود خیلی دیرتر از بقیه ازدواج کرده بود ...فکر میکنم که ازدواجشون از روی عشق و علاقه بوده ...شاید یه روز از مروارید خانم درمورد خواهرش بپرسم

رضا یه نگاهی به من میکنه و میگه

ـــ ای شیطون خیلی داری توی زندگی مردم کنجکاوی میکنیا

خنده ام میگیره از رضا یه نگاهی بهش مبکنم و میگم

ـــ نه اینکه تو از من چیزی نمیپرسی

ـــ پاشو بریم که خیلی گرسنه هستم سر راه هم کمی بستنی و فالوده بخریم که بدجوری هوس کردم
منم به عنوان جایزه برات عاقبت اقدس خانم رو تعریف میکنم

به خنده میگه ولی من خیالهای دیگه برات کردم بزار برسیم خونه ... بعد از شروع میکنه به خندیدن

ــ هیوهاهاها هیوهاهاها ...

بازم باعث خنده دو تا زن چادریی میشه که از رو برو به ما نزدیک میشن

دستشو میگیرم و میکشم

ــ بابا رضا جون این کارا چیه میکنی خل شدیا !!!!


ادامه دارد

فریبا ستاری

نویسنده : فریبا . ستاری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل