|  |   |  |   |

میرزا و همسایه اش

قالی همسایه که گلستان شد. میرزا قالی اش را به ترکه بست تا روی همسایه اش از درخشش نقش و نگار های قالی اش کم شود.
زمانیکه با ترکه ی خشک نگاهش برکه ی قالی اش را خشکاند، گل های قالی اش، پژمرده به کبود ی هجرت کردند.همسایه اش، اوضاع او را که دید. خنده ی بی ریختی کرد و به او گفت: میرزا به گمانم! قالی ات گورستان خوبی برایت می شود، اما هر چی نباشه ما همسایه ایم اگه کمکی چیزی خواستی رو ما یکی حساب کن، تمسخرانه ما هستیم گفت و رفت.بی آن که بداند، زمین های کل آبادی از یک برکه آب می خورند.

نویسنده : آرمان خواجوی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل