|  |   |  |   |

مجرم کردن پادشاه...!

روزی دیگر طاقت کم فرمان به سر آمد. او که از عشقش تاس و فرسوده شده بود پیش مطیع آمد. می گویم مطیع، تو دیوانه ای که با دشنام عشقت کام می گیری و آزار و اذیتش را نشانه ی توجه او به خودت می دانی.
من که دیگر نمی توانم .
کم فرمان یک دنده نباش صبور باش و لذت ببر.
داستان تحویل من نده، این را بگو، مرا در داد خواهی پیش قاضی کمک می کنی یا نه. مطیع لبخندی زد و گفت: داد خواهی پیش قاضی برای مجرم کردن پادشاه. اگر آسمان به زمین بیاید آن وقت شانس با تو یار است و حکم برای تو صادر می شود.

نویسنده : آرمان خواجوی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل