|  |   |  |   |

کفشدوزک


کفشهایم کو؟!
آنها باید یک جایی همین اطراف باشند.حتمأ همین گوشه و کنارها هستند و وقتی که پیدایشان کنم چقدر خنده ام می گیرد که چرا تا به حال آنجا را نگشته ام. آری باید بیشتر بگردم باید کمی مخم را به کار بیندازم. باید فکر کنم و ببینم آنها را کجا گذاشته ام. احتمالأ داخل همین اطاق هستند،جایی در زیر تخت یا بالای کمد یا...... اما من همه جا را گشته ام.حتی قفصه ی کتابهایم را صد بار بهم ریخته ام و تمام رختخوابهایم را زیر و رو کرده ام. ولی خبری از کفشهایم نبود که نبود. انگار مثل کلاغ بال در آورده اند و پریده اند به آسمان. دیگر کم کم دارم خل می شوم.با خودم می گویم مگر ممکن است کفشهایم بی خودی غیب شوند؟ فکرکن، ببین آنها را کجا گذاشته ای ؟ و خودم به خودم جواب می دهم : خوب! معمولأ کفشها را کنار در از با در می آورند و می گذارند.
همان جا باشد اما باز خودم به خودم نهیب می زنم و می گویم: نه هر کفشی را! آنها کفشهای نویی بودند که تو دلت نمی آمد بپوشی، چه برسد به این که کنار در جایشان بگذاری.
آنوقت دلم برای کفشهای نویم می سوزد و بوی سوختگی مثل غبار از دلم بیرون می زند: آه! تمام وام تحصیلیم را یک جا دادم و یک جفت کفش را خریدم و وقتی که صاحب مغازه کفشها را داخل جعبه گذاشت و به دستم داد، دیگر سر از پا نمی شناختم. اصلأ نفهمیدم کجا رفتم و چکار کردم و چطور به خانه رسیدم؟ همیشه همین گیج بازی ها، کار دستم داده است انگار روز به روز خنگ تر می شوم. حسین آقا هم همین را می گوید.
هر بار که پیشم می آید کلی نصیحتم می کند و اتاق بهم ریخته ام را مرتب، می کند. شاید همین الان هم از راه برسد. صدای پایش پله ها را پشت سر می گذارد و دستش در را باز می کند و همان طور که در میان چار چوب ایستاده است بگوید:پسر جان ! تو که داری خودت را می کشی !
و من سرم را از روی انبوه جزوه های درهم و بر هم روی میز بلند می کنم و با لبخند می گویم: چکار کنم حسین آقا ؟! اگر درس نخوانم از یقیه عقب
می افتم . و حسین آقا می گوید: ببین عزیزم من یک پسر عمو داشتم که مثل تو دانشجوی پزشکی بود. اما از بس درس خواند و به مخش فشار آورد، هیچ وقت دکتر نشد.ومن می گویم چرا ؟ و حسین آقا می گوید: چون عاقبت کله اش پر شد و زد به سرش. خل شد. جوان بیچاره کارش به جای رسید که به جای بادمجان، کفش هایش را پخت و خورد.
و من میترسم از این که خل شده باشم وکفش هایم را خورده باشم. تصمیم می گیرم کمتر درس بخوانم و بگذارم جزوه هایم روی هم تلمبار شوند و باد بخورند و پنجره اتاقم را باز می کنم تا هوا عوض شود و تمام تار عنکبوت هایی را که چار چوب پنجره را گرفته اند پاره می کنم رفلکس های عصبی ام را امتحان می کنم و خیالم که راحت شد شاید سری هم به پارک بزنم. همان پارک همیشگی. پارک روزهای ساکت جمعه. آه ! یادش بخیر وقتی که بی دغدغه کفش های کهنه ام _ بی آنکه اصلآ وجودشان را حس کنم _صبح های جمعه بلند می شدم و کتابهایم را زیر بغلم می زدم و به پارک می رفتم و در زیر درختان لخت و دراز و لندوکی که کلاغ ها مثل برگ های سیاه روی شاخه هایشان چسبیده بودند و جیغ جیغ می کردند، قدم می زدم و یک مسیر ساده را هی می رفتم و می آمدم و همه چیز چقدر دلچسب، مثل یک برنامه منظم درسی برایم سپری می شد و چه خوش می گذشت. اما یک روز جمعه ، سر و کله او پیدا شد. آنهم درست همان وقتی که من داشتم همه آن کارها را از اول تکرار می کردم. آرام از پشت شمشاد ها بیرون آمد و همان طور سر توی کتاب راه افتاد طرف من و آهسته و نرم از کنارم گذشت. دختری بود: ساده و نجیب و آنقدر زیبا که حتمآ نسخه ی زیراکسی اش پیدا نمی شد. دلم پائین ریخت و از آن به بعد زندگی ام آرامش خود را از دست داد و مثل یک گلوله نخ در هم گره خورد. فعلآ هم که در عذاب گم کردن کفشهایم دست و پا میزنم و کلافه شده ام از بس که دنبالشان گشته ام. آخر پس آنها را کجا گذاشته ام؟ کم کم دارم فکر می کنم ....اما نه نباید نا امید شد. اگر بخواهم باز هم او را ببینم باید حتمآ کفشهایم را پیدا کنم. راستی، در مسیری که از کفش فروشی تا خانه آمدم .....سری هم به سلف سرویس دانشگاه زدم و نهار خوردم، اما.... اما نه، آنها را آنجا جا نگذاشته ام. یکبار با خودم فکر کردم شاید کفشها در سلف سرویس جا مانده اند و آشپزها آنها را داخل خورش بادمجان ریخته اند و به خورد بچه ها داده اند اما وقتی که این را از آشپز دانشگاه پرسیدم، طوری به صورتم خیره شد که انگار به او فحش ناموسی داده ام و کم مانده بود با ملاقه ای که در دستش بود بکوبد توی سرم. نمی فهمم کجای این حرف برایش ناراحت کننده بود؟ خوب توی غذای سلف سرویس همه چیز ممکن است پیدا شود .
خود من یکبار یک استخوان اسفنوئید* لای سبزی پلویم پیدا کردم . البته دوستانم می گفتند این از خوش شانسی من بوده است که درست شب امتحان سرو کردن ، چنین استخوان کمیابی را پیدا کرده ام .
شاید هم راست بگویند چون خودم هم گاهی وقتها باورم می شود که آدم خوش شانسی هستم .
مثلآ همین آشنا شدن من با حسین آقا ، حتمآ از روی خوش شانسی ام بوده است . داشتم توی پارک قدم می زدم و سرم حسابی گرم درس خواندن بود طوری که حتی صدای خش خش برگها را هم نمی شنیدم که یکباره چشمم افتاد به ماشین حسین آقا که زیر درختها پارک شده بود . یک کمپرسی باری بود و وقتی شماره پلاکش را دیدم دهانم از تعجب باز ماند و بعد بی اختیار زدم زیر خنده و حالا نخند و کی بخند . آنوقت حسین آقا را دیدم که بطرف ماشینش می رود. به او گفتم : آقا ! این ماشین شماست ؟ و حسین آقا گفت : آره چطور مگه ؟! و من همانطور که خنده ام بند
نمی شد گفتم: می خواهی یک چیز جالب بشنوی؟ شماره پلاک ماشین شما درست مثل شماره دانشجویی من است و حسین آقا که از پله های ماشینش بالا رفته بود و داشت روشنش می کرد، لبخندی زد و گفت: پس بپر بالا تا برسانمت و مرا تا دم در خانه ام رساند . بعد من حسین آقا را دعوت کردم تا باید بالا و با هم چای بخوریم و وقتی که استکانهای خالی را روی میز گذاشتیم ، حسابی با هم رفیق شده بودیم . حسین آقا راننده شهرداری است و آن ماشین باری ای هم که دارد مخصوص جمع کردن
زباله های سطح شهر است . خیلی آدم نازنینی است . کاشکی الان هم اینجا بود تا کمکم می کرد کفشهایم را پیدا کنم . شاید همین الان هم از راه برسد و همانطور که میان چار چوب ایستاده است بگوید: پسر جان ! تو که داری خودت را می کشی ! و من با نگرانی می گویم چکار کنم حسین آقا ؟ اگر همه جا را بهم نریزم که کفشهایم را پیدا نمی کنم. آنها کفشهایی نو و زیبا بودند و رنگشان مثل رنگ پرهای کلاغ، سیاه سیاه بود ، در ضمن آنقدر محکم دوخته شده بودند که می شد روزی صد بار با آنها پله های بی پایان تالار ابن سینا را پائین و بالا بروی و صدها جمعه یک مسیر ساده را در پارک با آنها قدم بزنی بی آنکه پاره شوند یا کفشان ترک بردارد و حسین آقا
می گوید : ببین عزیزم من یک پسر عمو داشتم که مثل تو دانشجوی پزشکی بود و همیشه از این گو لو بازی ها در می آورد اما بالاخره یک روز آدم شد و به زندگی اش سر و سامانی داد و من می گویم: چطور؟!
و حسین آقا می گوید :خیلی ساده ! ازدواج کرد. و من تصمیم خودم را
می گیرم و می زنم به سیم آخر. قدمهایم را تند می کنم و به طرفش میروم. از روی چمنها می گذرم و انقدر دستپاچه شده ام که دو کلاغی که روی زمین ، میان من و او نشسته اند می ترسند و می پرند به هوا. یکدفعه می بینم که رو در رویش ایستاده ام و دلم دارد مثل وقتی که سر جلسه امتحان نشسته ام می زند. دیگر صبر نمی کنم و می گویم :
خانم می بخشید اجازه هست با شما ازدواج کنم ؟سرش را از روی کتابش بلند می کند و مستقیم به صورتم خیره می شود . نفسم بند می شود . بعد سراپایم را یرانداری می کند و لبخند می زند .
قند توی دلم آب می شود و من هم بی اختیار لبخند می زنم .بعد خم
می شود و گل سفیدی را از بوته ای می چیند و طوری که انگار بخواهد
بچه ای را خر کند به من می دهد و راهش را می کشد و می رود.
مثل یک تکه یخ وا می روم و مبهوت مانده ام که یعنی چه ؟ که چشمم به گل می افتد . از لای گلبرگهای سفید آن یک کفش دوزک قرمز با خالهای ریز سیاه بیرون می آید . دلم فرو می ریزد و نگاهم تند بر روی کفشهایم می لغزد. وای !! می فهمم که دخترک از کفشهایم بدش آمده است و با این کارش می خواهد بگوید اول یک جفت کفش درست و حسابی برای خودت دست و پا کن و بعد بیا و بفکر ازدواج کردن بیفت . از خجالت سرخ می شوم و از کفشهایم نفرتم می گیرد. خیال می کنم تمام غرور جوانیم شکسته شده است و دلم می خواهد بمیرم .
اصلآ دلم می خواهد خود کشی کنم.یعنی اگر همان فردایش وام تحصیلی را نداده بودند حتمآ خود کشی می کردم . تا اندازه ای هم حسین آقا به دادم رسید چون درست سر بزنگاه وارد شد و در میان چار چوب که ایستاده بود گفت:پسر جان تو که داری خودت را می کشی !!
و من در حالی که لبخند می زنم حلقه طناب را از دور گردنم باز کردم و از روی چار پایه پائین پریدم و گفتم: نه حسین آقا، دارم قدرت عضلات گردنم را امتحان می کنم. بعد حسین آقا داستان پسر عمویش را برایم تعریف کرد که دانشجوی پزشکی بوده و یک روز از بس که دیگران برایش پاپوش درست می کنند ،خسته می شود و تصمیم می گیرد خودش را بکشد ، برای همین تمام جزوه های درسی اش را بر می دارد و به خارج از شهر می رود و در یک بیابان پرت ، جایی که محل ریختن زباله های شهر بوده جزوه هایش را روی یک تپه ی بزرگ زباله می ریزد و کبریت را می کشد زیر آنها و خودش و جزوه هایش و زباله ها را با هم می سوزاند و من چقدر ناراحت شدم. انگار دود سوختن زباله ها به چشمم رفت که اشکم سرازیر شد و از
خود کشی منصرف شدم. اصلآ از مردن بیزار شدم . مثل موقعی که وارد سالن تشریع می شوم،بوی مرگ در دماغم پیچید . آخر آنجا همیشه پر از جنازه های سیاه و باد کرده است و آدم هر وقت به آنجا می رود یاد قبرستان می افتد . یکبار هم جنازه مردی را به آنجا آوردند که صورتش پوشیده بود اما پاهایش از زیر ملافه بیرون آمده بود و کفشهای کهنه و پاره
پوره اش پیدا شده بود. آنهم کفشهایی که چقدر شبیه کفشهای من بود. همانطور که داشتند او را به سرد خانه می بردند با خودم فکر کردم لابد اگر کفشهایش نو بود به این روز نمی افتاد. راستی وقتی کفش های کسی نو باشد ، مگر مریض است که خود کشی کند . اما حالا با این کفشهای کهنه،
تکلیف من چه می شود؟ یکبار تصمیم گرفتم که به آن دختر بگویم ، ناراحت نباش ! عوضش وقتی که دکتر شوم آنقدر پول در می آورم که می توانم یک کار خانه کفشدوزی بخرم . اما بعد پشیمان می شدم چون که این درست مثل «بزک نمیر بهار میاد» است . تازه اگر پول هنگفتی بدست آوردم بهتر است یک کار خانه حشره کش سازی بخرم و همه کفشدوزکهای دنیا را از بین ببرم تا دیگر برای کسی پاپوش درست نکنند . اما.... حالا کاری ندارم بکنم جز اینکه دنبال کفشها بگردم . ولی کم کم دارم نا امید می شوم . دیگر جایی نمانده است که نگشته باشم . حتی داخل تابلوی اعلانات دانشکده اطلاعیه زدم تا اگر کسی کفشهایم را پیدا کرد خبرم کند .
نشانی کفشهایم را هم نوشتم . نوشتم که آنها کفشهایی سیاه رنگ بودند ، به رنگ پرهای کلاغ و در ضمن آنقدر محکم دوخته شده بودند که
می شد با آنها تا ابر راه رفت و یا هر راهی را تا ابر رفت و یا راههایی را رفت که هیچ کس نرفته است و یا می شد با آنها طوری راه رفت که هیچ کس نرفته است.یعنی می شد با آنها راهراه راه رفت و یا .... اصلآ چه می دانم می شد با آنها ازدواج کرد. اما بقیه دانشجوها زیر اطلاعیه ام متلک نوشتند و به ریشم خندیدند . دیگر کم مانده است که کارم به جاهای باریک بکشد . امروز وقتی که استاد مسیر شریان های فلبی را از من سوال کرد ، مثل بلبل جواب دادم: شریان! این شریانها در اصل از پاشنه کفش منشأ
می گیرند اما پس از گذشتن از قسمت خلفی فوقانی ماشین حسین آقا به سوی کلاغ می پیچند و در آنجاست که شاخه ای هم به کفشدوزک
می دهند . یکباره دیدم ،همه اهل کلاس دارند از خنده غش می کنند و سی صد ،چهار صد جفت کفش برایم زبان در می آورند . دوستانم
می گویند : پسر تو چرا اینقدر گیجی ؟ این را راست می گویند . تازگی ها همه می گویند !تو چرا اینقدر سر به زیر شده ای ؟ این را هم راست
می گویند چون مرتب به کفشهای آنها خیره می شوم . می ترسم کفشهای من را پوشیده باشند . نمی دانم ....نمی دانم ، فعلآ کارم شده است این که در اتاقم بنشینم و غصه بخورم . سرم را روی میز بگذارم و
بی اعتنا به جزوه های در هم و برهمی که دورا دورم ریخته اند به فکر فرو بروم .صبح ها باد به آرامی از پنجره ی اتاقم داخل می زند و تارهای عنکبوتی را که چار چوب پنجره را پر کرده اند می لرزاند . نزدیکیهای ظهر یک کلاغ پیر، خسته و مانده از روی تمام بامهای شهر رد می شود و مستقیم
می آید کنار پنجره ام می نشیند و تا غروب یکدم زل می زند تو چشم هایم . و شب که می شود برای شام خورش درست می کنم و بادمجانهایی را
که مزه چرم می دهند می خورم و بعدش هم روی تخت دراز می کشم و به استخوان اسفنوئیدم نگاه می کنم که دور لامپ پر پر می زند و سرش را به آن می کوبد . می ترسم به همین زودیها دیوانه شوم . حسین آقا پیشنهاد می کند برای این که کمی هوا بخورم و از این فکر ها در بیایم با او سوار ماشین شوم و به خارج شهر برویم . با هم به بیابانی پرت می رسیم که محل ریختن زباله های شهر است . دشت وسیعی است که گله به گله ،
تپه های کوچک و بزرگ زباله در آن سبز شده اند و کلاغ ها مثل ابری سیاه روی آنها می چرخند و جیغ جیغ می کنند . حسین آقا زباله هایی را که بار ماشین است خالی می کند و برای این که دل مرا خوش کند می گوید: دلت می خواهد تو آنها را آتش بزنی؟ و من بدم نمی آید کبریت را از حسین آقا می گیرم و می کشم به زیر زباله ها ، آتش شعله می کشد و حرارت آنقدر زیاد می شود که همه کلاغ ها فرار می کنند . بعد همان طور که با
حسین آقا ایستاده ایم و تماشامی کنیم ،کفشهایم را می بینم که میان زباله ها افتاده اند و دارند جزغاله می شوند . داد می زنم : حسین آقا ! کفشهایم.... و می خواهم برای نجات آنها به میان آتش بپرم که حسین آقا دستم را می گیرد .

بغض گلویم را فشار می دهد و اشک از چشمهایم بیرون می زند. حسین آقا می گوید: پسر جان ! تو که داری خودت را می کشی! و بعد نصیحتم می کند و می گوید : ببین عزیزم ! من یک پسر عمویی داشتم که مثل تو دانشجوی پزشکی بود و یک روز کفشهای نویی را که خریده بود از دست داد . اما اصلآ غصه نخورد چون فکر کرد در یک چنین بیابانی همان لنگه کفشهای کهنه خودش هم غنیمت است .نمی دانم چرا برای اولین بار از حرفهای حسین آقا خوشم نمی آید؟ و در حالی که با پشت دست اشکهایم را پاک می کنم با خودم می گویم ! هیچ کفش کهنه ای غنیمت نیست . آدم اگر با پاهای برهنه راه برود بهتر از این است که کفشهایش کهنه باشد و ناگهان فکری به سرم می زند . تصمیم می گیرم همین فردا کفشهای کهنه ام را دور بیندازم و با پاهای برهنه به پارک بروم و آن دختر را ببینم و از بوته های بی شمار آن پارک یک گل سرخ بچینم و به او بدهم . گل سرخی که از لای گلبرگهای آن یک پروانه سفید باخالهای ریز سیاه بیرون بیاید نه یک کفشدوزک مضحک.!!

*استخوان شب پره ای که قسمتی از جمجمه انسان است.

نویسنده : افسانه عباسی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل