|  |   |  |   |

طبیعت انتقام می گیرد...!

فضای برهنگی در طبیعت حکفرمایی می کرد.
در روز های کوتاهی که سوز زمستان بیشتر از هر موقع دیگری حس می شد. خاک خود رابا برگ ها و اهالی دهکده ی «عالم» خود را با شاخه های درختان گرم می کردند.
عریان درختان... مستور آدمیان...
همچنان باد لباس آن ها را می دزدید و دست و پاهایشان به وسیله ی آدمیان بریده می شد. کم رنگ شدن فروغ زعفرانی رنگ، آدمیان را بیش از پیش به جان جنگل انداخت.
کلمه ی وجود ، دیگر برای سبز پوشانی که خود را به نیمه ی درختان رسانده بودند، مفهومی نداشت. آن ها از ریشه کنده یا زیر پای برف له می شدند.
ناگهان!
غرشی سهمناک همگان را به وحشت انداخت و رقص هوس گرانه ی شعله های آتش در ژرفای جنگل نمایان شد. دود شدن بیشه داشت رنگ مشکی را به ملاقات رنگ آبی می فرستاد.
همه جا تاریک .. سرد... همه جا روشن ... گرم....
عالم تنها پنجره ی نگاهش رو به آسمان بود . اما جوابی نمی شنید.. نفرینی همرنگ آتش از جنگل برای عالم، غوطه ور شدن جسد ها، فریادی بی فریاد رس و هرگز نم نم اشکی دل سوز نیامد. وهرگز بند نیامد تا شاید بار دیگر مواد مذاب بسازند تا آدمیان بدانند طبیعت انتقام می گیرد... !

نویسنده : آرمان خواجوی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل