|  |   |  |   |

انجماد کلام

خورشید رنگ پریده در پرتگاه کوه های هزار مسجد آویزان بود. سایه ها دراز شده بودند و غروب روی سر کوچه چتر انداخته بود. باد خنکی از انتهای کوچه می آمد. برگ های پاییزی سرگردان، بهم تنه می زدند و می گریختد. رویایی تلخ به مهمانی سرش آمده بود و عنکبوت وار در تمام جمجمه اش تار می زد. تنش کرخت بود و سردی گنگ و وهم آوری زیر پوستش حس می کرد. چشم هایش دوخته شده بود به ابرهای خاکستری دور و خاطره اش لبریز شده بود از انجماد کلام.

لحظه ای چشم هایش را از ابرها گرفت، کوچه مثل یک بغض به گلویش چسپید. خرناسه در حجنره اش فریاد کرد. از انحنای کوچه خودش را جلو کشید و به اندازه ی روحی در سیاهی سکوت دراز شد. کلید را انداخت به در و تنش را که در آشوب چشم هایش خیس شده بود به حیات آورد. تاریکی آسمان توی حیات ریخته بود. رفت کنار پاکرد پلکان اتاق تنهایی اش و در شب که لم داده بود روی موزایک های ناهموار، غرق شد.

نویسنده : علی ناصری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل