|  |   |  |   |

نجس زدایی از شهر

یک روز پیک نیکی است. بساط آتش و کباب برقرار است. در سایه روشنی از درخت و جنگل و رود، گیلاسهایی که پر میشوند و خالی. و برگهایی که سبزتر. گلها ارغوانی تر و گلگون و رنگین تر. رود پرجنبش تر و پیرامونی زنده تر. و عقلی که در حسابش رفته رفته می ماند. در فاصله چند قدمی از خویشان تا فرسنگها فاصله میگیرم، تا در میان چند ولگرد بیارامم.
ولگردها آنقدر میفهمند که به حریم ما پا نگذارند و از اینرو با تردید به من مینگرند. چرا که حریم را شکسته ام و به آنها خود را رسانده ام. با این همه خیلی زود خودمانی میشویم. صدای غرولند ها میآید که چرا از سهم کبابم به دهان دوستان جدیدم میگذارم. اما من ترجیح میدهم بیشتر گیلاسهایم را پر و خالی کنم، همچنانکه با آنها گرم میگیرم. چهره های مهربانی دارند در عین حال که افسردگی در هر گوشه ای از آن چهره‌ها نشانی از خود بر جا گذاشته است. چشمان نجیبی دارند. ولی گویی خود را شرمنده حس میکنند و حتی خجالتی. آنگاه که به چشمانشان برای لحظه‌ها یی چشم می اندازم آنها را از من بر میگیرند. تاب نگاه در نگاه را ندارند. به یکی از آنها خیلی نزدیک میشوم. دست به سرش میکشم. چشمانش را میبندد. قطره اشکی در گوشه چشمهایش نمایان میشود. او هم در جواب، یک دستش را بر روی پایم که چار زانو کنارشان نشسته ام، میگذارد. سرش را فرود میاورد و میخواهد روی پایم بگذارد ولی با تردید. هنوز نگرانی در وجودش موج میزند. هنگامیکه پیشانیش را میبوسم بر تردید چیره میشود. سرش را پایین تر میاورد و گردنش را از جلو روی ران پای من میگذارد. پاهایش را زیر تنه اش جمع میکند. چمباتمه زده چشمانش را میبندد و که گویی میخواهد بخوابد. اما گه گاه آنها را باز میکند و از پایین به بالا به چشمان من آنی خیره میشود. چند تای دیگر به من نزدیک میشوند. در کنارم می آرمند و من در میانشان به خواب میروم. خودبخود سرم را بر شکم یکی از آنها میگذارم تا راحتتر بخوابم. با دوستان تازه ام به خوابی جمعی فرو میرویم و تا دیر زمانی از خود بیخود گشته و از دنیای پیرامون رها.
دیرهنگام است. بیدارم میکنند. نگاههای سرزنش آمیز آزارم میدهند. از دوستان تازه ام نشانی نیست. نکند خواب میدیدم. بار بازگشت به خانه را میبندیم. خسته به خانه میرسم. به رختخواب می افتم. دیگر تا صبح چیزی نمیفهمم جز خوابهای بی سر و ته.

سر میز صبحانه نشسته ایم. هنوز خمار روز گذشته ام. صدای رادیو می آید. به خبرها کنجکاو میشوم. از خبری به خبری. تا:

«دیروز مامورین شهرداری صدها سگ ولگرد را از خیابانهای شهر جمع کردند تا شهر را از وجود آنها پاک سازند. »

خماریم پرید. تازه فهمیدم چه گذشته.

نویسنده : نادر تجدد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل