|  |   |  |   |

مش "تقی" کشکت رو بساب طنز (قسمت دوم )

_ چشم آقا. صبح زود رفت ویلا و باغ را تمیز کرد . کارها داشت سر و سامان می گرفت که رییس حسابداری آمد یه ظرف کشک داد دستش و گفت :
_ مش تقی قربون دستت این کشک ها رو خوب بساب امروز می خوام یه آش کشک درست و حسابی به مهمونا بدم . میدونی خانم ها عاشق آش کشکن. اما.....
فعلا" برو دم در باغ بشین هم کشک بساب و هم مهمونا که میان با احترام تعارف شان کن . " مش تقی" رفت دم در نشست و کشک ها رو می سابید . در باز شد آقای معاون با خانواده وارد شدند . پشت سرشان مقام ریاست باخانواده . خانم ها همه با هم خیلی خودمانی خوش و بش و روبوسی کردند . چیزی به ظهر نمانده بود که بساط تفریح کامل شد . انواع آواز های باب روز بگوش میرسید . گاهی صدا های نا آشنایی به گوش مش تقی میرسید مثل صدای آواز تک نفره که همه همراهی میکردند . مش تقی کنار پنجره سرکی کشید دید اخمو ترین شون رییس هیئت مدیره با دو دانگ آوازش دارد هنر نمایی میکنه . گه گاه هم با انگشتان کلفتش بشکنی هم قاطی کار میکند . رییس حسابداری آمد دم در گفت: "مش تقی" ظهر شده کی کشک ها را می سابی ؟ .
؟ _ قربان تمام شد . اما یه سئوال داشتم .؟
_ سئوال ؟ اینجا که اداره نیست جای سئوال اداره .
_ فقط میخواستم بپرسم . شما که تو اداره این همه به هم جسارت نشه ...بد و بیراه میگین چطور اینجا ؟.....
آقای رییس اخمی کرد و رفت تو اطاق . اما بعد از صرف نهار مسئولین در جلسه خصوصی و غیر علنی با نظارت خانم ها به این نتیجه رسیدند . "مش تقی" تازگی ها خیلی پر رو شده در کارهای محرمانه اداری که به او مربوط نیست دخالت ها میکنه . فردا صبح وقتی بیچاره "مش تقی " بیخبر از همه جا وارد اداره شد اولین چیزی که به دستش دادند . نامه اخراجی خودش بود . تازه متوجه شد همان دیروز کشکش را سابیده اند. و مدیران عدالت پرور پس از سال ها خدمت صادقانه چه آش کشک خوبی برایش تدارک دیده اند . الان سال هاست "مش تقی" بدبخت بدنبال سابقه و مزایاش سرگردان است ..

نویسنده : ابراهیم گرجی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل