|  |   |  |   |

ماهیگیر (قسمت سوم)

_ حقیقتش بخوای "جاسم خان "برا امر خیری خدمت رسیدم .
"جاسم" زد زیر خنده .
_ زایر امر خیر و ئی وقت شو .؟
بعد اشاره به جنس های قاچاق کرد و گفت
ولک (پسر) می بینی که کار مو همش امر خیره . مونده بودم چی بگم نگاهی به " علوان کردم . خدا پدرش بیامرزه بدادم رسیده و گفت :
_ واله. امروز صبح "غلوم " اومد پیش خودوم . صحبت کرد صلاح دیدوم بهتره با خودت صحبت کنه .
_ با مو . چه صحبتی ؟ اگه اومده شریک کارمون بشه . اشاره به جنسا کرد
ببین زایر . راستش از موبشنو ئی کارا کار تو نیست دل شیر میخاد. یعنی راستش تو یکی جربزه ئی کار نداری . مو چند سال کارم اینه . با هزار زحمت از او ور آب شبا جنس میارم . سیگار خارجی . چن قواره پارچه هزار کوفت و زهر مار دیگه . صد بار جون آدم به لب میا . . دیگه نگم چند بار حبس کشیدوم . خوب ئی کار عادتم شده . کار دیگه بلد نیستم . .
بالاخره دل بدریا زدم و گفتم _ جاسم مو غرضم کار نیس. اومدم از خواهرت برا یه آدم حسابی خواستگاری کنم. یه دفه دیدم "جاسم" دستش رفت تو جیبش . فهمیدوم چاقو ضامندار تو دستشه . داد زد
- تو جطور جرات میکنی اسم خواهرمه بیاری . ؟ کی ئی حرف تو دهن تو گذاشته تا همی امشو گردنش ببروم . "علوان پرید دستش گرفت و گفت"
_ چت شده مرد.؟ میخوای شر به پا کنی. مگه "غلوم " حرف بیجائی زده
ئی جوونه مو میشناسم "زایر صفر" بلم چیه . خودتم دیدیش . آدم خوبیه .
_ "علوان" برادر بزرگم هستی . باش . احترامت واجب. اما غرض مو اینه ئی "صفر " بقول تو آدم خوب .چتو با خواهر مو آشنا شده.؟ که مو بیخبرم ها . چه سر وسری بینشونه که مو امشو خبر شدم . ؟
_ چرا تند میری برادر .؟ یه دفه جوش اوردی که چی .؟ همو قد که تو "نجمه" دوست داری منم میخوامش اما ئی آدم حرف نامربوطی که نزده . دختر بحد تکلیف رسیده باید سرو سامونی بگیره . یه آدم خوب و زحمت کشی خواستگار فرستاده گناه که نکرده . ئی سنت هم خدا و پیغمبرمون گذاشته کار خلاف شرع که نیست . بعد رو بمن کرده گفت" زایر از حرفا جاسم ناراحت نشو . اخلاقشه. آخر هفته بیو قهوه خونه لب شط حرف میزنیم .
جاسم سیگاری روشن کرد رفت لب بلم نشست با عصبانیت گفت"
حالا که خودتون میبرین و میدوزین . رو مو یکی حساب نکنین.
اسماعیل که تحریک شده بود گفت " _ بابا چطور دائیه راضیش کردی ؟
_ پدر صلواتی یک سال تموم دنبال شون دویدوم هی رفتم و اومدم . تا آخرش جواب گرفتم . _ بابا راستش بگو با ننه نومزد بازی هم کردی ؟

نویسنده : ابراهیم گرجی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل