|  |   |  |   |

چشم آبی

روی صندلی عقب خواب بود.با صدای بوق بیدار شد و از شیشه بیرون رو نگاه کرد تمام خاطرات یک لحظه از ذهنش گذشت بیاد آورد روزی را که با خانواده اش برای پیک نیک کنار همین رودخانه که نزدیک شهرشون هم بود اومده بودند.
و اون وقتی داشت بازی می کرد اونطرف تر دختری را دید با موهای طلایی و چشمان آبی که با خانوده اش برای گردش اومده بودن اونجا. رفت جلو و خیلی زود بهاش دوست شد و این سر آغاز دوستیشان شد.
بعد از چند سال که تقریبا یک جوان شده بود برای خودش با همان دختره نامزد کرد.توی اون روزا فکر میکرد خوشبخت ترین مرد جهانه.
ولی انگار تقدیر نمیخواست که بهم برسند بعد گذشت چند روز از نامزدیشون توی یک بعد از ظهر شوم بهش خبر تصادف نامزدش رو دادن زود خودش رو به بیمارستان رسوند ولی تا رسید اونجا بهش گفتن تموم کرده.بعد از اون روز تصمیم گرفت دیگه توی اون شهر نمونه چون هر گوشه از شهر اون به یادش می آورد.
یک لحظه مکث کرد چیزی نمونده بود به شهر برسه به شونه راننده زد و گفت وایستا دور بزن برمیگردیم.

نویسنده : فرهاد جوان

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل