|  |   |  |   |

مروارید صفحه ۲

صفحه ۲


تا رضا برای خرید کیک میره منم فلاکس چای را اماده میکنم .نمیدونم چرا اینقدر هیجان زده هستم. رابطه من و رضا با همسایه ها همیشه در حد یک سلام و احوال پرسی بوده نه بیشتر. ولی در مورد رفتن به خونه خانم صیف پور هر دو بدون هیچ حرفی به توافق رسیدیم.جلو اینه ارایش ساده ای میکنم و مانتوی سفیدی رو که تازه خریدم میپوشم ... چیزی به امدن رضا نمونده و من تقریبااماده ام ...

صدای باز شدن در اپارتمان میاد

ـ پری حاضری ؟ بریم؟

مثل همیشه دنبال یک چیزی میگردم اینبار نمیدونم که روسریم رو کجا گذاشتم ,که رضا با لبخند و تکان دادن سرش میگه

ــ انجاست رو دسته مبل !!!

از حواس پرتی خودم خندم گرفته ...بوسه ای در هوا براش میفرستم و میگم

ــ اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم .....

درست مثل بچه ها ذوق زده هستم انگار داریم به سرزمین عجایب میریم . یه جایی که مثل رویاست . رضا زنگ رو به صدا در میاورد و چند لحظه بعد صدایی به ارومی از پشت در به گوش میرسه

ــ امدم...امدم

خانم صیف پور در را باز میکنه لباس بلند زیبایی پوشیده که رنگ صورتی ان زنده دلی او را نشان میده .با خوشروی ما رو به داخل دعوت میکنه .خانم صیف پور زنی قدبلند هست که گذشت زمان کمر اونو کمی خم کرده .روسری سرش نیست .موهاش یه دست سفیده...بسیار ساده و بی الایش به نظر میاید بودن در کنارش برام خوشاینده مثل نفس کشیدن در کنار یک بوته گل رز که از بوی اون ادم از خود بی خود میشه.

سلام و احوال پرسی میکنیم و رضا رو به او معرفی میکنم لبخند قشنگی رو لبانش

ظاهر میشه و در حالی که با نرمی با رضا دست میده میگه:

ــ خوشبختم...

عصا زیبایی که به دست داره... معلوم هست فقط در خانه از ان استفاده میکنه .

قبل از اینکه بنشینیم از او میپرسم

ــ خانم صیف پور فنجون های چایی خوریتون کجاست ؟

ــ روی میز اشپزخونه بزار مادر اول چای را بزارم بعد میام خدمتتون .

اینبار رضا میگه

ــ زحمت نکشید که چای و شیرینی با ماست و روبه من میکنه و ادامه میده

ــ پریزاد خانم چایی هاش حرف نداره.

خانم صیف پور با لبخند جواب میدهد

ــ زحمت کشیدی مادر پس راحت باش خونه خودتونه ...از خودتون پذیرایی کنید و ارام به سمت صندلی مخصوص خودش میره ... رضا هم به دنبال او بر روی اولین مبل مینشینه

وقتی به طرف اشپزخونه میرم ناخواسته جذب تابلوی زیبایی میشم .

نقاشی از زنی زیبایی است با صورتی به ارامی تصویر فرشتگان ... صورتی مانند یک رویای خوش. ان چشمان خمار انقدر مرا سحر میکند که متوجه نمیشم برای مدتی طولانی انجا بی حرکت ایستادم

بعد از چند بار صدا کردن رضاست که تازه به خود میایم ...

وقتی با اتاق برمیگردم هنوز در فکر ان نقاشی و چشمهای ان زیبا رو هستم.

رضا ارام با لبخندی از من میپرسه

ــ این همه وقت کجا بودی ... فکر کردم گم شدی !!!

وقتی چایی را رو میز کنار خانم صیف پور میگذارم چشمهایم در چشمهای خانم صیف

پور گره میخورند ... این چشمان همان چشمان درون تابلوست ...

با کنجکاوی میپرسم

ــ خانم صیف پور ان نقاشی زیبا از شماست ؟ من با همان اولین نگاه دلباخته ان شدم

باید اقرار کنم که هنوز هم همانقدر زیبا هستید

رضا با کنجکاوی به من و خانم صیف پور نگاه میکند

ــ چشمات زیبا میبینه مادر من با این همه چین و چروک کجا زیبا هستم. یه زمانی

شاید سری تو سرها داشتم ... با اهی بلند ادامه میدهد

ــ ای روزگار ....کجایی جوونی که یادت به خیر ... یا شاید هم نه ...من که خیر زیادی از جوونیم ندیدم ...

بعد سرش را از روی تاسف تکانی میده و میگه

ــ چایتون رو بخورید تا سرد نشده ... اقا رضا این کیک که شما اوردی باب دندون منه ..

نرم و تازه !!! شیرین کام باشی مادر جون ...

به نظر میاد که مایل نیست که به گذشته برگرده ...

بیشتر صحبتهای ما در مورد مسائل روز و اتفاقات ساده دور میزنه .بعد از یک ساعت به خاطر سن خانم صیف پور من و رضا از او خداحافظی میکنیم و قول میدهیم که بیشتر به دیدنش بیاییم .

صحبت این همسایه دوست داشتنی تا قبل از خواب من و رضا سرگرم میکنه وقتی من در مورد چشمهایی که در ان تابلو نقاشی دیده بود حرف می زنم رضا با شیطنتی که توی چشمهایش هست مثل گربه ای به طرف من خیز برمیداره

ــ فکر نکنم چشمهایی مثل چشمهای تو جایی پیدا بشه .

از قیافه ش خندم گرفته ...بالشم رو به طرفش پرت میکنم .

ان را در هوا میگیره و میگه

ــ منو میزنی ! حالا من میدوم و تو .......



*******


فریبا ستاری

نویسنده : فریبا . ستاری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل