|  |   |  |   |

روزهای شصتی

کلاس چهارم را گذراندم چقدر سخت هم گذشت اما گذشت بالاخره از دست آن معلم عقده ای راحت شدم نه فقط من بلکه همه همکلاسیها معلمی که با کوچکترین اشتباه با چوب کف دستمان میزد آنقدر کتک خورده بودم که احساس می کردم درد قسمتی از بدنم شده اگر امروز کتک نخورم روز خدا نیست می زد و مدام ضرب المثل زشت "تا نباشد چوب تر" را به ما می گفت کلاس چهارم هدف از درس خواند این بود که از دست آن معلم راحت شویم وقتی از کنارم رد می شد ناخودآگاه و از روی عادت دستم بالا می رفت تا او کف دستم بزند حالا تابستان بود و من به آرامش نیاز داشتم وقتی که نتیجه ام را می داد حاضر نبودم که با او دست بدهم تابستان گذشت البته دهه شصت هم گذشت اما آثارش همچنان گریبانگیر ماست معلم کلاس پنجم با لبخند وارد کلاس می شد چوب یا خطکش برای زدن نداشت میز به میز نام شاگردان را پرسید و با بچه ها دست می داد روز سوم مهر به خانه آمدم شب خواب دیدم که همان معلم کلاس چهارم اکنون معلم کلاس پنجم شده و از معلم خوشرو خبری نیست وقتی از خواب بیدار شدم خیلی خوشحال بودم از اینکه فقط خواب بود
خیلی از افراد را میبینم که دوست دارند گذشته باز گردد اما من خوشحالم که گذشته باز نمی گردد برای آنکه یکبار دیگر با کسانی که از ذهنم حذف کردم روبرو خواهم شد


روزهای شصتی
بابک علی پور

نویسنده : بابک علی پور

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل