|  |   |  |   |

ماهی نگیر مهربان

اونور جنگلها خیلی دور از یه برکه ی کوچولو توی یه شهر بزرگ مردی خسته ولی مهربون زندگی می کرد ، اون یه جایی خونده بود که ماهیگیری به آدم آرامش میده و خستگی رو از تن آدم درمیکنه ، رو همین حساب راه افتاد و اومد و اومد و اومد از جنگل گذشت و به برکه رسید ، ولی اون خیلی مهربون بود و دلش نمیومد به هیچ موجود زنده ای آسیب برسونه ، به همین منظور طعمه هاش رو روی قلاب نمی زند ، اون به جای قلاب طعمه ها رو جوری به ریسه می چسبوند که وقتی ریسه های ماهیگیری رو تو آب مینداخت ماهی ها بدون اینکه گیر بیفتن و زخمی بش طعمه رو بخورن و برن . تو اون برکه ماهی ها خاطرات بدی از قلاب ماهیگری داشتن و کسی به سمت طعمه های مرد مهربون نمی رفت تا طعمه رو بخوره . بنابراین هنوز مرد مهربون احساس خستگی می کرد. تا اینکه .... تا اینکه ... ت..ا...ا...ی...ن..که ....یه روز چند بچه ماهی که گرسنه بودن به دور از چشم بزرگترها به سمت طعمه ها رفتن و طعمه ها رو برداشتن و هر روز کارشون همین شده بود و مرد ماهیگیر هم قند تو دلش آب شده بود و از مهربونیه خودش لذت می برد . به همین ترتیب ماهی های بزرگتر هم متوجه بی خطر بودن طعمه ماهیگیر مهربون شده بودند و اونا هم توی خوردن طعمه گوی سبقت رو از هم ربودند و این برایشان عادی شده بود. روزها گذشت و مرد ماهیگر دیگه احساس کرد خیلی آرامش پیدا کرده و بر همین اساس همچنان که قند تو دلش آب شده بود راه جنگل و کوه و جاده رو پیش گرفت و به خونه رفت .ماهی ها دلشون برا مرد ماهیگیر تنگ نشده بود چون اصلا اونو ندیده بودن ، اونا فقط طعمه ها رو میدیدن و دلشون برا طعمه ها تنگ شده بود.بنابراین اولین قلابی که وارد برکه شد همه به سمتش حمله کردند به صورتی که اولین ماهی تیغ قلاب گیر کرد توی گلویش ، ماهی بعدی سر اون ماهی رو گاز گرفت و ماهی بعدی همینطور و...ماهیگری فریاد می زد و قسم می خورد که با یک بار قلاب انداختن سیزده تا ماهی گرفتم . اونجا دیگه شلوغ شده بود از ماهیگرانی که از گرفتن ماهی قند تو دلشون آب می شد. مرد مهربان داخل شهر شلوغ باز هم نیاز به آرامش داشت و ایندفعه یه قوری گل گاوربان دم کرد و لب پنجره نشست و سرکشید

نویسنده : فرامک سلیمانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل