|  |   |  |   |

در گرد و غبار کوچه

سر جايش تكاني خورد و سر از بالشت برداشت. چشم هايش را ماليد و با شتاب از جايش بلند شد. مثل هميشه درست وقت نماز بيدار شده بود. وضو گرفت و نماز خواند. لباس كارش را از انباري زير پله برداشت و تنش كرد. ماه هنوز در دل آسمان مي درخشيد كه از خانه بيرون زد. غير از صداي پاي او و گربه اي كه سر در كيسه ي زباله، غذا جستجو مي كرد، هيچ صدايي از كوچه نمي آمد. كوچه غرق در سكوت شبانه بود. بهار تازه از راه رسيده بود و برگ هاي نورسته ي درختان در خنكاي نسيم شبانگاهي مي رقصيدند. خيابان خالي از ازدحام عابران، نفس تازه مي كرد. نور از لامپ هاي تير برق كناره هاي كوچه و خيابان بركف زمين مي پاشيد. كوچه را تا انتها نگاه كرد. گوشه و كنار پياده روها، پلاستيك هاي زباله روي هم تلنبار شده بود و هيچ كسي ديده نمي شد. سكوت و جلال شب در كوچه جاري بود. او بيست سال بود كه هر شب اين خلوت و شكوه شبانه را تجربه مي كرد و با تمام وجودش از آن لذت مي برد. كار در تاريكي شب و در زماني كه ديگران در خواب بودند، براي او جالب تر بود. او از اينكه توانسته بود بيست سال تمام رفتگر محل باشد و عليرغم شغل خودش كه به تصور بعضي ها پايين ترين مرتبه در جامعه بود، موفق شده بود، در نزد همسايه ها و كسبه و ساكنين آنجا احترامي براي خودش كسب كند، به خودش مي باليد. از اينكه توانسته بود با امانت داري و صداقت كارش را ادامه بدهد و زندگي اش را اداره كند خوشحال بود. او حالا صاحب سه فرزند بود. دو پسر و يك دختر و اين براي او يعني همه ي دنيا... وقتي که در آينه گرد پيري را بر موهاي خودش مي ديد، افسوس گذشته را نمي خورد. گرد و غبار و خاك كوچه را از سر و صورتش مي گرفت و در چشم ها و چين و چروك نشسته بر صورتش دقيق مي شد. عرق پيشاني اش را با پرآتينش پاك مي كرد و زير لب ذكر هميشگي اش را زمزمه مي كرد: خدايا ترا شكر! چقدر زود گذشته بود. پنجاه سال! باورش نمي شد، اما با همه ي اينها خودش را خوشبخت مي دانست.

نویسنده : علی ناصری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل