|  |   |  |   |

پینه دستان

همیشه دست و دلِ پدرم میلرزید وقتی که به خیابانی می رسیدیم که مستقیم به خانه مان ختم میشد ، برای همین ما را وادار میکرد از خیابان بالاتر بسمت خانه برویم ، آن زمان من بچه ی کنجکاو بودم و همیشه از پدرم سوال می کردم که چرا راه مان را دور می کنیم؟؟ او نگاه معنی داری به من میکرد و میگفت: پسرم انشالله بزرگ میشوی و اونموقع علت این موضوع را می فهمی !!
زمان زیاد گذشت به اندازه یک پلک بهم زدن تا بزرگ شدم ولی باز هم نفهمیدم ؟؟!! تا اینکه ازدواج کردم و خداوند یک فرزند به من و همسر عنایت کرد...
حال مجبورم برای رسیدن به خانه سه خیابان بالاتر بروم و راهم را کلی دور کنم تا به مقصد برسم
چون !!!
پینه ی دستام کفافِ ویترین مغازه ها را ندارد!!
چقدر سخت و دردناک است معنی بعضی حرفا را دیر بفهمیم !!! حال فقط از پدرم، یک نگاه گرم در قاب عکس و تنی سرد در آغوش خاک به جا مانده.....
*********************
مرتضی حاجی آقاجانی – فریاد- مورخه 95/01/18 – بافت کرمان

نویسنده : مرتضی حاجی اقاجانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل